- 1
- 2
در نظرسنجی جزو ۱۰۰ وبلاگ نویس برتر ! 29 خرداد 87 - 20:17 |
برای نویسندگی در وبلاگ های ... گربه ی ایرانی رتبه ۲۴ http://persian_cat.persianblog.ir/ دوران دانشجویی ۴۴ http://artstudent.persianblog.ir/ دوست داشتید سر بزنید.
|
از همه دوستانی که تبریک گفتن ممنونم! 5 بهمن 86 - 13:11 |
|
چرا دیگه کلوب برای لوگین کردن کوروب نمیده؟ 2 بهمن 86 - 12:45 |
کسی میدونه؟ |
دوران دانشجویی 28 دی 86 - 15:48 |
وبلاگ دوران دانشجویی به قلم این حقیر کبیر حکیم همه چی بر وزن فعیل... http://artstudent.persianblog.ir/ حالشو ببرید و نظر هم بدید |
کجایی کوروش؟ 4 آذر 86 - 16:55 |
کورش تو نخواب که ملتت در خواب است ، آرامگه ات غرقه به زیر آب است ، اینبار نه بیگانه که دشمن ز خود است ، صد ننگ به ما که روح تو بیتاب است ... |
come on 16 بهمن 85 - 04:12 |
با یک copy paste ساده به وبلاگ اصلیم رجوع کنید : persian_cat.persianblog.ir متشکرم! |
An endless story 14 شهریور 85 - 04:08 |
An endless story The legend of a teenage girl who had everything ...but nothing. A girl who knew everyone ... but had no one. That girl was a real successful person . Evrybody would know her as an intelligent girl . she was rich , calm but curous . A young girl full of love of art . she would be admired every single day ... because of her inredible paintings , her interesting ideas in her writings . Many the girls would wish that they were instead of her . you know , everybody knew that it's too soon to write or paint like this in that age. But she could do & learn whatever she wanted . she had a strantge intaligant to learn different languages music without any teacher or somthing . she read hundreds of books & memorized them automaticly . This was'nt in her own hand . she could be the winner in any kind of competitions . threre was no difference about that it was a dance competition or a painting one , she WAS the winner . though she would'nt believe it herself. When she steped to her teenage years , she found lots of friends . Especially another teenage girl , who she would call her BEST FRIEND. She would love her friend too much . much more than she could belive She would smile at her friends , in fact at who she used to think that they're he frends . she used to tell funny jokes to them . she used to try to be kind & honest to them . But all of a sudden she understood that she's no one . She saw that every teenage girl or boy has at least 1 best friend . and she didn't expect that her best friend leave her too . Then she got herself 'lonely ... she discoverd that all people she used to call "friends" were just classmates , that's all . Ofcourse she got realy upset. And she found smth called low depression. Somthing that would push her to cry hours 'lonly every single day . She found herself smth forgotten , someone who nobody cares about. She could feel it deeply . But why does this happen...? And how...? The reality was that she also did'nt knew that " realy why ? " she wispers front of a mirror . with no crumble of happiness , with a feeling of emptiness inside , tears rolling on her rosy cheaks . Look at the young lonly girl in the mirror ... ...that's me .The girl who had everything ...but nothing. A girl who knew everyone ... but had no one. I've traveled around the whole world . I've gone to many countries. I have lot's of things to tell you ... s.s.esmaili
