تبلیغات


__
مرد کور
28 مرداد 87 - 17:45

مرد کور

line.gif

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

  • ارسال نظر (0)
20 روش شناسایی ایرانیهای مقیم خارج
2 مرداد 87 - 02:30

دوستان عزیز خارج از كشور توجه كنند اینها طنز هستند و فقط برای سرگرم شدن شما عزیزان میباشد

1- شلوار لی با پیرهن و كفش اسپرت میپوشند
 
2- موقع حرف زدن S را “اس” تلفظ میكنند.
 
3- جمله های كوتاه مثل How is going on را با Accent نزدیك به انگلیسی تلفظ میكنند اما اگر جمله از 5 كلمه بیشتر شود انگلیسی را فارسی صحبت میكنند.
 
4- در هر 10 كلمه یكبار از لغت Actually استفاده میكنند. در 10 كلمه بعدی از To be honest
 
5- در ایران ماهی یكبار به زور حمام میرفتن اما در خارج هر روز دوش میگیرند و اگر كسی بوی بد دهد انتقاد میكنند.
 
6- به ظاهر وانمود میكنند كه مثل خارجی ها Care نمیكنن اما زیر چشمی فضولی میكنند.
 
7- اگر لغت یا اصطلاح جدید انگلیسی یاد بگیرند در اولین فرصت ممكن جلوی دوستان ازش استفاده میكنند.
 
8- وقتی ایرانی جدید میاد با هیجان فرد جدید الورود را به Shopping Centre برده و طوری با هیجان توضیح میدهند كه انگار 100 سال اینجا بودن و همه اینها را خودشان ایجاد كرده اند.
 
9- اگر به یك هندی یا پاكستانی توهین شود از او حمایت میكنند و صحبت از Discrimination و Racism میكنند اما اگر همین اتفاق برای یك ایرانی غریبه بیافتد خارجی میشوند و Care نمیكنند.
 
10- همیشه در حال Sue كردن هستند.
 
11- توی ایران اگر خواهرشون دوست پسر داشت تیكه پارش میكردن اما اینجا روشن فكر هستن و مشكلی با این موضوع ندارن.
 
12- موقعی كه ایران میرن كارت شهروندی یا گواهینامه رانندگی خارجی جلوی دیگران همش از جیبشون می افته بیرون و میگن Oh shit و برش میدارن.
 
13- همه چیز تو ایران مفته.
 
14- انجا كه بودن (یعنی خارج) فلان چیز بود اما اینجا نیست (ایران)
 
15- توی Line منظم وای میسن اگه صف بانك خارجی باشه یا صف هواپیمایی BA, AF, AC اما صف ایران نیازی نیست نوبت را رعایت كنن.
 
16- تو ایران سوار ماشینت میشن و كافیه فقط یك ویراژ كوچولو بدی وانمود میكنن كه از ترس دارن میمیرن.
 
17- 4 سال همش از ایران خارج شدن اما نمیدونن ما تو ایران چجوری زندگی میكنیم.
 
18- رفیق Native شون را هفته ای 100 بار میبرن رستوران ایرانی و در مورد تاریخ 10000 ساله ایران توضیح میدن.
 
19- اگر خارجیها در مورد برخی از اداب زشت ایرانیها سوال كنن ازشون اولن شهروند ایرانی نیستن ثانیا تقصیر .......
 
20- دائم دنبال گرفتن انواع و اقسام Credit Card ها هستن 20,000 دلار Line of Credit دارن و 10 نوع كارت اعتباری. در حالیكه در مجموع ماهی 500 دلار هم به زور میتونن خرج كنن.
بابا دوست دارم
27 تیر 87 - 03:46

 ( سلام دوستان وقتی این متنو خوندم واقعا گریه ام گرفت بد نیست شما هم بخونید تا بیشتر قدر باباهامونو بدونیم)

 

 از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل
                                                     

                                                                 مثنوی مولانا

   ولادت حضرت علی(ع) برتمامی پداران و شوهران شایسته مبارک باد

  

   بابا نا ن داد . بابا پول داد . بابا بوس داد .بابا عمر داد. بابا! خیلی دوست دارم

   این همون بابا س که دستتو می گرفت تااز جوب بپری، این همون بابای که وقتی

   دیر میومد میزدی زیر گریه می گفتی بابای ،یادت وقتی بچه هامیزدنت میگفتی الان

   به بابام میگم ،وقتی می خواستی کسی رو بترسونی می گفتی بابایه من چاقودار، این

   همون باباس حالا بزرگ شدی  روت نمیشه صورتتش بوس کنی یا شایدم دوری

    نتونی ببینیش اما میتونی با تلفن هر جای دنیا که  باشی حالشون بپرسی

     و تو هنوز همون دختر یا پسر کوچولوی واسه بابات

   

