تبلیغات


__
onh
13 تیر 87 - 21:34
نمی دانم کجا رفتی؟

نمی دانم کدامین خواب رنگارنگ

تو را تا مرز جادویی رویا برد؟

کدامین شعر تو را در خود

به شکل بیت رنگینی نهان می کرد

کجا رفتی؟

تو ابری بر درخت خشک من دیگر نمی باری

من اکنون چون درختی خشک و بی بارم

و باور کن گل خشکیده ای در سینه ی بادم

تو را جان تمام آرزوهایت

بیا برگرد

دلی را با صدایی روشنی بخش

اگر دیگر نمی آیی

اگر بر تک درخت خشک من دیگر نمی باری

مرا با غصه ای غمگین

و پایانی بدون مقصد و شادی

رهایم کن

یکی بود یکی نبود
یک مرد بود که تنها بود
یک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود
مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود
خدا غم آنها رو میدید و غمگین بود
خدا گفت:
شما را دوست دارم
پس همدیگر را دوست بدارید
و با هم مهربان باشید
مرد سرش را پایین آورد
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید
زن به آب رودخانه نگاه میکرد، مرد را دید
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند
خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید
مرد دستهایش را بالای سر زن گفت تا خیس نشود
زن خندید
خدا به مرد گفت:
به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی
و هر دو در آن زندگی کنید
مرد زیر باران خیس شده بود
زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید
خدا به زن گفت:
به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم
تا خانه ای که او می سازد، زیبا کنی
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند
آنها خوشحال بودند
خدا خوشحال بود
یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش
غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان
بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند
اما پرنده نیامد،،،پرواز کرد و رفت
و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید
کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند
خدا خندید و زمین سبز شد
خدا گفت:
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد
فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند
مرد گل را به دست زن داد
و زن آن را در خاک کاشت
خاک خوشبو شد
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد
زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود
فرشته ها به او آموختند که چگونه
طفل را در آغوش بگیرد و از شیره ی جانش به او بنوشاند
مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد
به زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت
خدا شوق مرد را دید و خندید
وقتی خدا خندید
پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست
خدا گفت:
با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد
راست بگویید تا راستگو باشد
گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ ولابلای گلها
پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم میدویدند
خدا همه چیز و همه جا را می دید
می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر
زنی گرفته است، تا خیس نشود
زنی را دید که در گوشه ای از خاک
با هزاران امید شاخه گلی می کارد
دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند
و پرنده های که.......
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشاده بود

رفتم که داغ بوسهء پر حسرت ترا
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو،مگو،که چرا رفت،ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی وظلمت،چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم،که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان
ارغ شوم زکشمش و جنگ زندگ

میخوام نامه ای بنویسم که بگویم با دلی از درد و با نا امیدی به سوی امید میروم تا دوباره تو را پیدا کنم


 


 

میدانم که پیدا کردن تو کار ساده ای نیست ولی باز دست از مبارزه ی زندگی بر نم دارم تا بگویم تو را


 


 

میخواهم بگویم که غیر از تو هیچ موجودی در جهان نمی تواند عشق من نسبت به تو را کم کند .


 


 

در راه عشق فقط استواری و صبوری و فداکاری هست که میتونه به آدم ها معنی عشق رو برسونه


 


 

پس همیشه سعی کنید با فداکاری و استقامت به سمت عشق خود برید

  • ارسال نظر (1)
روز مادر مبارک
30 خرداد 87 - 20:33

...روز مادر را به همه مادران عزیز تبریگ میگویم

تقدیم به همه مادران ایران زمین و قلب های بزرگشان

در فكرم ساده تو را میسازم...و زیر پوستم تو را احساس میكنم....تا خود را بیشتر حس

كنم...تنهایی ام ...شجاعتم....فكرم را

تو تنها یك طرح ساده ای در دفتر نقاشی من....سیاه اما بر صفحه ای سپید.....دربند خطهاو ترسان

از رهایی...شكل گرفته بر افكار رهایی از تقدیر.....

دخترك با كاغذ

كادو جعبه رو بسته بندی كرد و منتظر بود روز مادر

برسه و اونو به مامانش هدیه بده.صبح روز بعد دخترك جعبه رو نزد

مادرش برد و گفت مامان این هدیه منه........مادر یادش نبود كه

امروز روز مادر هست و این هدیه رو دخترش

واسه روز مادر براش گرفته مادر جعبه رو از دختر خردسالش گرفت

و آن را باز كرد داخل جعبه خالی بود!!!!!

