تبلیغات


__
28 فروردین 86 - 22:23

 


جان غم پرور : رهی معیری

 


جز بی غمی ، غمین نکند هیچ کس مرا


در دل که هست ، همین است و بس مرا


چون خاک پست گشتم و از بخت بد هنوز


بر پای بوس او نبود دسترس مرا


بودم هوس ، که کشته زیر تیغ دوست


دردا که او نکشت و کشد  این هوس مرا


آتش دگر به خرمن جانم چه ک زنی ؟


ای برق فتنه ، یک نگه گرم بس مرا


تا رفتی از کنارم من ، ای شاه ملک دل


صف بسته است لشکر غم پیش و پس مرا


ای دوست ، روز و شب ز تو فریاد می کنم


با آن که نیست غیر تو فریاد رس مرا


دارم ز بی کسی به جهان شکرها که نیست


جز سوی خویش ، چشم امیدی به کس مرا


هر کس رهی ، به دهر طلب کار نعمتی است


جز دوست نیست از دو جهان ، ملتمس مرا....


 

  • ارسال نظر (9)
24 دی 85 - 21:13

 

  افسانه: نیما یوشیج

تو بگو با زبان دل خود،


- هیچكس گوی نپسدید آن را


می توان حیله ها راند در كار


عیب باشد و لی نكته دان را نكته پوشی پی حرف مردم.


این زبان دا افسردگان است ،


نه زبان پی نام خیزان،


گوی در دل نگیرد كسش هیچ .


ما كه در این جهانیم سوزان


حرف خود را بگیریم دنبال:


كی در آن كلبه ها دگر بو ؟


افسانه: (( هیچكس جز من ، ای عاشق مست !


دیدی آن شور و بشنیدی آن بانگ


از بن بامهایی كه بشكست،


روی دیوارهایی كه ماندند.....


 


 

22 آذر 85 - 00:46
 

هرگز نمی پرسم

هر روز می ÷رسی که :آیا دوستم داری؟


من،جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم


تو در نگاه من،چه می خوانی ، نمی دانم


اما به جای من ، تو پاسخ می دهی : آری


ما هر دو می دانیم


چشم و زبان ، پنهان وپیدا ، راز گویانند


و آن ها که دل با یکدیگر دارند


حرف ضمیر دوست را ناگفته مد دانند ،         ننوشته می خوانند.


من ((دوست دارم )) را


پیوسته در چشم تو می خوانم


ناگفته ، می دانم


من ، آنچه را احساس باید کرد


         یا از نگاه دوست باید خواند


هرگز نمی پرسم


هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری


قلب من و چشم تو می گوید به من آری ))

__