|
صندلی 28 مرداد 85 - 17:26 |
خیلی سخته كه عده ای رو دوست داشته باشی كه نخوان بهت توجه كنن یا وجه مشتركی باهات داشته باشن . سخته كه با چشای خودت كسانی رو ببینی كه دلت می خواد به تك تكشون ابراز علاقه كنی ، ولی بدونی كه تو برای اونا مثل یك شی می مونی ، جزیی از وسیله های كلاس مثل "صندلی "... كه وقتی كسی خسته میشه بیاد روت بشینه ، و تو از این نشستن خوشحال و راضی باشی ، كه خستگی دوستت با تو درمیره ، كه به تو توجه می كنه... ولی به محض این كه این خستگی رفع شد ، طرف بلند میشه و خیلی عادی راه خودش رو ادامه میده ، بدون اینكه به پشت سرش نگاه كنه ... و فراموش می كنه كه اگه این "صندلی " نبود ، چطور باید خستگی ش رو رفع میكرد ؟ ... و دیگه نگاهت هم نمیكنه . چرا باید نگاه كنه؟! وقتی چیزهای جالب تری دور و برش هست چرا باید به یه "صندلی" درب و داغون خسته نگاه كنه ؟! و این نشستن ها نیست كه صندلی رو كهنه میكنه ... بلند شدن ها و فراموش كردن هاست كه صندلی رو میشكنه ... و من تمام این مدت یك "صندلی" بودم و چقدر برام تلخ بود این شكستن... و من شكستم و تمام این سختی ها رو كشیدم ... و به یك نشستن كنار بچه هایی كه چیز جالبی برای اونا ندارم و گوش دادن و سكوت قانع بودم ... و هستم ... و هیچ كس نفهمید كه این " صندلی " دلش لك زده برای یك قطره محبت تا اون رو با ولع مثل آب گوارایی بنوشه ... كه یك "صندلی" هم ممكنه بغض كنه و به روی خودش نیاره ... و شكستگی هاش رو زیر پوشش پرزرق و برق چوبیش " یك لبخند یا یك قهقهه یا آواز " پنهان كنه ... بله دوستان ، " صندلی" چیزی بیش تر از اون چیزیه كه تصور می كردید . ظاهرش خشك و گاهی حتی بی احساس به نظر می رسه ، اما كسی از اینكه زیر روكش براق ، احساسات چوبینش در حال پوسیدنه خبر نداره . كسی فكر نمیكنه كه " صندلی" ممكنه عواطفی بیش از انسان داشته باشه . می دونم . "صندلی" شكسته برای هیچ كس جذابیتی نداره . حتی اونی كه تو رو "صندلی " نمیدونست ، یه زمانی دوستت داشت ، ازت دفاع میكرد ، و هیچ چیزی رو برای از دست دادنت تحمل نمی كرد ... برای اون هم تبدیل به "صندلی" شدی ، وسیله ای برای نشستن و پاشدن . چیزی بهت نمیگه ، اما این رو تو چشماش می خونی . دیگه ازت دفاع نمی كنه ، دیگه بهت ابراز علاقه نمیكنه. دیگه براش یك چیز خارق العاده نیستی ، شدی "صندلی" ، یك شی خسته كننده كه به نظرش بدون "تو" هم میتونه زندگی كنه ... كه بدون "تو" میتونه به چیزهای جالب تر و هیجان انگیز تری برسه ... بدون "تو" كه یه روز یكی از هیجان انگیز ترین نقطه های عطف زندگی اون بودی ... و "تو " هم علتش رو خوب میدونی . * "نو" كه بیاد به بازار..............