تبلیغات


__
سایه
4 اسفند 84 - 22:01
باز از پشت نگاه بی تاب پنجره، نور لرزان چراغ را می شد دید. وقتی بیشتر دقت می کردی، جزئیات بیشتری به چشم می آمد. سایه هایی به زیبایی اندام کسی، که در این نزدیکی است! شاید چند ده متری، آنطرفتر .. نمی گویم کدام طرف.

لرزش چراغ به سایه هم سرایت کرده بود. همه چیز در درون پنجره می لرزید. نمی شد قدری که گذشت، چراغ از مرض رعشه اش مرد. شاید اولین بار بود که این مرض منجر به مرگ می شد اما این اتفاق هیچ جا ثبت نشد. سایه دیگر نبود. صاحب سایه هم که از اولش نبود.

صاجب سایه را می شد از جنس نور تصور کرد. آنقدر زلال که به چشم نمی آمد. یا بزرگتر از آن که به چشم محقر من پا بنهد، اما کمترین احتمال به این تفکر اختصاص داشت که او لابد زیادی کوچک بوده که نمی شد دیدش.

صاحب سایه را نمی شد دید. اما او شاید می دید که چشمانی از حدقه بیرن زده، چرخان و گردان، از روی دیوار، چهار کنج پنجره را می کاود. شاید می دید. لختی که گذشت و خبری از صاحب سایه نبود، می شد از پنجره نا امید شد.

نوبت پنجره ی بعدی بود....

بارون.. باز بارون .. اما این بار یه جوره دیگه
25 بهمن 83 - 00:33
امشب برگشتنی کلی زیـر باران راه رفتـم. دانه های درشت باران، شلپ شلوپ می خوردند توی پیشانیم و پخش می شدند. باران کم می بارید اما درست و حسابی. از آن آرام و غم بار ها نبـود که یک هفتـه یکسره می بـارند. آنقـدر لطیف بود که دلم نمی خواست به این زودی ها به خانه برسم. نمی دانم چرا حال و هوایم دگرگون شده بود، انگار در دنیای دیگری سیر می کردم. باور کردنی نیست اما فکر می کـردم که اگر سرم را بالا بیاورم و به آسمان نگاه کنم ستاره ها را خواهم دید. نگاهی به آسمان می انداختم و جز ابرهایی که بی اختیار می باریدند چیزی نمی دیدم. دوباره چشم به راهـم می دوختم و ریز باران می رفتم. باد هم شدیدتر شده بود و قطرات نقره فام باران را به صـورتم می پاشید. دوباره حضور ستاره ها را حس می کردم. اینبار با تمام وجودم حس می کـردم که زیـر نگاه ستـاره هایم. به آسمان چشم دوختم و باز چیزی که می خواستـم را ندیدم. اما هنـوز زیر نگـاهشان بودم. این چیزی نیست که در موردش اشتبـاه کنم. از رفتـار خودم، باران امشبی، احسـاس عجیب و تا حدی احمقانه ام، خنده ام گرفتـه بود اما نمی خندیدم. دانه دانه قطـرات باران را می شمردم و براندازشـان می کردم. بعضی هـاشان وقتی از مقـابل چراغ ها و نور افکن هـای شهر رد می شدند برقـی می زدند و مثل ستـاره ها برایم چشمک می زدنـد. خیلی جالب شده بودند. هر وقت هم که توی این حال و هوا غرق می شدم قطـره ای از راه می رسید و سر به سرم می گذاشت تا به خودم بیایم.
باران امشب اصلا مثل باران های همیشگی نبود. بارانهای همیشگی اینجا مرا به یاد هزار و یک مشکل و عذاب می اندازند که نمی دانم اصلا از کجا می آیند اما این یکی فرق داشت. خیلی فرق داشت. هر چه سعی کردم بینشان تشابهی پیدا نکردم. این یکی شاد بود. آنهم خیلی خیلی شاد. قطره های باران را تعقیب می کردم تا به زمین می رسیدند و با بقیه یکی می شدند. برقی در وجودشان می دیدم که جای دیگری سراغ ندارم. باز گیج و گنگ شده بودم، توی هوای بارانی، خیس ترین هوای دنیا، داشتم از خوشی بال در می آوردم، آنهم من!
به جان خودم، اینقدر باحال بود که نگو....... !! کاش همه بودید و استفاده می کردید..... !!
__