مادر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمیدانی وقتی به كسی هدیه میدهی

باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟

اشك از چشمان دخترك سرازیر شد و با اندوه گفت:مامان جان من پول

نداشتم برای شما روز مادر هدیه بخرم در عوض هزار

بوسه برای شما داخل جعبه گذاشتم

چهره مادر از شرمندگی سرخ شد و دختر خردسالش را بغل كرد و

غرق بوسه كرد و ساعت ها گریست......

مامان خوبم روزت مبارك

میدونید بچه ها من مامانمو اندازه قطره های بارون دوست دارم

خوشبحال مامانم كه هیچ وقت نمیتونه بفهمه من چه قدر دوسش دارم

 

در سوگ مادر
11 خرداد 87 - 00:32

  غم بی   مادری         بازگشت همه بسوی اوست

  شهرمغموم است  ثانیه هاازتپش افتاده اندلحظههابه کندی میگذرند

همه هست وهیچ نیست ازهرگذری طنین حزین غم سوگ   تومیاید

 رسم تلخی است رفتن تووماندن مادراین مقصودبی مقصد

 تنهاقلب سوگوارمان باارامش روحت ارام میگیرد

 تومیروی تابی ارامی 

درارامگاه ابدیت  ویادت دریادمان جاودانه خواهدماند

 

 

 

    

مهربانتر
4 خرداد 87 - 20:38

از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟

از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟

در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم

ترانه می خواند؟

در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در

دلم روشن می کند؟

خوبا!

مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم، ببخش!

مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم، ببخش!

مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندانی کردم و از تو دریغ داشتم، ببخش

من می توانستم در یک بعدازظهر زیبا شاخه ای گل به تو هدیه دهم، اما پاییز اجازه نداد

من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم، اما طوفان از راه رسید و موجها را با خود برد/

من می توانستم در یک صبح تازه و معطر سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم، اما غرورم نگذاشت.

بهترینا!

صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!

از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟

از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟

اسیر
4 خرداد 87 - 20:35

 

به من می گویند:اگر اسیر خفته ای را دیدید بیدارش نكنید شاید كه آزادی را در خواب می بیند.
اما من می گوییم: اگر اسیر خفته ای را دیدید بیدارش كنید و آزادی را برایش باز گویید.
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
برای شکستن قلبم سنگ احتیاج نیست ، یه تلنگر کافیست
پیام ضروری

اگر بتوانم شکستن دلی را مانع شوم زندگی را عبث نگذرانده ام
اگر بتوانم از رنج انسانی دیگر بکاهم یا دردی را تسکین دهم
یا سینه سرخی فرو افتاده را باز در آشیان جای دهم
زندگی را بیهوده سپری نکرده ام.

چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه نا شکیباست

کسی هست درین شهر هوا خواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

نمی دانم دوست داشتن بار سنگینی ست بر دل یا نه؟!

گاهی سبک و گاهی گران...

اما دلی دارم وسیع

بسان صحرا... بسان دریا

از صحرا بودنش که می سوزاند...

و دریا بودنش که می کوباند...

امادلی دارم برای دوست داشتن

فقط همین را می دانم...

عشق وزندگی
18 بهمن 86 - 11:44
زندگی و عشق ...............................................
زندگی و عشق
*زندگی *
زندگی یعنی مسیری رو به آب ، زندگی یعنی نه بیداری نه خواب
زندگی یعنی سرای امتحان ، زندگی یعنی در ان عاشق بمان
زندگی یعنی کمی و کاستی ، زندگی یعنی دروغ  و راستی
زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا ، زندگی یعنی ستم ، جور و جفا
زندگی یعنی سفر ، راهی دراز ، زندگی یعنی جهانی رمز دار
زندگی یعنی مهی در پشت ابر ، زندگی یعنی بلا و درد و صبر
زندگی یعنی دو روزی میهمان ، زندگی یعنی فریب میزبان ....
 
* عشق *
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی  در پی تو در به در ، عشق یعنی  یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی  قلبی آماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی  باز می خوانم تو را
عشق یعنی  بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی  تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را
عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی  در میان برفها
عشق یعنی  یاد آن روز نخست ، عشق یعنی  هر چه در آن یاد توست
عشق یعنی  تک درختی در کویر ، عشق یعنی  عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی  آرش و تیر و کمان ....
قابل توجه اقا پسر ها
12 آذر 86 - 16:38

چگونه زن بگیریم !!

اندر آداب خواستگاری

 
1- یه نفر را كه اصلاً نمی شناسید از توی تاكسی، خیابون و یا حتی دانشگاه نشون  كنید و به هر دلیل مزخرفی هم كه شده عاشقش شوید.بعد هم بلافاصله باید یك شكست عشقی بخورید(جزئیاتش با خودتان)
 
2- تا یك هفته نه حمام بروید، نه موهایتان را شانه بزنید، نه غذا بخورید و نه حتی مسواك بزنید.از تلویزیون هم فقط شبكه چهار را تماشا كنید.یكی دوتا غزل و شعر هم محض احتیاط حفظ كنید، بد نیست.
 
