تبلیغات


__
عکس هایی از هنر نمایی با حوله حمام
17 مهر 87 - 17:05
حوله حمام

حوله حمام

حوله حمام

حوله حمام

حوله حمام

حوله حمام

حوله حمام

حوله حمام

حوله حمام



حوله حمام





حوله حمام



حوله حمام







حوله حمام
  • ارسال نظر (0)
وقتی مردان هالیوود زن می شوند !!! حتما ببینید !!!
17 مهر 87 - 17:00
وقتی مردان هالیوود زن می شوند !!!

harry_potter 5698.jpg

jim_carry 5698.jpg

leonardo_de_caprio 5698.jpg

matt_damon 5698.jpg

nicolas_cage 5698.jpg

sean_penn 5698.jpg

  • ارسال نظر (0)
اگر روزی ...
14 مهر 87 - 17:56

اگر روزی به كنار من آمدی ...
          دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدی، چشمه ساری از روشنی حقیقت در برهوت تاریك زار زندگی من جاری سازی؛  تا رویش یابند همه گم شده های بودنم را.
         دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدی، به امید طلوع نوازش آفتاب مهر و به شوق رویت باران مهربانی؛   چون باز شدن غنچه شكوفه های بهاری به روی طراوت شبنم سپیده دم،  پلك های اندیشه ام را بر دریچه ای از بینایی و دانایی بگشایی؛ تا معنا ببخشم شدنم را.
        دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدی،  با قلمی به رنگ صمیمیت بر قلب من بنویسی :
        هر كس مهربانی نمی داند از ما نیست!
      دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدی، قلمی با سبز ترین مركب را به شوق آفریدن شورانگیز ترین و بارورترین اندیشه های در من به رقص آوری، تا سطر سطر و لحظه لحظه حیات را با خجسته ترین واژه ها آذین بندم.
         دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدی،  مرا در سیمای ائینه سكوتم بنگری و بزدایی از رخسار وجودم،  غبار غم و چهره زشت تلخی را.
         دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدی، فراگیرترین و اشناترین نغمه زندگانی را، كه همانا ایمان، امید و عشق است؛  را برای من بنوازی. 
           ای نازنین مهربان!  اگر روزی به كنار من آمدی،  سبویی از مهربانی بیاور تا پر كنم گلدان سفالی كوچك تنهاییم را،   و جرعه ای طراوت از شطّ زلال حقیقت تا به همراه نسیم شوق سحری، نوازش كند، ریشه های خشكیده انتظارم را،  و جامی سر شار از نور امید تا در جنگل سر سبز نگاه تو، از وجودم برویید هزاران شقایق به رنگ عشق، از شوق با تو بودن.   

ای محبوب من
11 مهر 87 - 13:43

 

 

 

محبوب این قلب آرزومندم ! ندای تو را می شنوم که مرا به

سکوت درون می خواند اما زندگی با تمام نگرانی ها و تشویش هایش

مرا از این لذت دور نگاه می دارد.

متبرکم کن تا همه چیز را به تو بسپارم آنگاه شتابان به دیدارت بیایم

 و با قلب خویش درگاهت را بوسه باران کنم .آه چه دیدار زیباو خلسه آمیزی.

تورا دوست دارم و می خواهم تو را بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم

می خواهم تو را بیشتر از هر چیز در دنیا دوست بدارم می خواهم تو

را تا سر حد سر مستی و شوریدگی دوست بدارم

عشق و ایمانی ناب در خور درگاه تابناکت به من عطا کن!
باران
30 شهریور 87 - 09:04


 تو ای فراتر از همه  وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار

 می خواهم امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم....

 بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم باشد.

 بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.

 گلی که دست نامهربانی  گلبرگهایش را پرپر کرده است.

دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر طرد شده خاموش کرده  

 امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.


 

ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار

 و مگذار غبار غم همچنان بر تن خسته ام بماند

.
14 شهریور 87 - 00:09
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم

 
سودای جامی بی زوال

 

پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاداو
.
14 شهریور 87 - 00:08

دون حضور تو..

قایق کلامم چه غریبانه

درآغوش سطری لنگر فکنده

بدون حضور تو ..

لاله های عشقم چه منتظرانه

سر بر گریبان رویاها آرمیده

بدون حضورتو ..

سکوت قلبم چه بی رحمانه

پنجه بر شیشه احساسم کشیده

بدون حضور تو ..

رنگ نگاهم چه بی صبرانه

زلالی دریا را با خود خریده ...

..
14 شهریور 87 - 00:06

در تاریكی بی آغاز و پایان

دری در روشنی انتظارم رویید.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم:

اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر كرد.

سایه ای در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد.

پس من كجا بودم؟

شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت

و من انعكاسی بودم

كه بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد

 و در پایان همه رؤیا ها در سایه بهتی فرو می رفت.

***

من در پس در تنها مانده بودم.

همیشه خودم را در پس یك در تنها دیده ام.

گویی وجودم را در پای این در جا مانده بود،

در گنگی آن ریشه داشت.

آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟

***

در اتاق بی روزن انعكاسی سرگردان بود

و من در تاریكی خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پیدا كردم

و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.

آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟

***

د رتاریكی بی آغاز و پایان

فكری در پس در تنها مانده بود.

پس من كجا بدم؟

حس كردم جایی به بیداری می رسم.

همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا كردم:

آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟

***

در اتاق بی روزن

انعكاسی نوسان داشت.

پس من كجا بودم؟

در تاریكی بی آغاز و پایان

بهتی در پس در تنها مانده بود.

.
14 شهریور 87 - 00:04

من می دانم؛ می دانم روزی از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد.

 من آن روز? کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد تا؛ بوی خوش

 آمدن یار همه را با خبر کند؛ و به انتظار دیرینه ی من پایان دهد.

 من تو را? عشقت را? حتی دوست داشتن هایت را? در سینه ام?

 در خیالم و در روحم حبس خواهم کرد

...
13 شهریور 87 - 23:56

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست


اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم!!!

مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از خودم را ؟؟؟؟

به یاد داشته باش که تو هم پاره ای از منی ...

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد ...

تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند...

نگاهت را از چشمم برندار!!!

مرا از من نگیر ...

هوای سرد بی تو بودن را دوست ندارم

دوست ندارم ...

دوست ندارم ...

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت

دلتنگ توام



...

__