باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست
پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم
پیرها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند
باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفدیده مولا کجاست
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها
در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز
سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها
من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیوارها
با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی
غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه مولا شدن کار تو نیست
من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیوارها
خلیل جوادی
نشسته ام و خیره شده ام به بدن های جوانان گلوله خورده وطنم . دست می سایم و لب می گزم .
بغض من آن قدر حقیر و کوچک است رو به روی این تنهای خونین که شرم می کنم . به چشم های بی حالت و لب های نیمه بازشان نگاه می کنم، 
به موهای مشکی و پیشانی های فراخ خونیشان، به بدن شکافته و این دست های آویزان، به سر متلاشی شده و پاهایی که دیگر لازم نیست توی کوچه ها از هراس باتوم و گلوله بدوند.

فکر می کنم صبح که از خانه بیرون زده اند، در جواب پرسشی گفته اند: "می روم رایم را پس بگیرم"، با سینه هایی پر امید که حالا مهمان ناخوانده و شوم گلوله دارند .
حتما سرهایشان پر از هوای آزادی و آرزوهای بزرگ بوده است .حتما برای فردا نقشه های سرخوشانه داشته اند. 

حتما خیال کرده اند اگر رایشان را پس بگیرند، دیگر گشت ارشادی ها توی سرشان نمی زنند، دیگر توی کلانتری محل کتک نمی خورند، دیگر پول ته جیبشان را جیره بندی نمی کنند. شاید فقط می خواستند اندکی کمتر تحقیر شوند.
عکس ها را می بندم و به عکس آقای احمدی نژاد خیره می شوم. به چشم هایش، حالت افتاده لب هایش، به نیشخندش، به دست هایش نگاه می کنم. فکر می کنم پشت این پیشانی چیست که او را این گونه بی روح و وجدان کرده است.
راستی ، جناب احمدی نژاد!
عکس این جوان های گلوله خورده و بی جان را دیده ای؟
دیده ای آن سر پاشیده کف خیابان را؟
دیده ای سینه باز شده، روی دست های پر التهاب مردم را؟
دیده ای چشم هایی را که تشنه اندکی آزادی، بی فروغ و تاریک شدند؟

جناب احمدی نژاد! جای هر کدام این گلوله خورده ها، می توانست پسر یا دختر تو باشد. فقط لحظه ای بدن فرزندت را آن گونه خونین کف خیابان تصور کن، فکر کن خبر مرگ ناگهانی اش را برای تو بیاورند، فکر کن جای آن پدر و مادر درمانده و عزادار باشی.

می دانم وجدانت به درد نمی آید چرا که تو با این بدن های سرد، گرم قدرت شده ای. با اشک های ریخته شده مردمت، خندیده ای. با اسارت آن ها دست های دراز قدرتت را چرخانده ای. با خفقان آن ها دهانت را باز کرده ای. با نا امیدی آن ها امیدوار روزهای بالا نشینی شده ای.
جناب احمدی نژاد!
روزی را که پای صندوق رای آمدی یادت هست؟ آن چهره ترسان و رنگ پریده، آن چشم های پر هراس و بی امید و هیبت آشفته. و چقدر حقیر بودی آن روز، چه قدر به حقیقت ات نزدیک بودی وقتی پاهای کاذب قدرت ات را لرزان و شکننده پنداشتی. چقدر ناچیز بودی بدون این پشم و کلاه کدخدایی.