* دیگه از "نو" بدت میاد . نفرت پیدا می كنی . اون رو رقیب خودت میبینی . میدونی كه این "نو" تنها ظاهری جذاب داره و در درون پوك و تو خالی یه . می خوای هشدار بدی كه دنبال این "نو" راه نیفتن ، همش پر از انرژی منفیه ، پر از دردسره ، پر از تحقیر دیگرانه.... بعد میگی ولشون كن . بذار برن ، بذار برن تحقیر بشن ، خوار و ذلیل بشن . بذار با چشمای خودشون بی ارزشی رو ببینن ، و ببینن كه چی از دست دادن... جوونای امروز عاشق بی ارزشی ن و عاشق منفی گری ... بذار هر كاری میخوان بكنن ... اما دلت بدجوری گرفته .دلت می خواد اونا رو از خودت برونی و سرشون فریادبزنی ... كه ولت كردن ، كه تنهات گذاشتن ، كه دوران نوجوونی ت رو كه می تونست بهترین سال های عمرت باشه رو خراب كردن ... اما میگی " خودت رو كوچیك نكن ، خلایق هرچه لایق ...!" منتظر كوچك ترین جرقه می مونی تا منفجر بشی و اونا رو از ناراحتی ت با خبر كنی و با آتیش خشمی كه درونت شعله میكشه همه شون رو بسوزونی... و این جرقه ها زده میشن و تو فقط در درون میسوزی و شعله میكشی اما چیزی به روی خودت نمیاری ، میگی این آخرین باره ، شاید حواسش نبوده ، دفعه بعدی در كار نیست اما این دفعات همینطور پشت سر هم تكرار میشن و تو به دلیل نا معلومی بهشون چیزی نمیگی ، در حالی كه می خواستی دیگه حتی اسمشون رو هم نیاری و همه رو از خشمت با خبر كنی . شاید دلت نمیاد ، ازشون متنفری اما ... می فهمی كه هنوز دوستشون داری . با ناراحتی این رو احساس می كنی. قلبت این اینو به تو میگه . به "تو" كه " صندلی " شكسته ای بیش نیستی . میدونی كه یه روز سرشون به سنگ می خوره و پیش تو بر میگردن . با رضایت و بدجنسی شاهد این مساله هستی ، و با خوشحالی تصور میكنی كه به سوی تو برخواهند گشت . اما درنهایت ناباوری می بینی كه پس از جدایی كوتاه مدت نه به سوی تو ، كه به سوی اون برمیگردن... همون "نو" كه ازش انقدر نفرت داری ... با خودت میگی اگه یه روزی پیش من برگشت دیگه تو دلم راهش نمیدم. دیگه محلش نمیذارم و دیگه اونو دوست خودم نمیدونم . كاری میكنم كه بفهمه چه كسی رو با چه عواطف ظریفی از دست داده . ازین جا رونده و از اونجا مونده بشه .... اما ته دلت احساس می كنی كه همچین كاری نخواهی كرد . نه به خاطر اینكه جراتش رو نداری ، نه . به خاطر اینكه میدونی بیش تر از اینها باهاش احساس دوستی می كنی كه بخوای همچین كاری باهاش بكنی . چون بیش تر از این ها دوستش داری . هر چند خودش یا خودشون ندونن ، باور نكنن یا وقتی حرفات رو بشنون یا بخونن ، بگن " وا! دیوونه!" كم كمك می بینی كه داره بهت نزدیك میشه . اون كه زمانی انقدر ازت دور شده بود . می فهمی كه از وجود توخالی و پوچ "نو" با خبر شده . چیزی در دلت بهت ندا میده كه میخواد پیش تو برگرده ، دیگه با تو باشه . و اون روز داره بهت نزدیك می شه . روزی كه " تو " شاید دیگه یك "صندلی" نباشی . . * * * * * * * * * * * * * |
فرق 12 ظهر با 12 شب 28 مرداد 85 - 17:22 |
اگه نرمال باشی تا 12 ظهر می خوابی ، بعد 12 شب می زنی بیرون! اگه باشی قبل از 12 ظهر بیدار میشی ، قبل از 12 شب هم می خوابی ! اگه ددری باشی ، از شش ساعت قبل از 12 ظهر می ری بیرون ، تا شش ساعت بعد از دوازده شب هم بر نمی گردی ! (یعنی 24 ساعته بیرونی) اگه تو خط باشی 12 شب می ری بیرون ، 12 ظهر بر می گردی! اگه تنبل باشی قبل از 12 شب می خوابی ، 12 ظهر بلند می شی! اگه دیگه خیلی تنبل باشی ، تا 12 ظهر می خوابی ، بلند می شی یه صبحونه-ناهار می خوری ، بعد دوباره می خوابی تا 12 شب! اگه خواب به خواب رفته باشی هم ، 12 شب (شاید هم قبلش) می خوابی ، 12 ظهر هم بلند نمیشی ! |
20 هدف برای پارتی رفتن ! 28 مرداد 85 - 17:19 |
