تبلیغات


__
22 بهمن 85 - 08:49

آنکه می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی ست


که آوازش را از دست
داده است.

ای کاش عشق را


زبان سخن بود


هزار کاکلی شاد در
چشمان توست

هزار قناری خاموش


در گلوی من
.

عشق را


ای
کاش زبان سخن بود .

آنکه می گوید دوستت می دارم


دل اندوهگین شبی
ست

که مهتاب اش را می جوید
.

ای کاش عشق را


زبان سخن
بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست


هزار ستاره ی گریان در تمنای من
.

عشق را


ای کاش زبان سخن بود

19 بهمن 85 - 16:38

هر روز


در زندان خود


پرسه زنان می پرسم از زندانیان دیگر هم بند :


" مانده از امروز


تا روز رهایی چند ؟؟؟ "

14 بهمن 85 - 03:53

گذشت آنكه دلم در شكنج موی تو بود


گذشت انكه جهان پر ز گفتگوی تو بود


كذشت انكه سراپای من ز جذبه ی شوق


به سان آینه مجذوب موی و روی تو بود


خبر نداشتی ای آب زندگانی من


كه مرگ تشنه لبی در كنار آب جوی تو بود

13 بهمن 85 - 22:52

کاش  یارب


 


در دیاری که در او نیست کسی یار کسی


کاش یارب که نیفتد بکسی کار کسی


 


هر کس آزار من زار پسندید ولی


نپسندید دل زار من آزار کسی


 


آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد


هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی


 


سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من


هر که باقیمت جان بود خریدار کسی


 


سود بازار محبت همه آه سرد است


تا نکوشید پی گرمی بازار کسی


 


آنکه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او


بهوس هر دو سه روزی است هوادار کسی


 


گر کسی را نفکندیم بسر سایه چو گل


شکر ایزد که نبودیم بپا خار کسی


 


شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم


به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

8 بهمن 85 - 10:47

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران


رفتم از کوی تو، لیکن عقب سر نگران


ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی


تو بمان و دگران ، وای به حال دگران


رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند


هر چه آفاق بجویند کران ، تا به کران


می روم تا که به صاحب نظری باز رسم


محرم ما نبود دیده کوته نظران


دل چون آیینه اهل صفا می شکنند


که ز خود بی خبرند این زخدا بی خبران


دل من دار که در زلف شکن درشکنت


یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران


...شهریارا غم آوارگی و دربدری


شورها در دلم انگیخته چون نو سفران


 

__