   و یادت باشه اگه پدرت فوت کرده هنوز اون پدرته  میتونی با خوندن یه دعا یا

   فاتحه  هدیه خوبی بهش بدی   مطمن باش خدای مهربون اون هدیه رو بهش

   میرسونه و پدرت  خوشحال میشه

    

   فراموش نکنیم ، پدرا و شوهرا ، واقعا زحمت میکشن  سعی کنیم امروزو

  اون جوری که اون می خوان باشیم غذای مورد علاقشون درست کنیم

   لباسی که اونا دوست دارن تنمون کنیم و....

   خلاصه شاد باشیم و دل اون   رو شاد کنیم تو یه سفره  اگه شما فقط نون خالی

   باشه باور کنید و باور داشته باشید   وقتی دلاتون شاد باشه و صفا صمیمت باشه

   مطمئن باشید  اون نون خالی مزه اش از گرونترین وخوشمزه ترین غذا ،بهتره

                 دلتون شاد لبتون خندون در پناه یکتای بی همتا 

"خدایا فقط تو"
27 تیر 87 - 03:35

 هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،


 

 تو او را خراب کردی،


 

خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم،


 

 تو دلم را شکستی،


 

 عشق هر کسی را که به دل گرفتم،


 

 تو قرار از من گرفتی،


 

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،


 

 در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی،


 

 برای دلم امنیتی به وجود آورم،


 

 تو یکباره همه را برهم زدی،


 

 و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،


 

 تا هیچ آرزویی در دل نپرورم


 

هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم....


 

 تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم


 

 و به جز تو آرزویی نداشته باشم،


 

 و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم،


 

و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...


 

 خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."
 

 

شهید چمران

یکی بود یکی نبود
27 تیر 87 - 03:32

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود...

 

روزی روزگاری یه پیرمرد هیزم شکن بود که زندگی سختی داشت. یه عالمه بدبختی میکشید، فقر، گرسنگی، کار زیاد، حقوق کم، قطع عائله مندی، تازه کارفرماشم براش بیمه رد نمیکرد، بچه هاش دانشگاه آزاد میرفتند و یه عالمه خرج داشتن، زنش برای هایلایت موهاش و کلاس های مختلف گلسازی و طراحی رو پارچه و کاسه بشقاب و چه میدونم این جور کلاس ها یه عالمه پول لازم داشت و............خلاصه سرتون رو درد نیارم، با حداقل حقوق 219600 تومن از پس این همه خرج بر نمی یومد.

 

یه روز که رفته بود به جنگل و هیزم ها رو جمع کرده بود و بسته بندی کرده بود تا بذاره روی کولش و بیاره به شهر تا بفروشه، هر چی زور زد نتونست هیزم ها رو بذاره رو کولش.

 بار هیزم خیلی سنگین بود و فشار زیادی به پیرمرد بیچاره میآورد. زیر این همه فشار اشک از چشماش جاری شد و بلند گفت: کجایی مرگ؟ بیا و من رو راحت کن.

 

دعاش اونقدر از ته دل بلند شد، که فرشته مرگ اون رو شنید و رفت سراغ پیرمرد بیچاره.

 

 پیرمرد تا چشمش به چهره وحشتناک مرگ افتاد، به تته پته افتاد و پشیمون شد.

 

مرگ بهش گفت: چیه پیرمرد؟ با من کار داشتی؟ منو صدا کردی؟

 

پیر مرد گفت مــ............ مـ............ .. من............ من............ .. آره ............ نه............ ... هان............ . آره ............ .. من ........... من صدات کردم؟............ .من صدات کردم............ .. آره من صدات کردم بیای کمکم کنی این هیزما رو بذارم روی کولم. آخه من دست تنها نمیتونستم این کار رو بکنم!!!!

 

خوب حالا نوبت نتیجه گیری های این قصه رسید:

 

1- زندگی با تموم سختی هاش لذت بخشه و حتی بدبخت ترین آدم ها، در لحظه ی مرگ از اینکه قراره این موهبت الهی ازشون گرفته بشه ناراحت میشن.

 

2- هیج وقت از ته دل آرزوی مرگ نکنین، یه دفه دیدین همون موقع درهای آسمون باز بود و وقت اجابت دعا بود.