* محققان سازمان تفریحات سالم پس از آزمایشاتی درمورد پارتی رفتن به نتایج جالبی دست یافتند . طبق نظریه ای ازیكی از این محققان دانشمند ( خودمو میگم!) ، هدف جوانان از رفتن به انواع پارتی ها و مهمانی ها به چند دسته ی زیر تقسیم می شود : 1- عده ای فقط برای رقص به مهمانی می روند . " مثل نیلوفر . اگر مدت یك مهمانی شش ساعت باشد ، پنج ساعت و نیم آن را مشغول رقص است ." 2- عده ای فقط برای شام و خوردن به مهمانی می روند . " مثل سوگل .وی قبل از رفتن به هر میهمانی از صاحبخانه سوال میكند ( شام چی دارین ؟!) وبعد از رفتن به میهمانی نیز در هنگام شام آنقدر با دهان پر از غذا می خندد تا آخر از دماغش بزند بیرون ! گویا در اثر این خندیدن ها و این بیرون زدن ها بوده كه آخرسر سوگی تصمیم به عمل دماغ گرفت . ظاهرا نمیدانسته كه اگر دماغش كوچك تر باشد موقع خنده غذا در دماغش گیر میكند و ممكن است خفه بشود..." 3- عده ای برای بزرگنمایی و درآوردن ادای بزرگترها به مهمانی میروند . "مثل آتوسا . مطابق روش وی باید یك چیز خلاف را كه به سنتان نمی خورد به دست گرفته و خیلی شیك درخواست رقصی را كه به شما می شود رد كنید . اخم و افه فراموش نشود!">:P 4- هدف بعضی ها هم داشتن ساعاتی خوش و رمانتیك و سوژه برای روزهای بعد است. " آنیتا ....مواد لازم برای پیروی از ایشان یك عدد بالكن ، یك عدد استخر سرباز زیر بالكن، باران به مقدار لازم و كمی هم نور و رعد و برق های عاشقانه ست ...با چاشنی 110 !"8-> 5- عده ای برای * انداختن * خود به مهمانی میروند . " آناهیتا رو كه می شناسین ... برای اینكار لازم است بدون اطلاع قبلی صاحبخانه ، خود را به یكی از مدعوین بچسبانید تا مجبور شود موقع رفتن به مهمانی شما را با خودشان ببرند . هرچقدر كه تعجب یا خجالت صاحبخانه هنگام بازكردن در و دیدن شما بیشتر باشد كارتان موثرتر واقع شده است . اثر كامل هنگامی است كه با خود كادو هم نبرید "=D> 6- این مورد جزو موارد نادر و عجیب و كمیاب است . این دسته از افراد دوست دارند كه به مهمانی دعوت شوند ، اما بعد بپیچانند ! " آهنربا ... ببخشید دلربا ! " 7- یك دسته از افراد هم فقط برای با تلفن حرف زدن به پارتی میروند ...مسخره ست ،نه؟ " نگین - مه . روش وی به این صورت است كه ابتدا یك عدد موبایل برداشته و به مهمانی بروید و هر پنج دقیقه یكبار تلفنتان زنگ بزند و شما با استیل ( یك دست گوشی _ یك دست روی گوش دیگر) بدو بدو به داخل اتاق بروید . هر چه مدت حرف زدن و ماندن در اتاق - یا تعداد زنگ خوردن موبایل شما - یا تعجب افراد مختلف هنگام ورود و خروج به اتاق( برای كارهایی مثل آرایش و اینها) بیش تر باشد ، شما سان تر و جانا تر هستید . اگر احیانا شارژ موبایلتان تمام شد، میتوانید از صاحبخانه بخواهید برای شما یك عدد تلفن بی سیم بیاورد ." 8- خاله زنك بازی ! بدون شرح . " ملیكا ... اگر چشمان ضعیفی دارید هنگام مهمانی قوی ترین عینك خود را بزنید تا همه جزئیات را بهتر ببینید. پاك كردن گوش ها و زدن گوشواره های یك متری سنگین ( به طوری كه لاله ی گوش های شما را به سمت پایین كشیده و آن ها را بازتر كند) برای شنیدن بهتر به شما كمك میكند ." 9- مامان بازی "ریحانه و غزاله ...