خبرنگار محمدی:
هجوم سیل آسای مردم تبریز به ورزشگاه باغشمال، همراه با پارچه های سبز نوید روشن جوانه های امید بود.
70 هزار نفر مردم تبریز در ورزشگاه باغشمال سکوها و چمن ورزشگاه را مملو از جمعیت کرده بودند. میرحسین موسوی در جمع مردم تبریز به ترکی سخن گفت. یاد خوش ستارخان و باقرخان را گرامی داشت و سیاست های قوم ستیز دولت نهم و به ویژه نگاه منفی به تبریز را مورد انتقاد قرار داد. موسوی گفت: اگر تبریز رونق اقتصادی پیدا کند کل ایران رونق پیدا خواهد کرد. موسوی به مردم تبریز وعده عمل به اصل 15 و 19 قانون اساسی راداد و آن را حق مردم آذربایجان دانست. مردم تبریز با شعارهای موسوی خوش گلمیسن و آذربایجان یاقیموت موسوی نی آتمیوت، آذربایجان اویاخدی، اوزاوغلونا وایاخدی، آذربایجان جانیار، موسوی ون آیریلماز و موسوی قهرمان، رئیس جمهور ایران به استقبال موسوی شتافتند. بعد از پایان مراسم هجوم مردم سبزپوش که در کلیه خیابان های تبریز پراکنده شده بودند یادآور ایام محرم و عاشورا و روزهای خاطره انگیز انقلاب اسلامی بود. موسوی تبریز را احیا کرد یا تبریز موسوی را؟؟!به هر حال هر دو در باغشمال در عصری بارانی به هم پیوستند و جوانه زدند. صاحبنظران معتقدند : اگر تبریز به پا خیزد ایران به پا می خیزد. این را نقش تاریخی تبریز در تحولات ایران معاصر به اثبات رسانده است. در تبریز همه ی مغازه ها عکس میرحسین را به شیشه مغازه ها زده بودند و یکصدا نام او را فریاد می زدند.....
خبر 2
در حاشیه مراسم متوجه بحث تعدادی از مردم با نیروهای انتظامی و نارضایتی آنها از نحوه عملکرد گشت های ارشاد شدم که پاسخ آنها به مردم نیز حکایت از ناراضی بودن خود آنها و فشار روانی وارد شده به این نیروها به علت رو در رو قرار گرفتن با مردم را داشت.
خبر3
در ادامه مراسم و در حین سخنرانی مسئولان، در حالیکه از سیل مشتاقان مردمی کاسته نشده بود نیروی انتظامی اقدام به جلوگیری از ورود تازه رسیدگان به ورزشگاه و بازگرداندن آنها نمود که با این وجود 70000 نفر جمعیت در ورزشگاه باغشمال حضور یافته و کلیه خیابان های اطراف ورزشگاه نیز مملو از جمعیت گردید.
خبر4
گفتند: تا پای جان برای حمایت از میرحسین موسوی آماده اند. بی شک امروز مردم تبریز نور امید را در دل مردم ایران زنده کردند.
یکی از مردم تبریز می گفت: مردم آذربایجان آمده اند تا میرحسین موسوی تنها نماند،آمده اند تا انقلاب به مسیر اصلی خویش بازگردد.
برادر شهیدی در حالی که اشک می ریخت می گفت: مردم تبریز با حمایت از مهندس موسوی دوباره با آرمانهای انقلاب آشتی کردند.
موج سبز تبریز آمده است تا در کنار نخست وزیر دوران دفاع مقدس و سایر یارانش یاد و خاطه ی شهید محمد باکری، حمید باکری و دیگر سرداران شهید آذربایجان را گرامی بدارند.و مردم با حضور خود در کنار میرحسین موسوی نشان دادند که او را فراموش نکردند و در کنار او برای ساختن ایرانی آباد،سربلند و آزاد تا نهایت توان خویش ایستاده اند.










*بهترین فرشته ها همین شیطان بود.مرد و مردانه ایستاد و گفت: سجده نمیکنم تو را سجده می کنم اما این آدمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت وبزرگواری و آخرت و وحق شناسی ومحبت و همه چیز را فراموش می کندسجده نمی کنم
نمی بینی اینها چه می کنند؟ زمین را به چه کثافتی کشانده اند
مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و درد منشانه میکشند.
سرمایه ی هر دلی به اندازه ی حرفهایی است كه برای نگفتن دارد."
*آنان که تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند ، مرده های خاموش و پلید تاریخند .
· «من» و «خدا» و «عشق» این سه هرگز شکست نخواهند خورد .
· بزرگترین فاجعه ی بشریت از هم جدا افتادن این سه بعد وجودی است که حجم انسانی را تحقق می بخشد : عشق ، آزادی ، عدالت.
· اگر تنهاترین تنهاها شوم ، باز هم خدا هست .
*حرفهایی هست برای گفتن كه اگر گوشی باشد می گوییم
و
حرف هایی هست برای نگفتن كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
*خواستم بگویم فاطمه فرزند خدیجه است .. نشد ، باز هم هست ،
خواستم بگویم فاطمه دختر محمد است .. باز هم نشد ،
خواستم بگوییم مادر حسن است .. نه آرام نگرفتم ،
خواستم بگویم مادر حسین است ...
فاطمه همه اینها هست ولی باز هم هست ..
فاطمه فاطمه است !
و ....