تبلیغات


__
یه روز معمایی...
17 آبان 84 - 10:10

نمیدونم امروز چه روزی بود  ...برای من خوب بود یا نه؟ اگر با آنچه تا به امروز و حتی الان بدان سخت معتقدم بسنجم باید بگم روز بسیار بدی بود..اما من  خیلی كوچك تر از آنم كه بخوام در باره  عفو  و رحمت خداوند پیش گویی كنم گفت:

 

لطف  خدا بیش تر از جرم ماست

نكته سر بسته چه دانی خموش

 

باید بگم باید فقط اینو میدونم كه باید این روز ثبت میشد...

 

شعر روز از فروغ فرخزاد 

 

 

جنون

دل گمراه من چه خواهد كرد
با بهاری كه میرسد از راه ؟
یا نیازی كه رنگ میگیرد
درتن شاخه های خشك و سیاه ؟
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
با نسیمی كه میترواد از آن
بوی عشق كبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه میسوزد
سینه ام عاشقانه میسوزد
پوستم میشكافد از هیجان
پیكرم از جوانه میسوزد
هر زمان موج میزنم در خویش
می روم میروم به جایی دور
بوته گر گرفته خورشید
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شكوفه لبریزم
یار من كیست ای بهار سپید ؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست ای بهار سپید
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه كسی را به خویش می خواند ؟
سبزه ها لحظه ای خموش خموش
آنكه یار منست می داند
آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه گویی كه این همه آبی
در دل آسمان نمیگنجد
در بهار او زیاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار ای بهار افسونگر
من سراپا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خیس تازه سرد
آه با این خروش و این طغیان
 دل گمراه من چه خواهد كرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • ارسال نظر (3)
شعری برای او
19 مهر 84 - 19:34
به ساحل این بیکرانه
به جستجویت بی قرارم
در این شبهای
بی ترانه
کران تا کران
هر شبم
به جستجویت
پا نهم
به ساحل
پی یک بهانه
که جویم
که یا بم تو را
به سر کش ترین موج رویا

شبی آفتابی
زین زمانه....
به یاد فروغ
19 مهر 84 - 08:36

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درك هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناك آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ‚ خاك پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد می آید
در كوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر كم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از كنار درختان خیس میگذرد
مردی كه رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تكرار می كنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه میشود به آن كسی كه میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت كه او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در كوچه باد می آید
كلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر كسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یك قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اكنون دیگر
دیگر چگونه یك نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان كودكیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را كه سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد كرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود كه یكروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه كه در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش كه در ذهن پاكی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در كوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم كه دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 نگاه كن كه در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
كه از تمامی اوهام سرخ یك شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از میان شكلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سكوتهای میان كلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار كوه گذر داده ام
و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدی بود
كه از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی كه چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می كنی
و در كنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فكرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حركت پاهای مردمیست
كه همچنان كه ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نكردم ؟
مانند آن زمان كه مردی از كنار درختان خیس گذر می كرد...
چرا نگاه نكردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب كه من به درد رسیدم و نطفه شكل گرفت
آن شب كه من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب كه اصفهان پر از طنین كاشی آبی بود
و آن كسی كه نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآینه می دیدمش
كه مثل آینه پاكیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم كرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر كشید
چرا نگاه نكردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
كه دست های تو ویران خواهد شد
 و من نگاه نكردم
تا آن زمان كه پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن كوچك برخوردم
كه چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان كه در تحرك رانهایش می رفت
گویی بكارت رویای پرشكوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد
نگاه كن كه دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از كنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه ای كه رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تكرار میكنند
ــ سلام
ــ سلام
آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میكشید
من از كجا می آیم ؟
من از كجا می آیم ؟
كه این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاك مزارش تازه است
 مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی كه پلك های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
 و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج كه دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا كلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان كردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باكرگی بردند ؟
نگاه كن كه در اینجا
چگونه جان آن كسی كه با كلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
كه مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سكوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سكوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشكان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشكان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشكان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشكان در كارخانه میمیرد
این كیست این كسی كه روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
 با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها كوك میكند
این كیست این كسی كه بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این كیست این كسی كه تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یك زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین كاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم كه روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساكت متفكر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراك
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشكوك نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای كه باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی كه از كنار درختان خیس میگذرد
من از كجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میكنم
چرا كه ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یك شمع
راز منوری است كه آنرا
آن آخرین و آن كشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیكار
و دانه های زندانی
نگاه كن كه چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
كه زیر بارش یكریز برف مدفون شد
 سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میكنند
فواره های سبز ساقه های سبكبار
شكوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...
 