وای وای وای . اگر می خواهید در آینده یك زن كامل باشید آن ها را الگوی خود قرار دهید . برای این كار از ابتدای ورو دبه مهمانی ، باید بروید طرف مادر كسی كه مهمانی داده (انگاه بقیه بچه اند و شما بزرگید) و تعارف های زنانه تكه پاره كنید ! هرچه حركات و رفتار و سخنان شما زنانه تر باشد بیش تر شبیه زنها به نظر می آیید . این نكته ی ظریف فراموش نشود كه هرگزدر صحبت هایتان از تكه كلام های جوانان و نوجوانان استفاده نكنید ، و اگر خدای ناكرده همچین كلماتی از دهانتان خارج شد آن را با خنده ای زنانه همراه كنید . مثل مادربزرگ هایی وقتی كه اصطلاحات جوانان را به كار میبرند خجالت میكشند و خنده شان میگیرد ." 10- برخی منتظرند كه به یك مهمانی زنانه دعوت شوند تا برهنه ترین لباس داخل كمدشان را بردارند و به مهمانی بروند "... تازه جالبی اش به این است كه به میزان برهنگی لباس طرف بیشتر شلنگ و تخته بیاندازد ... شیوا و نگین... " 11- سنگین - رنگین بودن در مهمانی " این راضیه رو دیدین ؟ به به آدم حض می كنه این دختر رو می بینه !"8-> 12- دیدن فیلم های آبكی ، آبگوشتی ، ....تخیلی ، و در یك كلام فیلم های هندی " فكر نمی كنم این سوده و لیلا ازاین مهمانی های اجغ وجغی كه ما میگیریم بروند . ولی به احتمال زیاد اگر به خانه هم بروند مینشینند و با هم فیلم های شاهرخ خان رو نگاه میكنند و لذت می برند ... 13- تفریحات سالم ! "یك لباس مناسب و زیبا انتخاب كنید ، خود را بسیار زیبا و دخترانه و فوق العاده مثبت آرایش كنید و به مهمانی بروید ... شما دنیا هستید. . .یا شاید هم محدثه" 14- خشك و جدی بودن در مهمانی " یك لباس شیك یك كتی ، دو كتی ، سه كتی ،بی كتی ... بپوشید و خیلی شق و رق در مهمانی بنشینید . بینی خود را بالا بدهید تا دید نگاهتان نسبت به بقیه مدل مورچه ای بشود... به این آدم می گویند نازنین ">:P 15- شب های سرنوشت ساز ! " برخی سرنوشت و مرگ و زندگی خود را در مهمانی های خاص می دانند ... توجه داشته باشد مهمانی های خاص . این دسته از افراد چندان به مهمانی های بازی علاقه ندارند و تصور میكنند این جور مهمانی ها خیلی خز است و برایش تره هم خرد نمی كنند ... چه برسد به خریدن كادو و دادن پول آژانس ... عین این نگار ":P 16- كم نیاوردن ! " پریسا ... همینجوری عشقم كشید بگم پریسا...." 17- خوش گذراندن " روژین ... هرجا ببینه بیش تر حال می كندمیرود همانجا..." 18- هنرنمایی ! !!! " ... خب ...نوبتی هم كه باشه نوبت خودمه! ... باور كنید به جان من نه ، به جان شما ، من همیشه حوصله عربی رقصیدن ندارم ! این بچه ها همه ش گیر میدهند كه بیا برقص . من هم برای اینكه ضایع نشوم مجبور میشوم باخودم تجهیزات رقص ( دامن و سی دی و...) ببرم . هر بار كه گفتم بی خیال كی خواست برقصه ؟ و هیچی با خودم نبردم یك كاره بچه ها گیر میدهند . عین مهمونی دلربا و ریحانه . هی میگم بابا من آمادگی ندارم ، حسش نیست . به خرجشون نمیره كه . اونوقت منم مجبور بشم با بی حالی برقصم و گند بزنم و بعدش هم همه ش عذرخواهی . بچه ها هم مجبورمیشوند كه هی الكی به به و چه چه كنند و بعد توی دلشان بگویند ( این بود این همه تعریف از رقص ایشان؟!) " 19-" هانیه ... با عرض شرمندگی ولی اینجانب هرچه تلاش كردیم و زور زدیم ،چیزی به مغز مباركمان خطور نكرد كه درباره ی این بشر طفلكی اظهار بنماییم . شاید هم علتش این بوده باشد كه ایشان تنها فرد نرمال كلاس هستند كه چیزی ندارند تا ما آن را دست بگیریم . هانیه جان! دست مریزاد !" 20- دیگه بسّ تونه ، پررو میشین ! اضافات حذف !
** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ساحل :P;) |
- 1
- 2




















