- 1
- 2
آموخته ام 23 خرداد 87 - 22:44 |
او که می گوید خطوط خسته ی موازی هرگز به آن بوسه ی مشترک نمیرسند.
چیزی از امتداد حوصله ی نقطه ها در خواب سربسته ی این دایره نمی داند، ورنه می فهمید مخفی ترین مگوهای پرگار در گردش نا بهنگام کدام حادثه پنهان است...
اگر پروانه از اشتیاق عجیب رهایی نبود، چطور میتوانست در وهم خاموش پیله از عطر نور و نماز نرگس باخبر شود؟؟؟
من این راز به هر کس مگوی معمولی را، از اصرار آینه بر شکستن خویش آموخته ام،
که عشق مکافات زنانه ترین رویاهای آدمیست...
پس تو، قیچی پرگوی بی خبر رحمت این همه حذف بی چرا را چه میکشید؟؟؟
در بارش بی قرار این همه نقطه چین دیگر دست خط حرام هیچ علاقه ای سنگسار نخواهد شد... |
چهرهها 18 فروردین 87 - 20:20 |
من چهرهای دیدهام كه هزار رو داشت،
و چهرهای كه یك رو بیشتر نداشت،
گویی در قالبی ریخته باشند.
من چهرهای دیدهام كه از ورای تابشِ رویَش زشتیِ زیرش را شناختهام،
و چهرهای كه باید تابشِ رویَش را بر میداشتم تا زیباییِ زیرش را دریابم.
من چهره پیری دیدهام پوشیده از خطِ هیچ،
و چهره صافی كه همه چیز بر آن حك شده بود.
من چهرهها را میشناسم،
زیرا كه از ورای پارچهای كه چشمان خودم میبافد، میبینم
و به حقیقتِ زیرین میرسم.
(جبران خلیل جبران)
|
گذشت و گذشتن 15 بهمن 86 - 17:47 |
دلم به وزن آفرینش گرفته است ...
حدیث جدایی یا نزدیكی نیست ... !
قدر یكدیگر را نمیدانیم ... در دنیایی كوچك هر یك به اندازه قلب خویش گرفتاریم ... « از هیچ كس نمیپرسند چه هنگام میتواند خدانگهدار بگوید ... از عادات انسانیش نمیپرسند ... از خویشتنش نمیپرسند ... » كاشكی مثل روزهای عید هر روزمان را ...
هر لحظهمان را لبریز از عشق قناعت گونه صرف میكردیم ...
و بین دلهایمان این همه گله دیوار نشده بود ...
كاشكی روزهای واپسین عاشقی فرصتهای غنیمتمان بود ...
یكدیگر را میفریبیم ..
دل خویش را یك بار هم كه دریایی میكنیم طوفانی میشود !
میخورد به صخرهها میتازد...
ویران میكند ...
چرا ما یاد نگرفتهایم قانون وفاداری را ....؟؟؟ چرا سخت شده است گذشت و گذشتن
و دوست داشتن و دوست داشته شدن بیشائبه ...
بیمحابا ...
بیپروا ...
|
جدایی 20 آذر 86 - 21:36 |
هوایش
در سرم پیچید و
چونان گردبادی
خسته و تنها
به گرد خویش پیچیدم...
خس و خار جدایی را
به سر كردم!
هی فلانی!
میدانی؟
میگویند رسم زندگی چنین است!
میآیند...
میمانند...
عادتت میدهند...
و میروند!
و تو درخود میمانی!
و تو تنها میمانی!
راستی نگفتی؟!
رسم تو نیز چنین است؟
مثل همه فلانیها
|
. 12 مهر 86 - 13:49 |
اینجا کسی به اوج نمی اندیشد...
من
میخواستم با بالهای
کسی
هم پرواز شوم تا به اوج برسم،
اما... بی صدا پریدن دیگران مرا تا ابد زمین گیر کرد. |
سخنی با دوستان 14 تیر 86 - 23:16 |
آن زمان که هیچ کس نبود، حتی زمان هم نبود، نمیدانم کجا اما یک جایی آن بالاها... نه! هنوز بالا و پایینی هم نبود، حرف نبود، کلمه نبود، نه شب بود و نه روز، اصلا هیچ چیز نبود... خدا بود. فقط خدا ![]() و خدا آفرید، زمان و مکان را، شب و روز را، کلمه را، آدم را و سیب را... یک شب که مثل همه شبها نبود، مردی که مثل همه مردم نبود، در غاری کوچک، به چیزی که هیچ کس نمیداند، فکرمیکرد، که ناگهان نوری از آسمان نازل شد... آن نور فرشته ای بود که از طرف خدا برای آن مرد نامه آورده بود. پیش از آن هم خدا چندبار برای آدم نامه فرستاده بود. اما این دفعه فرق میکرد. چون قرار بود آخرین نامه باشد.؟!!!! فرشته گفت:"بخوان" اما آن مرد که خواندن بلد نبود! خدا که از آن بالا همه چیز را تماشا می کرد... نمیدانم چطور! اما کاری کرد که مرد توانست بخواند و او نامه خدا را خواند: "بخوان به نام پروردگارت که تو را آفرید ..." و آن مرد پایین رفت تا برود و آخرین نامه خدا را برای مردم بخواند.