رمضان
13 مهر 84 - 10:41

ماه رمضون داره میاد ...یعنی اومد...خوش اومد...یاد قدیما میوفتم ..زمانی كه ۱۵ - ۱۶ سالم بیشتر  نبود...از یكماه جلوتر به انتظار ماه رمضان بودم...چقدر برام مهم بود كه میخوام روزه بگیرم...چقدر صفای باطن داشتم...دریغ كه اون صفای باطن با كثافت روز مره گی الوده شد...از بین رفت ...اون موقعه ها معلمها یا بزگترا به ما میگفتن شما جوونید...دلتون صافه ..من از خودم میپرسیدم مگه ادم بزرگ شه چه اتفاقی میوفته براش؟ پاسخ درستی نداشتم...یعنی باور نمیكردم...اما الان 

 میفهمم چی میگقتن....این روزا حال درست و حسابی ندارم...كار و بار زیاد بر وفق مراد نیست...عیب نداره درست میشه به قول حافظ

چو قسمت ازلی بی حضور ما كردنند

گر اندكی نه به وفق و رضاست خرده مگیر

 اما گرفتاریه كه یه كم اذیت میكنه...یه كسی هم هست كه چشم به كمك من داره اون دیگه وصع روحیمو خراب تر میكنه...از اینكه نتونم كمكش كنم از خودم بدم میاد ...اون قبل خیلی به من كمك كرده و من باید امروز كه به من احتیاج داره كمكش كنم....ماه رمضون  انشا الله  بتونیم  حداكثر استفاده رو بكنیم....خدا خیلی مهربونه....خدا بزگتر از توصیف انبیاست....... زیاد نوشتم...تا بعد