جدا تصورش رو بکن، روزی هزار تا آرزوی خوب خوب میکنی، بعد باید چقدر بدشانس باشی که تا آرزوی مرگ کردی، خدا بگه باشه!!!

 

3- فرزندان عزیز این خاک و بوم توجه داشته باشن که قرار نیست همه برن دانشگاه و درس بخونن و زیر بار فشار پولش، پدر بدبختشون رو له کنن. خیلی وقتا خیلی ها تو زمینه های غیر درسی بیشتر استعداد دارن.

 

4- شاعر علیه الرحمه چقدر به جا و مناسب میفرمایند: با چنین وضع گرانی که دراین بوم و بر است، به درآید پدر آن که به نام پدر است!!!

 

5- ببینم فرشته ی مرگ خانمه یا آقا؟ اینجا نکته منکراتی داشتیم یا نه؟ لا اله الا الله.... نخیر، این طوری نمیشه، من باید برم با نویسنده این قصه ها یه صحبت اساسی بکنم.

 

6- خدا وکیلی من که هنوز تو کف حاضرجوابی این پیرمرده موندم! تعجب میکنم پیرمردی که میتونه مرگ رو اینجوری بپیچونه، چطوری تا حالا تو زندگیش ترقی نکرده؟ آخه در عصر حاضر برای ترقی فقط یه استعداد لازمه اونم پدر سوختگیه، که ماشاا... بزنم به تخته، این پیرمرده همچین بی بهره ازش نیست.

 

7- امروز روز پدر بود. چیکار کردی؟ کادو خریدن پیشکشت، یه تبریک ساده گفتی؟ دست پدرت رو بوسیدی؟ پاشو،پاشو همین الان برو  و جبران کن. دست مامان و بابات رو ببوس و از زحمتاشون تشکر کن.

 

8- دهه تو که هنوز نشستی، پاشو دیگه، نشستی چهار چشمی زل زدی به مانیتور که چی بشه؟ با تو مگه نیستم؟

@@@
12 تیر 87 - 16:27

هر بار که مرا میدید ، ساعتها گریه میکرد. آخرین بار که به سراغم آمد ،دیوانه وار می خندید. وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید ، با طعنه گفت:تعجب نکن که چرا می خندم من دیگر آن زن سابق نیستم بس بود هر چه من های های گریستم و تو قاه قاه خندیدی.......

تازه حرفش را تمام کرده بود که یک باره قطره اشکی سرگردان در گوشه چشمش لنگر انداخت با طعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی پس این قطره اشک چیست؟ !

اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت:این؟

این قطره اشک نیست!نقطه است! این آخرین نقطه ایست که به آخرین فصل کتابم به عشق مردان گذاشتم من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگی شان در نامردی...........
!
9 تیر 87 - 03:19

او رفت
همه چیز معتدل در سایه ی ِ
آفتاب احساسی ممنوعه
گاهی تا وزیدن بادی و
تغییری چند ساعته پیش می رود و طغیان نمی كند
او رفت
مثل حبابی از عمق دهان ماهی تا سطح
اوج را می خواست
سرشارِ جنون ِ روشنی تبخیر شد و
تا بازگشت به دریا راه طولانی در پیش گرفت
او رفت
مانند جای ِ پاهایم بر ساحل شنی
پیش می رفتم
پشت سرم را نگاه كردم
رد آن زیر رفت و آمد موج ها محو شده بود
او رفت
راحت تر از روزی كه آمد
اگر چه لحظه ای صورتش غمگین شد
فردایش فهمیدم
آسوده خوابیده بود
او رفت
مثل فصل های ِ در گذر
شكل گل های ِ نرگس
كه زودتر از موعد خزان
رنگ زردش مرا آزار می دهد
او رفت
ساده تراز بادی كه پنجره را گشود
روزها گذشت و
فهمیدم هوا سرد شده
بی نشان تر از باد پنجره را بستم
او رفت
به جاده ای كه ذهنم می دید و
در قاب ِ زبانم نقاشی می كرد
گنگ از كنارش گذشت
به دنبال تصویری دیگر
او رفت
تا اثبات كند حرف هایش راست بود
مثل آن روزی كه می گفت:
تا ابد می مانم
بی تو من می میرم!
او رفت
در خلوت ِ آغوشی غسل تعمید شود
شاید دستی دیگر
جای ِ دست مرا از بدنش پاك كند و
آمرزیده ی ِ درگاه ِ شیطان گردد
او رفت
تجربه هایش با من را به حراج بگذارد
قلب مشتری در وسوسه سوداگرش
به تاراج رود و
بازی ِ دیگری آغاز شود
او رفت مثل باران به خورد زمین
خجالت می كشید
از روی ِ بچگی خیانت می كرد
تحمل نكردنش تنها كاری بود كه در حق خودم كردم
او رفت
تا نباشد زیر نگاه ِ پرسشگر من
در كنار ِ دیگری نقش ها می كشد و قصه ها می سازد
ساده دل هیچ نمی داند
عمر را می بازد
او رفت
در خاطره ای كه من
رهگذر جاوید
از بعید تنهایی ام رها شدم و انجامش
فتح داشته هایش بود و فنا شدن لحظه ها
او رفت
مثل پژواك ِ رنج آهنگی موزون در سكوت
سمفونی ِ ویرانی نت به نت پیچید
تا صدای ِ ناقوس
آسمانی ابری پیش روی ِ خورشید نقاشی كند
او رفت
سایه شد پشت درختی!
با رسیدن غروب
چرخش زمین رسوایش كرد و چشم های ِ آسمان در جستجوی ِ خنده
غرور جنگل را به آتش بردگی كشید
او رفت
خدا می داند هشیارهذیان می گفت
مضطرب داستان می ساخت و
دلواپس ِ رسوایی
با خودش می جنگید
او رفت
دور از من و نزدیك به كسی كه می گفت
بیش ترها دوستش خواهد داشت
فكر می كرد می ترسم و نمی دانست
در تقویم جدایی جستجو می كردم
او رفت
مثل رویا های ِ بزرگش به خوابی عمیق
منتظر بیدار شدنش نماندم
بعدها فهمیدم
در خیالم مرده تا ابد خوابیده
اور فت
هدیه اش كردم به آدمی جدید
آخرین حوای ِ تاریخم را
وقت بازگشت به زمین
سوغات
شیطان بردند تا گرمی ِ عشق از جنس آتش باشد

