تبلیغات


__
وقتی کسی رو دوست داری...
30 شهریور 85 - 04:11
وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی



به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی



وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه



قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی



حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم



حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو



حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی



حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات



وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری



حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره



حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر

امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر



حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی



حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی



حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن



حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن



حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت



وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری

دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری



حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه



حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی



حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ

حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی




حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن



وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی
  • ارسال نظر (2)
شوق دیدار
4 اسفند 84 - 20:42

 

 شوق دیدار

 
كاش می دانستی
بعد از آن دعوت زیبا. به ملاقات خودت
 من چه حا لی بودم
خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه، به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز
جامه تنگ درآ
و به چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به راه مانده خیس
که پس از این همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟
چشم خندید و به اشک گفت، برو
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه،
با توام کاری نیست
و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت، دیگر اندیشه لرزش
به خودت راه مده
وقت آنست که آن دست محبت،
ز تو یادی بکند
خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت
هر چه باشد بلد راه تویی
ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و
تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گویا با من بنشسته، دگر کاری نیست
جای ماندن چو دگر نیست،
از اینجا بروم
پنجه از مو بدر آورده، بدان شانه زدم
و به لبها گفتم: خنده ات را بردار،
دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر، که تو ورچیده و خاموش
به کنجی باشی!!!
سینه فریاد کشید:
من نشان خواهم داد
قاب نامش را، در طاقچه ام و هوای
خوش یادش را، در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر دیدار قبول افتاده است
و مبارک باشد، وصلت پاک تو با
 برق نگاه محبوب
و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته، آبرویم نبری
پایکوبی، ز چه بر پا کردی؟
پای بر سینه چنان طبل، نکوب
نفسم را گفتم:
جان کیوان تو دگر بند نیا
اشک شوق آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حریر،
بنشان برق نگاه
پای در راه شدم
دل به مغزم می گفت: من نگفتم به تو
آخر، که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی، که چه باید بکنی
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند،
و مرا خواهد دید
سر به آرامی گفت:
خوب چه می دانستم
من گمان می کردم، دیدنش ممکن
نیست و نمی دانستم
بین تو با دل او، حرف صد پیوند است
من گمان می کردم........
سینه فریاد کشید،
خوب فراموش کنید
هر چه بوده است، گذشت

حرف از غصه و من گفتم و اندیشه،

 بس است
به ملاقات بیندیش و نشاط
آفرین پای عزیز، قدمت را قربان
تند تر راه برو، طاقتم طاق شده است
چشم برقی می زد
اشک بر گونه نوازش می کرد
لب به لبخند، تبسم می کرد
مرغ قلبم با شوق،
سر به دیوار قفس می کوبید
تاب ماندن به قفس، هیچ نداشت
دست بر هم می خورد
نفس از شوق، دم سینه، تعارف می کرد
سینه بر طبل خودش می کوبید
عقل، شرمنده به آرامی گفت:
راه را گم نکنیم!!
خاطرم، خنده به لب گفت، نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست،
کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
شر به پا گفت:
کمی آهسته،
بگذارید که من هم برسم
دل به سر گفت شتاب،
تو هنوزم عقبی؟
فکر فریاد کشید: دست خالی که بد است
کاشکی......
سینه خندید و بگفت:
دست خالی ز چه روی این همه هدیه،
کجا چیزی نیست!!!
چشم را، گریه شوق
قلب را، عشق بزرگ
سینه، یک سینه سخن
روح را، شوق وصال
لب، پر از ذکر حبیب
خاطر، آکنده یاد
کاشکی خاطر محبوب، قبولش افتد
شوق دیدار نباتی آورد،
کام جانم شیرین
پای تا سر همه اندیشه وصل
.....
وه چه رویای قشنگی دیدم
خواب، ای موهبت خالق پاک
خواب را دیابم
که در آن، می توان با تو نشست
می توان، با تو سخن گفت و شنید
خواب، دنیای تواناییهاست
خواب، سهم من ازتو و دیدار شماست
خواب، دنیای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که تو در خواب، مرا خواهی خواست
که تو در خواب، به من خواهی گفت:
تو به دیدار من آ
آه
کاش می دانستی
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم
پلک دل باز پرید
خواب را دریابم
من به مهمانی دیدار تو، می اندیشم.
 