شعر روز از فروغ فرخزاد

عصیان بندگی

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از كوچ دردآلود انسانها
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
می كشد پاروزنان در كام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشك اختر ها
 وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یكتا
سینه سرد زمین و لكه های گور
هر سلامی سایه تاریك بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
 جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
 جاده یی ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را
یك زمان با من نشینی ‚ با من خاكی
از لب شعر م بنوشی درد هستی را
سالها در خویش افسردم ولی امروز
شعله سان سر می كشم تا خرمنت سوزم
یا خمش سازی خروش بی شكیبم را
یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم
دانم از درگاه خود می رانیم ‚ اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی
چیستم من زاده یك شام لذتباز
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیكری بر پیكری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنكه خود خواهم
كی رهایم كرده ای ‚ تا با دوچشم باز
 برگزینم قالبی  ‚ خود از برای خویش
تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه پای خویش
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن كی آشنا بودیم ما با هم
من به دنیا آمدم بی آنكه من باشم
روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت
ظلمت شبهای كور دیرپای تو
روزها رفتند و آن آوای لالایی
مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو
كودكی همچون پرستوهای رنگین بال
رو بسوی آسمانهای دگر پر زد
نطفه اندیشه در مغزم بخود جنبید
 میهمانی بی خبر انگشت بر در زد
میدویدم در بیابانهای وهم انگیز
 می نشستم در كنار چشمه ها سرمست
می شكستم شاخه های راز را اما
 از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست
راه من تا دور دست دشتها می رفت
من شناور در شط اندیشه های خویش
می خزیدم در دل امواج سرگردان
می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش
عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم
 چیستم من از كجا آغاز می یابم
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
از كدامین آسمان راز می تابم
از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش
دانه اندیشه را در من كه افشانده است
چنگ در دست من و چنگی مغرور
یا به دامانم كسی این چنگ بنشانده است
گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
باز آیا قدرت اندیشه می بود ؟
باز آیا می توانسم كه ره یابم
در معماهای این دنیای رازآلود
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهی تاریك و پیچاپیچ
سایه افكندی بر آن پایان و دانستم
پای تا سر هیچ هستم  ‚ هیچ هستم ‚ هیچ
سایه افكندی بر آن پایان و در دستت
ریسمانی بود و آن سویش به گردنها
می كشیدی خلق را در كوره راه عمر
چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا
می كشیدی خلق را در راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب كفر گویان باد
هر كه شیطان را به جایم بر گزیند او
 آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
خویش را ‌آینه ای دیدم تهی از خویش
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بیدادت
گاه نقش دیدگان خودپرست تو
گوسپندی در میان گله سرگردان
آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده
آنكه چوپانست خود سرمست از این بازی
می زده در گوشه ای آرام آسوده
می كشیدی خلق را در راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب كفرگویان باد
هر كه شیطان را به جایم برگزیند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
آفریدی خود تو این شیطان ملعون را
عاصیش كردی او را سوی ما راند ی
این تو بودی  ‚ این تو بودی كز یكی شعله
دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی
مهلتش دادی كه تا دنیا به جا باشد
 با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتی وحشی شود در بستری خاموش
بوسه گردد بر لبانی كز عطش سوزد
 هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش
شعر شد  ‚ فریاد شد  ‚ عشق و جوانی شد
عطر گلها شد بروی دشتها پاشید
رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد
موج شد بر دامن  مواج رقاصان
آتش می شد درون خم به جوش آمد
 آن چنان در جان می خواران خروش افكند
 تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد
نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید
لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد
خنده شد دندان مهرویان نمایان كرد
عكس ساقی شد به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در این شبهای ظلمانی
هادی گم كرده راهان در بیابان شد
بانگ پایش در دل محرابها رقصید
 برق چشمانش چراغ رهنورردان شد
هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش
در ره زیبا پرستانش رها كردی
آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش
گنبد مینای ما را پر صدا كردی
چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی
 ما به پای افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تیره قوم ثمود تو
خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه
 چون گیاهی خشك كردیشان ز طوفانی
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختیشان ‚ سوختی با برق سوزانی
وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی
رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی
چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
با خطا این لفظ مبهم آشنا گشتیم
تو خطا را آفریدی او بخود جنبید
تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتیم
گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟
هیچ در این روح طغیان كرده عاصی
زو نشانی بود یا آوای پایی بود
تو من و ما را پیاپی می كشی در گود
تا بگویی میتوانی این چنین باشی
تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم
بر سر ما پتك سرد آهنین باشی
چیست این شیطان از درگاهها رانده
در سرای خامش ما میهمان مانده
بر اثیر پیكر سوزنده اش دستی
عطر لذتها ی دنیا را بیافشانده
چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد
تیره روحی  ‚ تیره جانی ‚ تیره بینایی
تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند
تیره آغازی ‚ خدایا ‚ تیره پایانی
میل او كی مایه این هستی تلخست
رای او را كی از او در كار پرسیدی
گر رهایش كرده بودی تا بخود باشد
هرگز از او در جهان تقشی نمی دیدی
ای بسا شبها كه در خواب من آمد او
چشمهایش چشمه های اشك و خون بودند
سخت مینالیدند می دیدم كه بر لبهاش
ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند
شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا
گوشیه یی می جست تا از خود رها گردد
پیكرش رنگ پلیدی بود و او گریان
قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد
ای بسا شبها كه با من گفتگو می كرد
گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است
شیطان : تف بر این هستی بر این هستی درآلود
تف بر این هستی كه اینسان نفرت انگیزست
خالق من او و او هر دم به گوش خلق
 از چه می گوید چنان بودم چنین باشم
من اگر شیطان مكارم گناهم چیست ؟
او نمی خواهد كه من چیزی جز این باشم
دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
دام صیادی به دستم داد و رامم كرد
 تا هزاران طعمه در دام افكنم ناگاه
 عالمی را پرخروش از بانگ نامم كرد
دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
منتظر برپا ملكهای عذاب او
نیزه های آتشین و خیمه های دود
تشنه قربانیان بی حساب او
میوه تلخ درخت وحشی زقوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل
 آن شراب از حمیم دوزخ آغشته
 ناز ده كس را شرار تازه ای در دل
 دوزخش از ضجه های درد خالی بود
دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت
تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد
 او به من رسم فریب خلق را آموخت
من چه هستم خود سیه روزی كه بر پایش
 بندهای سرنوشتی تیره پیچیده
ای مریدان من ای گمگشتگان راه
راه ما را او گزیده ‚ نیك سنجیده
ای مریدان من ای گمگشتاگان راه
راه راهی نیست تا راهی به او جوییم
تا به كی در جستجوی راه می كوشید
راه ناپیداست ما خود راهی اوییم
ای مریدان من ای نفرین او بر ما
ای مریدان من ای فریاد ما از او
ای همه بیداد او ‚ بیداد او بر ما
 ای سراپا خنده های شاد ما از او
ما نه دریاییم تا خود ‚ موج خود گردیم
ما نه طوفانیم تا خود ‚ خشم خود باشیم
ما كه از چشمان او بیهوده افتادیم
از چه می كوشیم تا خود چشم خود باشیم
ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم
ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم
ما نه ما هستیم تا بر ما گنه باشد
ما نه او هستیم تا از خویشتن ترسیم
ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم
دام خود را با فریبی تازه می گسترد
او برای دوزخ تبدار سوزانش
طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد
ای مریدان من ای گمگشتگان راه
من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم
گر چه او كوشیده تا خوابم كند اما
من كه شیطانم دریغا سخت بیدارم
ای بسا شبها كه من با او در آن ظلمت
اشك باریدم پیاپی اشك باریدم
ای بسا شبها كه من لبهای شیطان را
چون ز گفتن مانده بود آرام بوسیدم
ای بسا شبها كه بر آن چهره پرچین
دستهایم با نوازش ها فرود آمد
ای بسا شبها كه تا آوای او برخاست
زانوانم بی تامل در سجود آمد
ای بسا شبها كه او از آن ردای سرخ
آرزو می كرد تا یك دم برون باشد
آرزو می كرد تا روح صفا گردد
نی خدای نیمی از دنیای دون باشد
بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟
ما كه خود افتادگان زار مسكینیم
ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار
نقش دستی  ‚ نقش جادویی نمی بینیم
ساختی دنیای خاكی را و میدانی
پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست
ما عروسكها و دستان تو دربازی
كفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست
شكر گفتی گفتنت ‚ شكر ترا گفتیم
لیك دیگر تا به كی شكر ترا گوییم
راه می بندی و می خندی به ره پویان
 در كجا هستی ‚ كجا ‚ تا در تو ره جوییم
ما كه چون مومی به دستت شكل میگیریم
پس دگر افسانه روز قیامت چیست
پس چرا در كام دوزخ سخت می سوزیم
این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
سر به سر آتش سراپا ناله های درد
پس غل و زنجیرهای تفته بر پا
از غبار جسمها خیزنده دودی سرد
خشك و تر با هم میان شعله ها در سوز
خرقه پوش زاهد و رند خراباتی
می فروش بیدل و میخواره سرمست
 ساقی روشنگر و پیر سماواتی
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
باز آنجا دوزخی در انتظار ماست
بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل
هر زمان گوید كه در هر كار یار ماست
یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی
آن كه از بخت سیاهش نام شیطان بود
آن كه در كار تو و عدل تو حیران بود
هر چه او می گفت دانستم نه جز آن بود