3- خانواده ی شما متوجه تغییر حالت شما می شوند و كم كم شروع به معرفی انواع و اقسام دخترهای دم بختی كه توی فامیل و در و همسایه می شناسند به شما می كنند.
 
4- نكته ی مهم در اینجا این است كه علی رغم میل باطنیتان !! شما فقط مجبور به ازدواج با یكی از اینهمه مورد خوب هستید، پس سعی كنید خوب انتخاب كنید.
 
5- برای تشریفات هم كه شده یكی دوتا ملاك انتخاب همسر برای خودتان در نظر بگیرید. ازجمله:قد، وزن، وضع مالی خانواده و . . .
 
6- ملاك های اخلاقی را از بیخ بی خیال شوید. چون اگر طرف دختر خوبی باشد كه هیچی دیگه، خیلی خوبه. و اگر دختره، دختر بد و قالتاقی باشد، بخواهید و نخواهید یا كلاهتان را برمی دارد و یا نهایتاً یك كلاه گشاد سرتان می گذارد. پس همان بهتر كه وقتتان را بیخود صرف این مسائل نكنید.
 
6- از همان ابتدا به فكر پایان كار و سهم الارث همسر آینده تان باشید. خانواده های كم جمعیت را در اولویت قرار بدهید. اگر كه خانواده همسر آینده تان، پسر نداشته باشد، مطمئن باشید كه پس از 120 سال نونتان توی روغن است.
 
7- یك دست جوراب تمیز، خوشبو و لزوماً بدون سوراخ برای روز خواستگاری كنار بگذارید.
 
8-خرید گل و شیرینی برای مجلس خواستگاری هیچ لزومی ندارد. اصلاً مگر پول علف خرس است؟ تازه هنوز كه هیچ چیز معلوم نیست. اگر قرار باشد هفته ای هفت روز و روزی دو سه جا خواستگاری بروید كه دیگه چیزی ته جیبتان باقی نمی ماند.
 
9- اصولاً خواستگاری درمان خوبی برای سوءتغذیه است. خجالت را كنار گذاشته و در مجلس خواستگاری تا می توانید دلی از عزا در بیاورید. اول از میوه های كمیاب و گران قیمت آغاز كنید. مایعات و نوشیدنی ها را در پایان مجلس بنوشید تا دچار مشكل نشوید.
 
10- به بهانه دستشویی رفتن تمام خانه همسر آینده ی احتمالیتان را بررسی و متر كنید. اگر قرار است داماد سرخانه شوید، نوساز بودن خانه را از یاد نبرید.
 
11- اگر در همان نگاه اول از دختر مورد نظر خوشتان نیامد، همان لحظه ابراز نكنید. بعد از رفع مشكل سوءتغذیه، موضوع را با مادرتان در میان گذاشته و زحمت را كم كنید.
 
12- مراقب آهنگ زنگ موبایلتان باشید. اینی كه الان هست، مجاز نیست. عوضش كنید.
 
13- از آنجایی كه مجبورید كت و شلوار بپوشید و مثل دوش حموم همینطور شُرشُر ازتون عرق بریزد، خواستگاری رفتن های مكرر و مداوم كمك شایانی به كاهش وزنتان می كند.
 
14- در مجلس خواستگاری همه ی نگاه ها زوم شده روی شما، پس كاری با دماغتان نداشته باشید.
 
15- صداقت و راستگویی كجا، مجلس خواستگاری كجا! تا می توانید دروغ بگویید. بعد از ازدواج آنقدر فرصت هست كه با یك شاخه گل هزارتومنی، همه چیز را از دل همسرتان در بیاورید.
 
16- اگر به دل هم نشستید و از هم خوشتان آمد، و همه ی چیزها همانطوری بود كه شما می خواستید، خیلی معطلش نكنید. هرچی مهریه خواستند بدهید. اصلاً كی داده و كی گرفته؟ اگر هم یك روز تصمیم به طلاق دادن گرفتید، می توانید همسرتان را تا سر حد گفتن جمله ی زیبای " مهرم حلال، جونم آزاد " شكنجه روحی و روانی و جسمی بدهید.
 