باز هم عشق
4 اسفند 84 - 20:11
بیاد داری که امروز یکسال از روزیکه سرنوشت من معلوم شد میگذرد؟
آن شب فراموش نشدنی بود که کنار هم نشستیم و راز دل به یکدیگر گفتیم .چون با دلی سوزان عشق بی پایانم را پیش رویت آشکار ساختم و تو نیز باسادگی پرده از روی عشق پنهانی خویش برداشتی .سرودی در خود احساس کردم .دلم آسوده گردید و شادمانی و خوشبختی ام از این بود که دانستم کسی مرا دوست دارد .اوه.ترا بخدا بگو که آیا هنوز آن شب را فراموش نکرده ای ؟بگو که آن شب را بیاد داری ؟زیرا غم وشادی و همه چیز من از آن شب است .هنوز یکسال از آن شب زیبا و شادیبخش نگذشته است ولی در این اندک زمان رنج بسیار برده ام . بگذار رازی را که بهیچ کس جز تو نمیتوانم بگویم برایت آشکار سازم.
تو نمیدانی که آن روز که خانواده مان از عشق ما آگاه گشتند و قرار شد دیگر من تو یکدیگر را نبینیم و با هم سخنی نگوییم چقدر آشفته و پریشان شدم.بی درنگ به اتاق خویش رفتم و در تنهایی به تلخی گریستم.
ابتدا میخواستم به آغوش مرگ پناه ببرم ولی زود چهره زیبایت پیش چشمانم آمد و دانستم که باید برای عشق تو زنده بمانم.آنگاه بر تیره روزی خویش اشک ها ریختم .زیرا آن بی تو و دور از زندگانیم از مرگ تلخ تر بود .
از آن روز هر جا میروم هر کار میکنم و بهرچه مینگرم روی ترا پیش چشمم میبینم و یکدم فراموشت نمیتوان کرد.امیدوارم آنچه که در این نامه میخوانی سبب اندوه و آزردگیت نشود.
خیلی شادمان میشوم اگر تو هم آنچه در دل داری بی پرده برایم بنویسی.امروز صبح و عصر تو را دیدم .باید هم دیده باشم زیرا امروز که یکسال از اقرار عشق من و تو بهم میگذرد نمیبایست بدون شادکامی سپری گردد.
امروز صبح جرات نکردم که با تو حرفی بزنم چون اجازه نداده ای که تا بیست و هشت ماه با تو سخنی نگویم .هر چند این فرمان مرا بسیار رنج داده است ولی باز هم گفته ات را گرامی وارجمند شمرده فرمانبرداری نمودم .
دیری از شب گذشته است .تو اکنون بی خیال در خواب ناز رفته ای و نمی دانی که نامزد وفادارت همه شب پیش از خواب چند تار مویت را بنرمی بر لب مینهد و با پاکی میبوسد.
ویکتور تو

دوست داشتن...........
4 اسفند 84 - 19:48

خودت را دوست داشته باش تا به دیگران فرصت دوست داشتن بدهی.

برای عشق هیچ گاه دیر نیست. پس نگران گذران عمر نباش.

عشق در بستر زمان شکل می گیرد. پس باید صبور باش

تا نگردی گمشده خود را نمی یابی و اگر هم بیابی قدر آن را نمی دانی. پس هیچگاه از جستجو باز نایست.

سعی کن خودت باشی. گمشده واقعی تو تو را آنطور که هستی دوست می دارد نه آنطور که خود می پسندد.

عشق در بستر ارتباط شکل می گیرد. پس سعی کن به آنکه دوستش داری نزدیکتر شوی.

گمشده واقعی تو ابتدا عاشق سیرت توست بعد عاشق صورت تو. بنابراین خیلی دربند ظاهر خود نباش.

بیشترین لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعی کن عاشقتر باشی.

نمی توان کسی را به زور عاشق کرد. فقط می توان عاشق بود و مهربان و اجازه داد تا عشق در معشوق رشد کند. اگر هم معشوق نصیب عاشق نشد لااقل عشق او نصیب عاشق گشته است.

کسی به کسی شک نمیکنه مگر اینکه خودش یه جای کارش بلنگه .

اگر مبنای ادم شناسی کسی این بود که هیچ کس قابل اعتماد نیست مگر اینکه خلافش ثابت بشه بدونکه اون ادم نمیشه روش حساب احساسی باز کنی اگر کسی قدرت کمک کردن به بقیه رو داشته باشه ولی کمک نکنه یه روز اگه شما دست یاری به طرفش دراز کنی دست رد به سینت میزنه.

اگه میخوای رازت همیشه راز بمونه حتی برای خودتم تعریفش نکن .