این منم آن بنده عاصی كه نامم را
دست تو با زیور این گفته ها آراست
وای بر من وای بر عصیان و طغیانم
گر بگویم یا نگویم جای من آنجاست
باز در روز قیامت بر من ناچیز
خرده میگیری كه روزی كفر گو بودم
در ترازو می نهی بار گناهم را
تا بگویی سركش و تاریك خو بودم
كفه ای لبریز از گناه من
كفه دیگر چه  ؟ می پرسم خداوندا
چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟
خود چه آسانست در ان روز هول انگیز
روی در روی تو از خود گفتگو كردن
آبرویی را كه هر دم می بری از خلق
در ترازوی تو نا گه جستجو كردن
در كتابی  ‚ یا كه خوابی خود نمی دانم
نقشی از آن بارگاه كبریا دیدم
تو به كار داوری مشغول و صد افسوس
 در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم
خشم كن اما ز فریادم مپرهیزان
من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهیزی
خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه من خدایا صید ناچیزی
تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده
مارهای زهرآگین تكدرختانش
از دم آنها فضا ها تیره و مسموم
آب چركینی شراب تلخ و سوزانش
در پس دیوارهایی سخت پا برجا
هاویه آن آخرین گودال آتشها
خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد
جسمهای خاكی و بی حاصل ما را
كاش هستی را به ما هرگز نمیدادی
یا چو دادی  ‚ هستی ما هستی ما بود
 می چشیدم این شراب ارغوانی را
نیستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما بود
سالها ما آدمكها بندگان تو
با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم
معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم
 تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم
چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
 از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
نسیه دادی  ‚ نقد عمر از خلق بستاندی
 گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر كردند
 سالها رخساره بر سجاده ساییدند
از تو نامی بر لب و در عالم و رویا
جامی از می چهره ای ز آن حوریان دیدند
هم شكستی ساغر امروزهاشان را
هم به فرداهایشان با كینه خندیدی
گور خود گشتند و ای باران رحمتها
قرنها بگذشت و بر آن نباریدی
از چه میگویی حرامست این می گلگون؟
در بهشت جویها از می روان باشد
هدیه پرهیزكاران عاقبت آنجا
حوری یی از حوریان آسمان باشد
میفریبی هر نفس ما را به افسونی
میكشانی هر زمان ما را به دریایی
در سیاهیهای این زندان میافروزی
گاه از باغ بهشتت شمع رویایی
ما اگر در این جهان بی در و پیكر
خویش را در ساغری سوزان رها كردیم
بارالها باز هم دست تو در كارست
از چه میگویی كه كاری ناروا كردیم؟
در كنار چشمه های سلسبیل تو
ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را
سایه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد
بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را
حافظ ‚ آن پیری كه دریا بود و دنیا بود
بر جوی بفروخت این باغ بهشتی را
من كه باشم تا به جامی نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
چیست این افسانه رنگین عطرآلود
چیست این رویای جادوبار سحر آمیز
كیستند این حوریان این خوشه های نور
جامه هاشان از حریر نازك پرهیز
كوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم
لرزش موج خیال انگیز دامانها
میخرامند از دری بر درگهی آرام
سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها
آبها پاكیزه تر از قطره های اشك
نهرها بر سبزه های تازه لغزیده
میوه ها چون دانه های روشن یاقوت
گاه چیده ‚ گاه بر هر شاخه ناچیده
سبز خطانی سرا پا لطف و زیبایی
 ساقیان بزم و رهزن های گنج دل
حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها
گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل
قصر ها دیوارهاشان مرمر مواج
 تخت ها بر پایه هاشان دانه ی الماس
پرده ها چون بالهایی از حریر سبز
از فضاها می ترواد عطر تند یاس
ما در اینجا خاك پای باده و معشوق
ناممان میخوارگان رانده رسوا
تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی
مومنان بیگناه پارسا خو را
آن گناه تلخ وسوزانی كه در راهش
جان ما را شوق وصلی و شتابی بود
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشت بارالها خود ثوابی بود
هر چه داریم از تو داریم ای كه خود گفتی
مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست
هر كه را من خواهم او را تیره دل سازم
هر كه را من برگزینم پاكدامنست
پس دگر ما را چه حاصل زین عبث كوشش
تا درون غرفه های عاج ره یابیم
یا برانی یا بخوانی میل میل تست
ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم
تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی
دیگران در كار گل مشغول و تو در گل
می دمی تا بنده سر گشته ای سازی
 تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
جز یكی سدی به راه جستجوی ما
گاه در چنگال خشمت میفشاریمان
گاه می آیی و می خندی به روی ما
تو چه هستی ؟ بنده نام و جلال خویش
دیده در آینه دنیا و جمال خویش
 هر دم این آینه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خویش
برق چشمان سرابی  ‚ رنگ نیرنگی
شیره شبهای شومی  ‚ ظلمت گوری
شاید آن خفاش پیر خفته ای كز خشم
تشنه سرخی خونی  ‚ دشمن نوری
خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو
كفر می گویم تو خارم كن تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدایی در دلم بنشین و پاكم كن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشك یا لبخند یا فریاد
فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم


