تبلیغات


__
ترسم........
28 اردیبهشت 87 - 14:10

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

 

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

 

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

 

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

 

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

 

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

 

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود

 

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 

حافظ

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
11 بهمن 86 - 16:49
 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ایی ز امروزها،دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم كه در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاك می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناكم نهند

 

بعد من ناگه به یكسو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی كاغذها و دفترهای من

 

در اتاق كوچكم پا می نهد

بعد من،با یاد من بیگانه ایی

در بر آیینه می ماند بجای

تار مویی،نقش دستی،شانه ایی

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شكیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ایی

خیره می ماند به چشم راهها

 

لیك دیگر پیكر سرد مرا

می فشارد خاك دامنگیر خاك!

بی تو،دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاك

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام ننگ

 

از فروغ فرخزاد

مرا مگذار و مگذر
16 آبان 86 - 21:07
دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر
از غصه میمیرم مرا مگذار و مگذر

با پای از ره مانده در این دشت تبدار
ای وای میمیرم مرا مگذار و مگذر

سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نمیگیرم مرا مگذار و مگذر

بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر

با شهپر اندیشه دنیا گردم اما
در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر

آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجیرم مرا مگذار و مگذر

یدالله عاطفی
**
4 تیر 86 - 10:37
نشانی اول
 
می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
 
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!
 
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.
 
مگر می‌شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!
 
باشد، گریه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!
 
(سید علی صالحی)
*
4 تیر 86 - 10:13

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما

بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما

تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟

زناله سحر و گریه شبانه ما

چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه

جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است

زسوز سینه بود گرمی ترانه ما

چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم

که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما

به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی

که برق خنده کنان سوخت آشیانه ما.

 

رهی معیری

 

 

 

 

 

7 اردیبهشت 86 - 13:26

شب سردی است ، و من افسرده.- راه دوری است ، و پایی خسته.- تیرگی هست و چراغی مرده.- می كنم ، تنها، از جاده عبور- دور ماندند ز من آدم ها.- سایه ای از سر دیوار گذشت،- غمی افزود مرا بر غم ها.- فكر تاریكی و این ویرانی- بی خبر آمد تا با دل من- قصه ها ساز كند پنهانی.- نیست رنگی كه بگوید با من- اندكی صبر ، سحر نزدیك است- هردم این بانگ برآرم از دل - وای ، این شب چقدر تاریك است!- خنده ای كو كه به دل انگیزم؟- قطره ای كو كه به دریا ریزم؟- صخره ای كو كه بدان آویزم؟- مثل این است كه شب نمناك است - دیگران را هم غم هست به دل،- غم من ، لیك، غمی غمناك است

31 فروردین 86 - 13:08

...


وای باران؛


باران؛


شیشه ی پنجره را باران شست.


از دل من اما،


چه کسی نقش تو را خواهد شست؟


آسمان سر بی رنگ،         


من درون ِ قفس ِ سرد ِ اتاقم دلتنگ.


می پرد مرغ نگاهم تا دور،


وای، باران،


            باران،


پر مرغان نگاهم را شست.


خواب رویای فراموشی هاست!


خواب را دریابم،


که در آن دولت خاموشی هاست.


من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،


و ندایی که به من می گوید:


« گرچه شب تاریک است


دل قوی دار،


               سحر نزدیک است»


دل ِ من، در دل ِ شب،


خواب پروانه شدن می بیند.


مهر در صبحدمان داس به دست


خرمن خواب مرا می چیند


آسمانها آبی،


پر ِ مرغان صداقت آبیست


دیده در آینه ی صبح تو را می بیند.


از گریبان تو صبح ِ صادق،


می گشاید پرو بال.


تو گل سرخ منی


تو گل یاسمنی


تو چنان شبنم پاک سحری؟


نه،


از آن پاکتری.


تو بهاری؟


نه،


بهاران از توست.


از تو می گیرد وام،


هر بهار این همه زیبایی را.


هوس باغ و بهارانم نیست


ای بهین باغ و بهارانم تو!

 

                                                                            

حمید مصدق


 


 

18 فروردین 86 - 17:41

همه‌ی این هزار حرف نگفته
این هزار شعر نسروده
همه‌ی این هزار قاصدک سپید
-
قاصدان هزار "دوستت دارم" نگفته -
که با تفرق ابدی
تنها یک فوت فاصله دارند
نثار تویی که به فروتنی" نیستی"ا
در تک تک سلول های روح من
لانه کرده‌ای


 


                                                                مصطفی مستور

12 فروردین 86 - 18:36

جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شكنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابه‌لای خاكروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فكر می‌كرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است
سكوت كنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌كنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیرشكست و
دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت
: آواز‌‌خوان كنگره‌های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای
تو بوی دل كندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای! و آن كه می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌های
دنیا می‌خواند. و آن كس كه می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست كه می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.

7 فروردین 86 - 19:20

نازنین دل من، ناز غزلهای سپید
دیرگاهیست نگاهت به جان من دل
خسته شرر افکنده است.
نازنینم ..ناز ابریشمی چشم ترا ماه نبیند هرگز

غم مژگان
ترا خواب نبیند هرگز
نازنین دل من،

امیدم،ای همه هستی من،

دیر گاهیست
سکوتت غمی می بخشد،
به بلندای دماوند سپید و به سنگینی یک برف زمستانی
سرخ،
لب تو مهر زده بر خود و با سنگ سکوت،

قلب این خسته ترین عابر شب گرد
ترا
بخراشیده ز انبوهی و اندوه و سکوت

نازنینم ..خوب من ای همه باور من،ای
رویا،
من که آواره ی.. این بی کسی ام

ناز نکن درد مپاش

تو خودت می دانی ای
برایم همه کس
زخم نزن با سکوتت ..به من خسته چنین سنگ نزن

رحم کن

تو که
دستان نوازش گرت از عشق تهی نیست هنوز؟
پس چرا با تن این خسته ترین، با غم بی
کسی این تن تب دار و غمین، با من ساده دل ساده به تو باخته خویش،این قدر تلخ رفاقت داری؟
من که آواره این بی کسی ام تو دگر زخم نزن، ناز نپاش به دل سوخته ام از غم
و درد، این قدر سوز نپاش
لحظه ای با من باش
.
ای سرا پایت خوب

ای کلامت
دریا
ای نگاهت باران

با من از عشق بگو

محتاجم به نوازش گری لبهایت

با
من از نقطه آغاز بگو
از سکوتت فریاد.. این چنین می جوشد

و تو خاموشی
باز
کاش می شد به تو نزدیک شوم

از سکوتت گذرم به کلامی برسم

آن طرف
خاموشی
نازنین دل من

حرف بزن مشتاقم
...


 

__