التهاب
روان، گداخته ی احساس،
ملتهب زیر چكش عقل،
كوبیده میشود دمادم.
سرخ فام از حرارت عشق،
غرقه در سردی حقیقت،
آب دیده می شود پیاپی.
نه خنجر مردد یاٌس،
نه دشنه راغب اطمینان،
قلبی شرحه، شسته در خون خود،
قلبی رویین را،
نخواهد شكافت.
قلبی رویین كه به سردی میگراید
وجوانه های باطراوت زیبای احساس را
ناگزیر در خویش منجمد میسازد
ذهنی مشوش و ناآرام
كه پیوسته بر خود می تازد و كیمیا میجوید
به انتظار جادوی خرد سیمرغ خویش نشسته است
و سیمرغ، افسوس كه هنوز در افسانه ها پر میزند.
جاذبه میان ما از كدام قانون پیروی می كند؟
چه میخواهم؟
چه میخواهی؟
قانونی غیر از منفعت نیز وجود دارد.
جاذبه ای از جنس شوق
شوقی از جنس كشف
ارزش انسانها به چیست؟
قلب ها از قراردادها و قوانین پیروی نمیكنند.
قلب ها غیر قابل تملكند
دستنوشته های كورش
باش و هیچ نگو، باش
...............
آمدم، بیگانه، ماندم
پیا پی
چشم باز كردم
فرو بستم
وقتی خوابم، كجایم؟!
وجودم؟! عدمم؟!
بیگانه ام، بیگانه
بازمانده ام ، باز مانده
باز مانده؟!
چنینیم؟!
نه،
چنانم.
می دانی؟!
.........
فرصت اندك است برای بودن، بودن، نه بودن، می دانی؟!
فرصت اندك است برای زیستن، زیستن، نه زیستن، می دانی؟!
فرصت اندك است برای حماقت، دیوانگی، مهربانی، عاشقی، می دانی؟!
فرصت اندك است حتی برای نبودن، می دانی؟!
...............
این آسمان همه اش مال من است،
این نور طلایی خورشید، این چشمك ستارگان ، این نوازش نسیمان همه اش مال من است، فقط مال من،
همه اش مال تو است، فقط مال تو،
این زمین مال كیست؟!
..............
زادروزم،
زادروزم آغازانتظار مرگ
مرگم سرآغاز زندگی
مرگم سرآغاز بودن
مرگم را دیده ام
و قبل از آن مرده ام
و از آن شكوهمندانه زاده شده ام
زاده شده ام ، زاده شده ام،
می دانی؟!
من هستم، ققنوسم، میمانم
من شادم، من عشقم، من مستم، من گنگم ، آموختم، آگاهم، می چرخم ، می رقصم، می خوانم، می تابم
من هستم، ... می دانم ...، ... می دانم ...
می دانی؟!
....................
نه افسوس، نه اما، نه اگر، نه شاید، نه باید، رهایم ،رهایم، آزادم، آزادم
می دانی؟!
من هستم، وجودم،عدمم.
..........
باش و هیچ نگو، باش
دستنوشته های كورش
خورشید شب تاب
بر آسمان اندیشه ام
نمی تابد امشب
چه خالی و گنگ است
زمان در نبودش
چه شوقی
كه هر شب در این لحظه ها
در دلم بود
چه یادی
كه هر صبح
از گفته ها
در سرم بود
چه یاری
كه صوتش
ز عمق سیاهی شب تا سحر
در برم بود
چه نامی
كه گه گاه در بین گفتارها
بر لبم بود
چه حالی
چه حالی كه اكنون مرا در گرفتست
كه میداند امشب چه گویم
سخن از چرا نیست
سخن از قدر نیست
سخن از قضا نیست
سخن از وفا نیست
كه میداند امشب چه گویم
دستنوشته های كورش
(در اتاقی تنگ با سقف بلند و طاق به سبك گوتیك، فاوست، پریشان خاطر، در برابر میز تحریر خود نشسته است).
فاوست:
افسوس! فلسفه، حقوق، طب، و تو نیز الهیات ملال آور! ... شما را من، با شور و شكیبایی، به حد اكمل آموخته ام و اكنون منم اینجا، دیوانه بینوا، كه از خرد و فرزانگی همان قدر برخوردارم كه پیشتر بوده ام. درست است كه عنوان دكتر و استاد دارم، و ده سال است شاگردانم را، اینجا و آنجا، به دلخواه خود می برم. خوب می بینم كه ما قادر به شناخت هیچ چیز نیستیم!... همین خونم را به جوش می آورد! راست است كه من از همه احمقهایی كه در دنیا هستند، از دكتر ها، استادها، نویسندگان و راهبان، بیشتر می دانم. دیگر نه دچار وسواسم و نه شك آزارم می دهد. نه هیچ ترس از شیطان دارم، نه از دوزخ، و از همین رو است كه از هرگونه شادی محروم گشته ام.
منبع:فاوست- یوهان ولفگانگ فون گوته
و اما ما همه عمر به دنبال چه میگردیم و چه بدست خواهیم آورد نهایت؟!؟
مرد دستفروشی در زیر زمین
قصه درد میگفت
و آثار حادثه نمایش میداد
كسی چیزی خرید
كسی كمكی كرد
از همان مردم صمیمی آن دورها
و جوانی رنجور كه پوستی بر استخوان داشت بیش از همه
و من میخواستم اشك شوق بریزم
كجایی دوست دانای من. دیگر برایم از ذات بد آدمی نگو . دیگر نگو طبیعت انسانها بد است. دیگر از منفعت طلبی ذاتی آدمی چیزی نگو.
