. 14 شهریور 87 - 00:09 |
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم |
. 14 شهریور 87 - 00:08 |
دون حضور تو.. قایق کلامم چه غریبانه درآغوش سطری لنگر فکنده
بدون حضور تو .. لاله های عشقم چه منتظرانه سر بر گریبان رویاها آرمیده
بدون حضورتو .. سکوت قلبم چه بی رحمانه پنجه بر شیشه احساسم کشیده
بدون حضور تو .. رنگ نگاهم چه بی صبرانه زلالی دریا را با خود خریده ...
|
.. 14 شهریور 87 - 00:06 |
در تاریكی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر كرد. سایه ای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد. پس من كجا بودم؟ شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت و من انعكاسی بودم كه بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد و در پایان همه رؤیا ها در سایه بهتی فرو می رفت. *** من در پس در تنها مانده بودم. همیشه خودم را در پس یك در تنها دیده ام. گویی وجودم را در پای این در جا مانده بود، در گنگی آن ریشه داشت. آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟ *** در اتاق بی روزن انعكاسی سرگردان بود و من در تاریكی خوابم برده بود. در ته خوابم خودم را پیدا كردم و این هشیاری خلوت خوابم را آلود. آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟ *** د رتاریكی بی آغاز و پایان فكری در پس در تنها مانده بود. پس من كجا بدم؟ حس كردم جایی به بیداری می رسم. همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا كردم: آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟ *** در اتاق بی روزن انعكاسی نوسان داشت. پس من كجا بودم؟ در تاریكی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بود. |
. 14 شهریور 87 - 00:04 |
من می دانم؛ می دانم روزی از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد. من آن روز? کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد تا؛ بوی خوش آمدن یار همه را با خبر کند؛ و به انتظار دیرینه ی من پایان دهد. من تو را? عشقت را? حتی دوست داشتن هایت را? در سینه ام? در خیالم و در روحم حبس خواهم کرد
|
... 13 شهریور 87 - 23:56 |
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
... |
.. 13 شهریور 87 - 23:50 |
دلتنگی ام را می تکانم باز،درکوچه های خسته ی تکرارحرف دلم را می زنم با خود،درکوچه های تنگ بی دیداردستان سردم را نمی گیرند،اینجاپناهی نیست،راهی نیستبیراهه های مملو از درد است،بیراهه های سرد و ناهموارمشکل توان اینجا دمی آسود،باری ز دوش خستگی برداشتدر کوچه های بی حضور تو،درکوچه های خسته وبیماراین لحظه ها تا کی شود تکرار،این بی تو بودن های بی معنیبرگرد تامعنا بگیرد عشق،من خسته ام از این همه تکرارباخنده های خود شکوفا کن لب های پر اندوه را اینکتفسیر ناب عشق چشمانت،معنای انسانی،پر از ایثارمن سجده می کردم در آن لحظه ،در پای تو شیطان اگر بودمدر پای تو ای منتهـای مهر،در پای تو ای از صفا سرشاردر انتظار دیدنت با شوق، این چشم ها بر راه خواهد مانداین چشم های مست دیدارت، این چشم های تا ابد بیدار |
باران 11 شهریور 87 - 21:30 |
تو ای فراتر از همه وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار می خواهم امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم باشد. بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد. گلی که دست نامهربانی گلبرگهایش را پرپر کرده است. دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر طرد شده خاموش کرده امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.
ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار غم همچنان بر تن خسته ام بماند |
.. 9 شهریور 87 - 11:12 | ||
| ||
** 8 مرداد 87 - 13:44 |
لبم محکوم شد به ساده بودن غرورم محکوم شد به خونسرد بودن احساسم محکوم شد به کم حرف بودن دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن چشمانم محکوم شد به مهربان بودن دستهایم محکوم شد به سرد بودن پاهایم محکوم شد به تنها رفتن آرزوهام محکوم شد به محال بودن وجودم محکوم شد به تنها بودن عشقم محکوم شد به محبوس بودن و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن |
** 8 مرداد 87 - 13:41 |
تو ساعتی، تو چراغی، تو بستری، تو سکوتی
چگونه میتوانم
که غایبت بدانم مگر که خفته باشی در اندوههایت تو واژهای، تو کلامی، تو بوسهای، تو سلامی چگونه میتوانم که غایبت بدانم مگر که مرده باشی در نامههایت تو یادگاری، تو وسوسهای، تو گفتوگوی درونی چگونه میتوانی که غایبم بدانی مگر که مرده باشم من در حافظهات بهانهها را مرور کردم گذشته را به آفتاب سپردم به عشق مرده رضایت دادم یعنی همین که تو در دوردست زندهای به سرنوشت رضایت دادم |