هویدا
22 شهریور 84 - 11:41

این روزا بد بیاری مهمون منه...فعلا خوش میگذره و نمی خواد بره..چند تا کار با هم پیش اومده...بی خیال درست میشه...چند روز پیش با یه جوجه دادیار حرفم شد...از عمق کثافت درونیش حالم بهم خورد...البته در دادگستری از اینجور آدما خصوصا در بین افراد مبتدی کم نداریم...قضات اکثرا بیسواد شدن...قسم خوردم حال این بابا رو بگیرم...طوری که هر وقت اسم وکیل شنید تا ماتحتش بسوزه...بعد در همین مکان از نوع اون مینوسم...ناگفته نماند رفتار این جوجه دادیارها با ما بیشتر از سر حسادته...هروقت به ما میرسن اول مپرسن چقدر درامد داری...ما هم معمولا یه رقم بالا میگیم مثلا بابت هر پرونده ۲ الی ۳ میلیلون... اونا هم حساب میکنن...میشه حقوق یه سالشون...خوب بایدم حسادت کنن...بی خیال

چند روز پیش کتاب معمای هویدا.. نوشته عباس میلانی رو تموم کردم..اولین سوالی که برای من پیش اومد این بود که چطوری این کتاب چاپ شده و به نوبت چاپ۱۵ رسیده....سوالی که برای  خود نویسنده کتب هم  مایه تعجب شده...من در مورد تاریخ وخصوصا تاریخ معاصر کتاب و مطلب زیاد خوندم اما این یه چیزدیگه بود...به چهار خط آخر کتاب در هیچ کتابی نیامده...در مورد محتوای کتاب هم  خوب معلومه که هویدا فصل مشترک و به عبارتی از معدود نقاط مشترک انقلابیون و طرفداران سلطنت بود...هر دو این جریانات هویدا رو خائن میدانند...بنا براین کتابهایی که از هر دو جریان نوشته میشه مغرضانه  و غلط و به عبارتی گمراه کننده هست...اونچه که برای من از هویدا جالبه سلامت مالی بینظیر اونه به طوری که در کیفر خواست خلخالی هم اتهام مالی مشاهده نمیشه...کتاب خوبیه تا وزیر ارشاد احمدی نژاد جاگیر نشده برید بخرید....الان هم شروع کردم به خوندن کتاب آلنده روایت یک زندگی ترجمه محسن اشرفی از انتشارات اطلاعات....آنده هم شخصیت جالبی داره...قصد دارم از این به بعد در زندگی افراد تاثیر گذار از هر جریان و گروه  مطالع داشته باشم...زیاد نوشتم ...تا بعد

شعر روز از مرحوم اخوان(امید)

سرود پناهنده

نجوا كنان به زمزمه سرگرم
مردی ست با سرودی غمناك
خسته دلی ، شكسته دلی ، بیزار
 از سر فكنده تاج عرب بر خاك
این شرزه شیر بیشه ی دین ، آیت خدا
 بی هیچ باك و بیم و ادا
 سوی عجم كشیده دلش ، از عرب جدا
امشب به جای تاج عرب شوق كوچ به سر دارد
آهسته می سراید و با خویش
 امشب سرود و سر دگر دارد
نجوا كنان به زمزمه ، نالان و بی قرار
 با درد و سوز گرید و گوید
امشب چو شب به نیمه رسد خیزم
وز این سیاه زاویه بگریزم
پنهان رهی شناسم و با شوق می روم
ور بایدم دویدن ، با شوق می دوم
گر بسته بود در ؟
 به خدا داد می زنم
سر می نهم به درگه و فریاد می كنم
خسته دل شكسته دل غمناك
افكنده تیره تاج عرب از سر
فریاد می كند
 هیهای ! های ! های
ای ساقیان سخوش میخانه ی الست
راهم دهید آی ! پناهم دهید آی
 اینجا
 درمانده ای ز قافله ی بیدل شماست
آواره ای، گریخته ای ، مانده بی پناه
آه
اینجا منم ، منم
 كز خویشتن نفورم و با دوست دشمنم
امشب عجیب حال خوشی دارد
پا می زند به تاج عرب ، گریان
حال خوشی ، خیال خوشی دارد
امشب من از سلاسل پنهان مدرسه
سیر از اصول و میوه و شاخ درخت دین
وز شك و از یقین
وز رجس خلق و پاكی دامان مدرسه
بگریختم
چگونه بگویم ؟
حكایتی ست
 دیگر به تنگ آمده بودم
از خنده های طعن
وز گریه های بیم
 دیگر دلم گرفته ازین حرمت و حریم
تا چند می توانم باشم به طعن و طنز
حتی گهی به نعره ی نفرین تلخ و تند
غیبت كنان و بدگو پشت سر خدا؟
دیگر به تنگ آمده ام من
تا چند می توانم باشم از او جدا ؟
صاحبدلی ز مدرسه آمد به خانقاه
با خاطری ملول ز اركان مدرسه
بگریخت از فریب و ریا ، از دروغ و جهل
نابود باد - گوید - بنیان مدرسه
حال خوش و خیال خوشی دارد
با خویشتن جدال خوشی دارد
و اكنون كه شب به نیمه رسیده ست
او در خیال خود را بیند
كاوراق شمس و حافظ و خیام
این سركشان سر خوش اعصار
این سرخوشان سركش ایام
این تلخكام طایفه ی شنگ و شور بخت
زیر عبا گرفته و بر پشت پوست تخت
آهسته می گریزد
و آب سبوی كهنه و چركین خود به پای
بر خاك راه ریزد
امشب شگفت حال خوشی دارد
و اكنون كه شب ز نیمه گذشته ست
او ، در خیال ، خود را بیند
پنهان گریخته ست و رسیده به خانقاه ، ولی بسته است در
و او سر به در گذاشته و از شكاف آن
با اشتیاق قصه ی خود را
می گوید و ز هول دلش جوش می زند
گویی كسی به قصه ی او گوش می كند
امشب بگاه خلوت غمناك نیمشب
گردون بسان نطع مرصع بود
هر گوهریش آیتی از ذات ایزدی
 آفاق خیره بود به من ، تا چه می كنم
من در سپهر خیره به آیات سرمدی
 بگریختم
به سوی شما می گریختم
بگریختم ، به سوی شما آمدم
شما
ای ساقیان سرخوش میخانه ی الست
ای لولیان مست به ایان كرده پشت ، به خیام كرده رو
 آیا اجازه هست ؟
شب خلوت است و هیچ صدایی نمی رسد
 او در خیال خود را ، بی تاب ، بی قرار
بیند كه مشت كوبد پر كوب ، بر دری
 با لابه و خروش
 اما دری چو نیست ، خورد مشت بر سری
راهم دهید آی! پناهم دهید آی!
می ترسد این غریب پناهنده
ای قوم ، پشت در مگذاریدش
 ای قوم ، از برای خدا
گریه می كند
نجواكنان ، به زمزمه سرگرم
 مردی ست دل شكسته و تنها
امشب سرود و سر دگر دارد
امشب هوای كوچ به سر دارد
اما كسی ز دوست نشانش نمی دهد
غمگین نشسته ، گریه امانش نمی دهد
راهم ... دهید ، آی ! ... پناهم دهید ... آی
هو ... هوی .... های ... های

