مراقب 15 اردیبهشت 87 - 09:41 |
مرد كوچك اندام فریاد زد : " روی سبزه ها راه نرو ! "
مرد تنومند در جواب گفت : " احمق نشو , سبزه چیزی احساس نمی كند ."
مرد كوچك اندام گفت : " باید مراقبش باشی. سبزه به ما زیبایی هدیه می كند ولی شكننده است..."
مرد تنومند گفت : " به هر حال. " و قدم زنان عبور كرد.
***
سالها بعد هر دو از این جهان رفتند.
سبزه های گورستان بی هیچ تفاوتی بر گورهای هر دو روییدند...
استیو مك لئود
|
حسین وارث آدم 27 دی 86 - 19:44 |
از کتاب " حسین وارث آدم " به قلم " دکتر علی شریعتی "
شب عاشورا بود ،عاشورای سال 49 گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست وصدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کارحسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها رابشنوم و تحمل کنم, منصرف شدم . اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه میتوانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه میتوانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او میرفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواریکنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه رادر نامهء او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویرغربت و رنج حسین گردد. آنکه عظمت رنج و شکوهء شهادتش هر رنجی را در زندگی آسانمی سازد و هر مصیبتی را حقیر! واین همان بخشی است که در پایان این نوشته قرارگرفته است در این لحظات شگفت، که من در یک بی خودی مطلق به سر می برم، ودرد کههر وقت به مطلق می رسد، جذبه ای روشن ومستی بخش می شودوحالت آرام و روشن وخوب میدهد - واین دردهای حقیر و بد است که متلاشی کننده است و گزنده و بد - مرا در یکنشئهء سکرآوری از خود به در کرده بود، آنچنان که گویی من نبودم. درد بود که خودمی نوشت ناگهان این زیارت پر معنا و عمیق "وارث" در مغزم جرقه زد، خطاب به حسین :
سلام بر تو ای وارث آدم، برگزیدهء خدا
عجبا! صحنهء کربلا ناگهان در پیش چشمم،به پهنهء تمامی زمین گسترده شد و صف هفتاد و دو تنی که به فرماندهی حسین در کنارفرات ایستاده است، در طول تاریخ کشیده شد که ابتدایش، از آدم - آغاز پیدایش نوعانسان در جهان - آغاز می شود وانتهایش تا ... آخرالزمان، پایان تاریخ، ادامهدارد!
آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟ ...
|
Merry Christmas 3 دی 86 - 20:10 |
Merry Christmas میلاد پیام آور صلح و دوستی و مهر بر همگان مبارك ! و با آرزوی سالی توام با خوشبختی, صلح و امنیت و عاری از جنگ و خونریزی برای بشریت !
|
چرا من؟؟ 1 دی 86 - 19:44 |
آرتور اشی (Arthur Ashe) قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای كه در جریان یك عمل جراحی در سال 1983 دریافت كرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.
|
نامه ابراهام لینكن به معلم فرزندش 30 آذر 86 - 00:17 |
به پسرم درس بدهید
"متن بالا ترجمه نامه آبراهام لینکن – رئیس جمهور امریکا- به معلم فرزندش می باشد."
جملاتی از آبراهام لینكن:
«آزادی یعنی اینکه می خواهم نه برده باشم و نه برده دار»
«مردم حق دارند درهر کجای دنیا که باشند دربرابر حکومتی که نمی خواهند بپا خیزند و آنرا به زیر کشند تا حاکمیتی را که خود لایق خود می دانند بر پا کنند . این "حق " تنها نیرویی است که می تواند همه جهان را آزاد کند»
اندکی از مردم را می توان برای همیشه فریب داد . همه مردم را نیز می توان برای مدت اندکی فریب داد . اما نمی توان همه مردم را برای همیشه فریب داد»
آبراهام لینکلن (۱۸۰۹-۱۸۶۵) شانزدهمین رئیسجمهور آمریكا |
روزی كه جهان تا صبح نخوابید... 16 آبان 86 - 18:25 |
تصاویری از افتتاحیه المپیك 1968 مكزیكو سیتی |
عاشقانه 8 آبان 86 - 19:07 |
قطعه ای بسیار زیبا از پل الوار شاعر مقاومت :
تو را دوست می دارم
زمستان گذشته است
مرا به یاد صحنه تیر باران ماریا و اشمیت در مدار صفر درجه انداخت....
|
مرغانه 26 مهر 86 - 12:59 |
روزی مردی روستایی تخم عقابی یافت و آن را درون مرغدانی خود قرار داد. جوجه عقاب با جوجه مرغ ها از تخم بیرون آمد و با آنها رشد كرد. عقاب در سراسر زندگیش كاری را می كرد كه مرغ ها انجام می دادند و اگر كسی او را می دید می پنداشت كه براستی مرغ است. او زمین را برای یافتن حشرات و كرم ها جستجو می كرد , قدقد میكرد , بال هایش را در هوا تكان می داد و چند متری هم پرواز می كرد. سال ها گذشت و عقاب پیر شد.او روزی پرنده با شكوهی را در بالای سرش در آسمان صاف و بی ابر مشاهده كرد. پرنده در حالی كه به ندرت بال های طلاییش را تكان می داد, با عظمت و شكوهی خارق العاده , سبكبال در میان وزش پر قدرت باد پرواز می كرد. عقاب پیر با احترام به او نگریست و پرسید: "او كیست؟" همسایه اش گفت: " او یك عقاب است, سلطان پرندگان. جایگاه او در آسمان است و ما به زمین تعلق داریم , ما مرغ هستیم." و بدین ترتیب , عقاب آنگونه كه تصور می كرد , مانند مرغ زندگی كرد و سرانجام مانند مرغی از دنیا رفت .
آنتونی دملو
|
خاله محبوبه ... 11 مهر 86 - 19:07 |
هفت سال است كه او را می شناسم.از زمان فعالیت در انجمن حمایت از كودكان كار و خیابان. هنوز چهره خندان و خستگی ناپذیرش در ذهنم باقی مانده است وقتی كه در كوچه پس كوچه های محله دروازه غار تهران برای كودكان كار فعالیت می كرد. هنوز به یادم هست صحنه هایی كه كودكان كار و خیابان ,همانهایی كه شاید بعضی از ما با اكراه نگاهشان كنیم , در خانه اجاره ای انجمن دورش را میگرفتند و میگفتند خاله محبوبه برامون قصه بگو... خاله محبوبه نقاشی من قشنگه؟ .... خاله محبویه... هنوز چهره خندان و نگاه پر دغدغه اش در خاطرم هست ...
****
محبوبه مقدم پژوهشگر مسایل زنان و فوق لیسانس مطالعات زنان بیش از دو هفته است که در زندان به سر می برد. هنوز اتهام او را به خانواده اش نگفته اند. شاید پژوهش در این وا نفسای دغدغه ی نان خود جرمی بزرگ باشد! هرچه هست این اتهامی بیش نیست و شاید اکنون که این کوتاه کلام را می خوانی محبوبه را بازجویی می کنند . چه نابشایست سرانجامیست سرانجام فکر در این مرز و بوم.
هیچ باور داری / که اندر این دود وش بر شده ی زنگاری / سرزمینی است عجیب /همه چیزش وارون/ که در آن مرگ به از زندگی است/ شرف انسان در بندگی است/........ " مرحوم سعیدی سیرجانی"
|
بزرگواری 9 مهر 86 - 12:33 |
پسر بچهای وارد یک بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت برای سفارش گرفتن آمد . پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده".
پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، سه سكه پنج سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت...
|


