l3
9 تیر 87 - 03:12

وقتی نبودی هیچ اتفاقی نیافتاد
از گوشه ای به گوشه ی دیگر
و تنها خیالی تا وسعت دریا
که آن هم حقیقت نداشت

مثل فرصتی در خیابانی
با امتداد خط کنار جدول و
نتوانستنی همراه شمارش گامهایم
و حل نشدنی میان  تصوری عمود
بر افقی نا ممکن

همه چیز دوباره گنگ شده
شبیه امشب و برفی سنگین و نگاه دوباره زیبا شدن درختان

گاهی در را باز می گذاریم گرما برود
زمانی می بندیمش سرما نیاید
می دانیم چه می کنیم
نه آدم گنجشک و
نه لرزش لبهای تو فراموش می شود

این خانه بوی  هر چه بگیرد
دست خوش بیماریِ مغز های  جزام گرفته نمی شود
من از عشق تو می نویسم
آنها یاد خاطرات گذشته می افتند
من باز هم بازی  واژه ها می شوم
و هیچ کس نمی داند محو چشم های تو هزیان گفتم.

01
2 تیر 87 - 04:44
همه تنهاییم

تنها مثل خدا،مثل شب

من تردید دارم

برای اطمینان به دل خودم

تكیه كردن به درختی كه نمی دانی ریشه دارد یا نه؟

دیرگاهی است دراین وادی شك پرسه می زنم

شام مرا پایانی نیست

طلسمم كرده این بختك

یاد پرواز پرستوها بخیر
midooni
1 تیر 87 - 02:08
midooni
یه اتاقی باشه گرمه گرم
روشنه روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم
که سردم نشه... که نلرزم اینجوری

که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم
با پاهات محکم منو گرفتی... دو تا دستتم دورم حلقه کردی

بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی آره. بعد چشماتو می بندی
بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن

می دونی؟
...
می خوام رگ بزنم... رگ خودمو... مچ دست چپمو

یه حرکت سریع یه ضربه عمیق... بلدی که
؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم... تو چشماتو بستی... نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم... نمی بینی که سریع می برم... نمی بینی

خون فواره می زنه... رو سنگای سفید... نمی بینی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی

من شلوارک پامه... دستمو می ذارم رو زانوم
...
خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا
قشنگه مسیر حرکتش حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی

تو بغلم کردی... می بینی که سرد شدم... محکم تر بغلم میکنی که گرم شم
می بینی نا منظم نفس می کشم... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم
می بینی دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم

می دونی؟

من می ترسیدم خودمو بکشم

از سرد شدن

از تنهایی مردن

ازخون دیدن

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود ارومه اروم

گریه نکن دیگه

من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه

دل روح نازکه... نشکونش خب...!؟
.
__