ننگ بر هر كه محبت را حماقت میخواند.
دستونشته های كورش
عشق
انتظار
عشق
سكوت
عشق
ابهام
عشق
احساس
عشق
مالكیت
عشق
تعهد
عشق
تحمل
عشق
تنفر
عشق
انتقام
عشق
انكار
عشق
پوچی
عشق
آگاهی
عشق
زیبایی
عشق
تكامل
عشق
تقدس
دستنوشته های كورش
اکنون ماییم تمامی انسانها
میراث دار تاریخ آفرینش
در مسخ روزمرگی اسیر
سراسر در نبرد معاش
می جنگیم و می دریم
خویش را ، هم نوع را، حیوان را ، ...
عشق را ، دوستی را ، احساس را ، ...
در پوشش فریبهای آراسته اندیشه های انسانی
این است یگانه قانون طبیعت آموخته اعمالمان:
بکش تا کشته نشی
بخور تا خورده نشی
خون آشامان،
ستایش شما را،
که به خون بسنده می كنید
ما تمدن داران امروز،
چشم نپوشیم استخوان ها را
اکنون ماییم تمامی انسانها
عروسکان بزک کرده ی خیمه شب بازی
می جنگیم و می دریم بی بهانه و بی چرا
با چرخش دست برگزیده استادی
ماییم بازیچه گان نمایشی خونین
ماییم در بند پوچ زیاده خواهی ها
ماییم جویندگان قدرت شوم
چشم بستیم و ره نمیجوییم
گر خرده گیرندمان، چنین گوییم:
ما را چه گناه؟!
سرشت طبیعت سراسر نزاع این است
مگر بقای اصلح حقیقت نیست؟!
مگر مسیر تکامل غیر از این است؟!
آیا ندای اعتقاد و ایمانمان چنین است؟
بهشت موعود، سرزمین بی نزاع را نمیجوییم؟!
ای طبیعت تو نیز ره رفته ای به خطا
ای که ما را سراپا تو الگویی
حاصل راه تو میوه ای گس بود
نوبت ماست تا ترا بیاموزیم
اکنون ماییم تمامی انسانها
در آستانه دروازه های آگاهی
چشمان جهان خیره بر دستمان
تا که طرحی دیگر اندازیم
گاه آن است دیوار كهنه كج فرو ریزد
گوهر آسمانیمان برون خیزد
گاه آن است بنیادها نو شود
حال ما و طبیعت دگرگون شود
تا که قانون نزاع و مرگ و نیستی
جای خود را دهد به همزیستی
اکنون ماییم تمامی انسانها
سزاوار سجده فرشتگان
اکنون ماییم تمامی انسانها
شایسته ستایش خداوندی
باید كه همخوانی بر تناقض
و "همزیستی" بر " تنازع بقا" چیره گردد.
باید كه انسان بر آموزگار خود، طبیعت، پیشی گیرد و آن را بیاموزاند.
اما پیش از همه باید كه از مسخ خود بدر آید.
دستنوشته های كورش
نیلوفرهای آبی
آزادی در سفره نان به بند کشیده شده است.
آزادی در بند جهلی است که خرد را به بهانه تطهیر بر صلیب شعله ور می سازد.
آزادی در بند سلاحی است که باید برای کشتن هم نوع، انسانی دیگر، انسانی همچو خویش، بکار گرفته شود و سرباز زدن، محکوم شدن به خیانت و مرگی خفت بار است.
آزادی در بند تعصب کور و قلدر اندیشه هراس است.
آزادی در بند ترس است آنگاه که پژواکی جز سرب آتشین برای صوت عدالتخواه رها شده در طول زمان شنیده نمیشود.
آزادی در بند منفعت طلبی کوته بینانه و خودبینانه و خودخواهانه غافل فردیت است.
آزادی در بند پوشش زیباییست تا جز هوسی بی عشق و ذهنی خام و اراده ای تابع نماند و چشمان هوس بازی که در پی هر روزنه ای حریص میشود.
آزادی در بند جنایت و خیانت و خودفروشی روانهای ناپاک و بیمار است.
آزادی .......
در جهان متمدن پر زرق و برق ما هنوز هم آزادی اسیر هزاران بند مریی و نامرییست و آوای بی صدای شلاق حریص برده داران بر پیکر زنان و مردان و کودکان، آزاری گنگ را تحمیل میکند.
با این وجود شادمان بر زمین پایکوبی کن، زیرا که جهان آبستن تحولی شگرف است. در روزگاری نه چندان دور و نه چندان نزدیک، بارانی خواهد بارید و بذرهای افشانده شده آگاهی، درختان کهنسالی خواهند گردید. انسان عطرشکوفه های آگاهی را خواهد بویید و از آن سرمست و عاشق خواهد شد. سرانجام لجنزار این تمدن، گلزار نیلوفر های آبی خواهد گردید و تاریخ، پایداری و بی تکراری اندیشه ای آرمانی را تجربه خواهد نمود.
دستنوشته های كورش