17- فعلاً خودم هم دارم می روم خواستگاری. اگر رفتم و زنده برگشتم و به نتیجه ای رسیدم، نكات مفید برای ادامه ی یك زندگی موفق را برایتان می گویم.
.
.
.
پس این جوراب های من كو ؟
 
بنام خدا
11 آذر 86 - 18:22

بنام خدا

سلام

سفر زیارتی سیاحتی و همیشگی آخرت

=====================================

ابتدا گذر نامه زیر را تكمیل كنید:

نام:انساننام خانوادگی: آدمی زادنام پدر: آدم نام مادر: حوا

لقب: اشرف مخلوقاتنژاد: خاكی صادره از : دنیا

 

ساكن: كهكشان را شیری ؛منظومه شمسی؛زمین مقصد: برزخ

 

 

ساعت حركت و پرواز: هر وقت خدا صلاح بداند مكان: بهشت اگر نشد جهنم

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وسایل مورد نیاز :

1- دو متر پارچه سفید 2- عمل نیك 3- انجام واجبات و ترك محرمات 4- امر به معروف و نهی از منكر 5- دعای والدین و مومنین

6- نماز اول وقت 7- ولایت ائمه اطهار 8- اعمال صالح ،تقوا،ایمان

 

توجه:

1-خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زكات را قبل از پرواز پرداخت نمائید.

2-از آوردن ثروت،مقام،منزل،ماشین،حتی داخل فرودگاه جداً خودداری نمائید.

3- حتما قبل از حركت به بستگان خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین،سنگ قبر گران و تجملاتی و نیز مراسم های پرخرج و غیره

خودداری نمائید.

4-جهت یادگاری قبل از پرواز اموال خود را بین فرزندان و امور فقرا و مستضعفین مشخص نمائید.

5- از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس،غیبت،تهمت و غیره خودداری نمائید.

 

 

 

(( برای كسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر(ص)مراجعه نمائید))

تماس و مشاوره بصورت شبانه روزی- رایگان، مستقیم و بدون وقت قبلی می باشد

در صورتیكه قبل از پرواز به مشكلی بر خوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید:

186سوره بقره-45سوره نساء-129 سوره توبه-55سوره اعراف-2و3سوره الطلاق

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امیدواریم سفر آسوده ای در پیش داشته باشید .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سرپرست كاروان حضرت عزرائیل

به این زندگى گذرا و كوتاه دنیا نباید دل بست زیرا سراى زندگانى جاودانگى نیست بلكه پس از این دنیا ، جهان دیگرى است كه سراى همیشگى زندگانى است و انسان براى آن جهان آفریده شده است و دنیا ....راستشو بگم دیروز 3 بار زلزله اومد8/4 ریشتر.همه  تو خیابونها بود. شب عده ای تو چادر  یا تو ماشین خوابیده بودن و خدا خدا میگفتن.  آخه چرا  موقع سختی و بلا به یادش می افتیم؟؟؟ خدای زیبای من٬خدای بخشنده ی مهربان٬معبود من٬معشوق من٬صاحب دنیا و عقبی من٬نهایت احساس من٬...............دوستت دارم.............مرا ببخش.

نماز آیات فراموش نشه(حتما بخونید)

دوشیزه
27 آبان 86 - 11:10

من کیستم؟
من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.
من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند. من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.
من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند. دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند؛ «گه» محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره».
من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.
من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.
من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم.
دامادم به من «وروره جادو» می گوید.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.
من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند

گفتگو با خدا
25 مهر 86 - 12:54

گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می كنم؛

خدا پرسید: "پس تو میخواهی با من گفتگو كنی"

من در پاسخ گفتم"اگر وقت دارید"

خدا خندید: وقت من بینهایت است...

پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب میسازد؛

خدا پاسخ داد: كودكیشان

اینكه آنها از كودكیشان خسته می شوند و عجله دارند كه بزرگ شوند

و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می كنند باز كودك شوند؛

اینكه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند؛

و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را بازجویند؛

اینكه با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میكنند؛

بنابراین نه در حال زندگی می كنند نه در آینده؛

اینكه آنها به گونه ای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمیمیرند؛

و به گونه ای میمیرند كه گویی هرگز نزیستند؛

دستهای خدا دستانم را گرفت؛ مدتی سكوت كردیم؛

و من دوباره پرسیدم: به عنوان پدر میخواهی كدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

 

 

 

گفت: بیاموزند كه آنها نمیتوانند كسی را وادار كنن كه عاشقشان باشد؛

همه كاری كه آنها میتوانند بكنند این است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند؛

بیاموزند كه درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند؛

بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول میكشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها كه دوستشان داریم ایجاد كنیم، اما سالها طول میكشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم؛

بیاموزند كه ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد، بلكه كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد؛

بیاموزند كه آدمهایی هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمیدانند چگونه احساساتشان را بیان كنند؛

بیاموزند كه دو نفر می توانند به یك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند؛

بیاموزند كه كافی نیست كه دیگران را فقط ببخشند بلكه خود را نیز باید ببخشند؛

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم؛

آیا چیز دیگری هست كه دوست دارید به فرزندانتان بگویید؛

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینكه بدانند من اینجا هستم "همیشه"

 

 

__