اگر دلت گرفته است و نمیدانی چرا، اگر از بی وفایی دنیا و آدمهایش حالت گرفته است، اگر دانشجویی یا سرباز یا مسافر و دلت برای دست های خسته پدر و نگاه مهربان مادر تنگ شده است، اگر گمان می کنی چیزی را گم کرده ای و نمیدانی چیست، اگر میخواهی داد بزنی یا بلند بلند گریه کنی و نمیتوانی.... ، اگر فکر میکنی دوره لیلی و مجنون به سر آمده، اگر غروب جمعه ها دلت بی بهانه تنگ می شود..... ، اگر چند وقت است دلت را جائی جا گذاشته ای و فکر میکنی که عاشق شده ای، اگر فکر میکنی تنها ترین آدم روی زمینی یا از هیچ چیزی شانس نیاورده ای، اگر دلت پر است ازحرفهایی که به هیچ کس نمیتوانی بگویی و اگر... یک شب وقتی همه خوابیده اند و فقط تو مانده ای و سکوت و ستاره ها آخرین نامه خدا را بخوان. "بخوان به نام پروردگارت..." و اولین جواب را برای آخرین نامه خدا بنویس. بنویس به نام پروردگارت.... و مطمئن باش خدا از آن بالا همه چیز را تماشا میکند. به امید بهترین و نرمترین کشتیرانی در طول رودخانه زندگیان ![]() |
. 19 اسفند 85 - 03:34 |
بی قراری دیدار
رها شده از کمان انتظار
روزنی گشود بر پرده سفید تنهایی
تا تو بیایی
- تنها تویی که یاس سکوت را پاس میداری.
آنگاه
هجوم بی وقت رخدادهای بی ربط.
فراموش کن!
خسته ام
پچ پچ فتیله طاقت
عطر تخیل را سیاه میکند.
|
. 19 اسفند 85 - 01:29 |
دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار بزرگی نیست،
مهم آن است آنهایی را که دوستمان ندارند، دوست بداریم. |
10 دی 85 - 05:33 |
شور است و عشق، عشق است و بهار، بهار است و سرود، سرود است و درود، درود و هزاران درود بر آن گوهر وجود، کز دل جوانی ام بهار بود.
موئی سپید، قامتی چو بید، ز راه دور رسید، حاصل از رندانه زیستنم چه بود؟
دزدیده نگریستم، پنهانی گریستم، شتابان زیستم، حاصل از دزدانه زیستنم چه بود؟
سوختم و ساختم، بی دلیل تاختم، عمر خود باختم، تا تو را شناختم، حاصل از مستانه زیستنم چه بود؟
پنداشتم که گریختم، گریختم تا بسازم، ساختم تا زنده باشم، زنده بودم اما ... پیش از آن مرده بودم، حاصل از جاهلانه زیستنم چه بود؟ با راز زیستم، با ناز رفتم، با آز آمدم، حاصل از کودکانه زیستنم چه بود؟ در دلم نبود طاقتی، مرا فرصت نبود ساعتی، گریختم از هر طاعتی، حاصل از یاغیانه زیستنم چه بود؟ نعمتم دادی شکر نکردم، سیاهی شیطان کفر نکردم، زیستم اما هیچ عمر نکردم، حاصل از کافرانه زیستنم چه بود؟
دادی گرفتم، گرفتی رمیدم، دویدم ندیدم، حاصل از کورکورانه زیستنم چه بود؟
گفتم میتوانم، میتوانم اگر بخواهم، خواستم اما نتوانستم، حاصل از مدعیانه زیستنم چه بود؟
رفتم و رسیدم، رسیدم و دیدم، دیدم و فهمیدم، فهمیدم و نپذیرفتم، حاصل از خود خواهانه زیستنم چه بود؟
بهار بود و درود، درود بود و عود، شعر بود و سرود، تار بود و پود، من نبودم و او بود، حاصل از غایب گونه زیستنم چه بود؟
و حال... شراب بیارید، لاله بکارید، اسب ها دوانید، به سویش برانید، دوست بدارید، حرمت گذارید، از هستی خویش، با عشق و ایثار، بارو بسازید، ببینید حاصل از عاشقانه زیستن را ! ![]() دست بگیرید، پیش از آن که بمیرید، اگر آزادید گر چه اسیرید، ببینید حاصل دل سوزانه زیستن را ! ![]() چشم بشوئید، نیک ببینید، اشک بریزید، زلال ببینید حضور کبریا را، در هر کجا که ببینید، ببنید حاصل خدا گونه زیستن را ! ![]() گنه کردی، خشم نکرد، تکرار کردی، رخ نتافت، عادت روزانه ات شد، رهایت نکرد، توبه کردی پذیرفت، رها بودی در آغوشت گرفت، سرد بودی، گرمایت داد، ببنید حاصل آگاهانه زیستن را ! ![]() چشم بگشا، بسویش باز آ، تنها، تنها در دل بخواه، ببینید حاصل خردمندانه زیستن را ! ![]() دعا کن میرسی، صدا کن می شنوی، خدا خدا کن، خدایی می شوی، ببینید حاصل اعجاز گونه زیستن را ! ![]() |
. 12 آذر 85 - 21:45 |
گاه آرزو میکنم،
میتوانستی چند صباحی چون من باشی ...
بیندیشی آن چیز که من می اندیشم؛
ببینی آن چه من می بینم؛
احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم؛
دریابی آشفتگی، ترس، تحسین و
دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم،
همه را یکباره و باهم.
اگر میتوانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛
میتوانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست،
و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم...
می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای.
می دیدی که تا کجا شادمان بودم که می توانستم لبخند بزنم،
بخندم، سرخوش باشم و آزاد چون کودکان.
این همه را از تو داشتم، ولی ... |
- 1
- 2