امروز
1 اسفند 83 - 15:44
دیروز فهمیدم زن همسایه که ما بهش می گفتیم حاج خانوم فوت شده.. رفتم باغ بهشت که نبودن بعد فهمیدم امروز دفن می کنن و چون همه رفتن کرج من باید می رفتم .. برای همین ساعت ۹ صبح بیدار شدم... رفتم باغ بهشت.. هر وقت میرم اونجا بیشتر یاد خدا می کنم... یکی از جاهایه که فکر می کنم هستم.. و این خوبه... احساس بودن می کنم.. در دیار ی که بیشتر نیستن.. من این احساسو دارم... شایدم اونا هست و من نیستم... بعد اومدم حسینیه.. نهار خوردم .. یه کم فیلم گرفتم.. جالبه چند تا پیرمرد که تو هیئت هستن فکر می کنن دارم عکس می گیرم.. تکون نمی خورن

حاج خاونم هم رفت.. زن خوبی بود.. بچه که بودم پشت در می موند من در و براش باز می کردم.. به من می گفت کلید .. خوب موقعی هم مرد... خدا کنه ما هم خوب بمیریم

شعر روز از امیر بخشایی

كوچه پس كوچه های غربت

پیراهنی نو بر تنم بافتیدی

و بر قلب ام هیچ

می دانی ؟

از ترس روزی كه مبادا گدایی محبت ات كنم

دست در گریبان جیب فرو بردم

جرس ها را خاموش

و شترها را آزاد باش

گر چه باد را فرمان ایست باش دادم

اما گریخت

به دنبالش كه رفتم

آنچنان در كوچه پس كوچه های غربت آشنا بود

كه گم ام كرد

من ماندم و امتداد دیوارها و باد در رفته ای و جرسی در دست

و بویی افسار گریخته

و قلمی كه هوای تو را بر سر داشت

از تو نوشت

تا به این جا رسیدم

من ماندم و امتداددیوارها و باد در رفته ای و جرسی در دست

و بویی افسار گریخته









امشب من
15 دی 83 - 01:51
امشب دلم یه کم گرفته
از دست کسی ناراحتم
فکر نمی کردم این جوری بشه
فردا هم خیلی کار دارم
اما حالم گرفته
__