گفتنیها کم نیست
4 اسفند 84 - 19:46
گفتنیها كم نیست ، من و تو كم بودیم

خشك و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم

گفتنیها كم نیست ، من و تو كم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،‌درهم و برهم گفتیم

دیدنیها كم نیست ، من وتو كم دیدیم

بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را ،‌پرسیدیم

چیدنیها كم نیست ، من و تو كم چیدیم

وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی

بی‌سبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسیدیم

خواندنی‌ها كم نیست ،‌من و تو كم خواندیم

من و تو ساده ترین ،‌شكل سرودن را

در معبر باد ،‌با دهانی بسته واماندیم

من و تو كم بودیم

من و تو ،‌ اما در میدانها

اینك اندازه ‌ما می‌خوانیم

ما به اندازه‌ ما می‌گوییم ،‌ما به اندازه‌ ما می چینیم

‌ما به اندازه‌ ما می بوییم ،‌ما به اندازه‌ ما می روییم

من و تو كم نه كه باید شب بی ‌رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم

 
من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،‌كه می‌باید ،‌با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش

نبض آدم باشیم
 
من و تو حق داریم كه به اندازه‌ ما هم شده
 
با هم باشیم
 
گفتنیها كم نیست
گفتاری برای تنهاییت
11 آذر 84 - 00:36

گفتاری برای تنهاییت 
راه خلوتی است كه كسی از آن نمیگذرد و آن راه ، راهی است كه از دغدغه خاطرات كم میكند و پری برای پریدن دوباره  به تو خواهد داد . اینگونه آغاز كنیم:
 
* وظیفه ی اصلی تو آن است كه خویشتن حقیقی ات را همچون طوماری باز كنی .
* تو همچنین وظیفه داری به دیگران نیز كمك كنی تا دل و گام های خود را استوار سازند و به عنوان افرادی یكه و بی بدیل پا در راه بگذارند.
* برای تحقق این وظایف ، باید برای دیگران فرصتی فراهم كنی تا آنها نیز بتوانند احساسات خویش را ابراز كنند ، آرزوهاشان را نشانت دهند و رویاهاشان را با تو سهیم شوند .
* بدی را محكوم كن ، اما نه آدمهای بد را . آدم های بد نیز مانند تو انسان اند و در مسیر كامل ساختن خویش تقلا می كنند .
* با سلاح عشق به پیكار بدی ها برو . هر انسانی در طلب بی پایان كشف خویشتن است:این طلب را دوست بدار و محترم بدان .
* هیچوقت فراموش نكن كه دنیا زشت نیست ، دنیا تیره و تار نیست ، دنیا ویرانگر نیست ، عمل تهی از عشق آدمی دنیا را به این روز انداخته است .
*تو باید الگو باشی ؛ اما نه الگویی كامل و بی عیب و نقص و دور از دسترس ، بلكه الگویی انسانی و بس انسانی .
انسان بودن ، برترین قله ای ست كه می توانی آن را فتح كنی . (( انسانیت ، بام زندگی است .))
* باید توان بخشیدن خویش را داشته باشی ، اگر هنوز خود را پایین تر از كمال می بینی .
* باید بدانی كه از دگرگونی گریزی نیست ، و اگر دگرگونی را در مسیر عشق و كشف خویشتن خویش بیندازی ، همواره خوب و مثبت خواهد بود . (( زندگی ، عاشقانه زیستن است . ))
* باید بدانی كه برای آموختن ، باید عمل كرد . بودن ، یعنی دست به كاری زدن .
* باید بدانی كه نمی توان محبوب همگان شد . محبوب همگان شدن ایده آل است ، اما عملی نیست . چنین ایده آلی در عالم خاكی به دست نمی آید . عالمی دیگر بباید ساخت و از نو ، آدمی . می توانی آلویی شوی رسیده و درشت و آبدار ، اما فراموش نكن هستند كسانی كه آلو دوست ندارند .
* باید این را نیز بدانی كه اگر بهترین آلوی جهان هستی و محبوب تو آلو دوست ندارد ، توان آن را داری كه سیب باشی . اما فراموش نكن كه اگر سیب شوی ، بهترین سیب دنیا نیستی . در حالی كه می توانی بهترین آلوی دنیا باشی .
* باید بدانی كه اگر تصمیم گرفتی سیب باشی ، سیبی در رده ی دوم خواهی شد . زیرا تو اساسا آلو هستی ، نه سیب . بنابراین ، این خطر جود دارد كه محبوب تو روزی به دنبال بهترین سیب دنیا بگردد و كسی دیگر را كه این ویژگی را دارد انتخاب كند . آنگاه تلاش خواهی كرد كه بهترین سیب دنیا باشی ، و این غیر ممكن است .
میخواهی بروی برو
11 آذر 84 - 00:22
می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی
می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزی
محبت ساختگی ات، همان سند جعلی.
پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماست کنم؟
این ، ممکن نیست !
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم
پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست !
نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو
نمی گویم درمانم در دستان توست.
نه محبت پول خردی است در دستان تو
و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.
می خواهی بروی...
                  این راه ، این هم تو ...
تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.
اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه
                           بسترت بالشی خاردار خواهد بود.
می خواهی بروی
نه حرف بزن ، نه چیزی بگو !
نیست شو چون غریبه ها در مه و دود
دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی
و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.
می خواهی بروی
بی بهانه برو
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی
می روی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
        " اختران پر از نامند " این منم خود کرده که تدبیری در آن نیست.
                                                                      
 
__