تبلیغات


__
محنت فروش
11 تیر 87 - 09:10

قلبش شکسته بود. در کوچه براه افتاد. فریاد زد:آه ای جماعت!محنت فروشم

خریداری هست؟

مردی آمد...

به چند می فروشی؟

پسرک :چقدرش را می خواهی؟

مرد: همه اش را یکجا به چند می فروشی؟

پسرک :به قدر کرمت.

همان جا نشستند و پسرک گفت ازشرح فراق و حزن نگاه لیلی زمانه

پسرک گفت و مرد رفت تا با محنت تازه دمساز شود.

از کنار خانه ای می گذشت.

صدای ناله می آمد.دخترکی از خانه بیرون آمد.

آه که چقدر محزون بود.

مرد: ای دخترک ! محنتی خریده ام که با حزن تو خوب می خواند.

خریداری می فروشمش.

دخترک: به چند می فروشی؟

مرد: چقدرش را می خواهی؟

دخترک: همه اش را یکجا به چند می فروشی؟

مرد: به قدر کرمت.

همان جا نشستند و مرد گفت از شرح فراق و حزن نگاه لیلی پسرک.

مرد گفت و دخترک رفت تا با درد قلبش دمساز شود. آخر او لیلی پسرک بود.

روزگار گشت و گشت

امروز دیگر نه دخترک هست و نه پسرک.

ولی می خواهم فریاد بزنم:

آه ای جماعت!محنت فروشم .خریداری هست؟

با تشکر از دوست و برادر عزیزم آقای دامون حقیقی فرد این مطلب نوشته ای از این دوست عزیزم میباشد

http://uk.360.yahoo.com/radycal1500 حتماً ببینید

 

دوستانم
10 تیر 87 - 12:47

پیچ هر جاده را كه رد كنی، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یك گام  به او نزدیك‌تر می‌كند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی‌ات را، یا برو، زیرا شمعی به تو خواهند داد. اینها را آن رهنورد به من گفت كه چهل سال بود كه صدایش را می‌شنیدم، خودش را اما نمی‌دیدم.

رفتم و بی‌قراری توشه‌ام بود.

رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناك است و پاهایت از موم. رفتم و چه سخت است وقتی دستهایت بیكارند و چشمهایت تعطیل. رفتم و پیچ اولین جاده را كه رد كردم شمعی به من دادند. شمعی دردناك كه تا ته استخوانم را سوزاند.

آن رهنورد گفته بود شمعی به تو می‌دهند اما نگفته بود كه شمع را در تنت فرو می‌كنند! شمع را هرگز به دستم ندادند، شمع را در گوشتم، درخونم، در استخوانم فرو كردند.

جاده در پس جاده، پیچ در پیچ، پشت یك پیچ شیطان بود و پشت یك پیچ فرشته، پشت یك پیچ شك بود و پشت یك پیچ یقین، پشت یك پیچ كیفر بود و پشت یك پیچ ایمان.

و هی شمع و شمع و شمع، بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی چرا این همه درد.

درد من اما همه از شمعی نبود كه در تنم فرو می‌رفت، دردم از دوستانی بود كه دوستم نداشتند

راه كه افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست اما پیچ هر جاده را كه پشت سر گذاشتیم، برگشتم و دیدم كه دوستم نیست، كه دوستم دشمن صدایم می‌كند.

و هر با ر گریستم و گفتم: شمع نمی‌خواهم،‌راه و پیچ و جاده نمی‌خواهم، دوستانم را می‌خواهم.

دوستانم

هر بار اما رهنورد می‌گفت:‌ جلوتر برو، كسی می‌تواند جلوتر برود كه طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!‌ این یكی از هزار اصل رفتن است.

پیچ در پیچ، جاده در جاده، شمع در شمع، هزار جاده مانده است و هزاران پیچ، تنم پر از شمع است. شمع‌ها آب می‌شوند و از تنم خون و موم می‌چكد.

دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریك است و شب سیاه و من مسافری شمع آجین كه هیچ كس دوستش ندارد....

 

عرفان نظر آهاری

باران
23 خرداد 87 - 13:42

باران، قصیده واری

- غمناك -

آغاز كرده بود

می خواند و باز می خواند

بغض هزار ساله ی درونش راانگار می گشود

اندوه زاست زاری خاموش

ناگفتنی است

این همه غم؟

ناشنیدنی است

***

پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست ؟
گفتند :

اگر تو نیز

از اوج بنگری

خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گریست

---------------------------------------------------

ای مرغ آفتاب

زندانی دیار شب جاودانیم

یك روز، از دریچه زندان من بتاب

***

می خواستم به دامن این دشت، چون درخت

بی وحشت از تبر

در دامن نسیم سحر غنچه واكنم

با دست های بر شده تا آسمان پاك

خورشید و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها بر شانه ی من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

این دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

ای مرغ آفتاب

از صد هزار غنچه یكی نیز وا نشد

دست نسیم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذشتند از این دیار

وان برگ های رنگین، پژمرده در غبار

وین دشت خشك غمگین، افسرده بی بهار

***

ای مرغ آفتاب

با خود مرا ببر به دیاری كه همچو باد

آزاد و شاد پای به هرجا توان نهاد

گنجشك پر شكسته ی باغ محبتم

تا كی در این بیابان سر زیر پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهای دور

شاید به یك درخت رسم نغمه سر دهم

من بی قرار و تشنه ی پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست

آن جا كه - زیر بال تو - در عالم وجود

یك دم به كام دل

اشكی توان فشاند

شعری توان سرود؟

 

 

پشت سر معشوق چیست؟
23 خرداد 87 - 13:31

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است 24.gif. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.24.gif

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی...

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. 03.gif
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد
.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز
.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای
.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است 24.gif. خدا همه را جمع کرده 24.gif و همه را برای خویش برداشته 24.gif و به حساب خود گذاشته است. 24.gif

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را 24.gifو روحت را 24.gifو دنیایت را 24.gif وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. 28.gif

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر
.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است. 1.gif 16.gif

 

پرواز به سوی یار
22 خرداد 87 - 18:47

گنهکاری به درگاهت پر از سوز و گداز آمد

                      مران از درگهت او را که با صد عذر باز آمد

 

طریق بی تو ناهموار و گمراهی است پایانش

                            چو پیمودم رهت دیدم بسی راهم تراز آمد

 

خوشا آن کو به خلوتگه نشیند با تو در شبها

                             گهی خواهد نیازی و گهی با بار راز آمد

 

بسوز ای دل که عمری را بدون او سپر کردی

                   غنیمت دان کنون فرصت که وقت سوزوساز آمد

 

بدیدارش شتابان شو چرا غافل از او باشی 

                                 ملاقاتی نما با یار چون وقت نماز آمد

 

اگر با دیده حق بین شوی محو جمال او

                      به رای العین می بینی که یارت با چه ناز آمد

نیلوفر آبی
4 خرداد 87 - 14:45

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی

از تنهایی و حسرت رها کردم ...

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و

بعد از رفتنت ...

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ...

شاید به رسم و عادت پروانگی

من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

عشق و اشک
26 اردیبهشت 87 - 13:13

دستمال كاغذی به اشك گفت

:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشک گفت

:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خون درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت

 

از من نپرس
11 آذر 86 - 18:51
از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

__