ترسم........ 28 اردیبهشت 87 - 14:10 |
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
حافظ
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید 11 بهمن 86 - 16:49 | |
| |
مرا مگذار و مگذر 16 آبان 86 - 21:07 |
دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر از غصه میمیرم مرا مگذار و مگذر با پای از ره مانده در این دشت تبدار ای وای میمیرم مرا مگذار و مگذر سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ دل بر نمیگیرم مرا مگذار و مگذر بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر با شهپر اندیشه دنیا گردم اما در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر آشفته تر ز آشفتگان روزگارم از غم به زنجیرم مرا مگذار و مگذر یدالله عاطفی |
** 4 تیر 86 - 10:37 |
نشانی اولمیدانمحالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسدحالا بعد از آن همه سال، آن همه دوریآن همه صبوریمن دیدم از همان سرِ صبحِ آسودههی بوی بال کبوتر ونایِ تازهی نعنای نورسیده میآیدپس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمیدانستم!دردت به جانِ بیقرارِ پُر گریهامپس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟حالا که آمدیحرفِ ما بسیار،وقتِ ما اندک،آسمان هم که بارانیست ...!به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره ودوری از دیدگانِ دریا نیست!سربهسرم میگذاری ... ها؟میدانم که میمانیپس لااقل باران را بهانه کُندارد باران میآید.مگر میشود نیامده بازبه جانبِ آن همه بینشانیِ دریا برگردی؟پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟!باشد، گریه نمیکنمگاهی اوقات هر کسی حتیاز احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه میافتد.چه عیبی دارد!اصلا چه فرقی داردهنوز باد میآید، باران میآیدهنوز هم میدانم هیچ نامهای به مقصد نمیرسدحالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمالکه فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه میفهمندفقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار وآسمان هم که بارانیست ...!(سید علی صالحی) |
* 4 تیر 86 - 10:13 |
سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟ زناله سحر و گریه شبانه ما چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است زسوز سینه بود گرمی ترانه ما چنان زخاطر اهل جهان فراموشیمکه سیل نیز نگیرد سراغ خانه مابه خنده رویی دشمن مخور فریب رهی که برق خنده کنان سوخت آشیانه ما.
رهی معیری
|
7 اردیبهشت 86 - 13:26 |
شب سردی است ، و من افسرده.- راه دوری است ، و پایی خسته.- تیرگی هست و چراغی مرده.- می كنم ، تنها، از جاده عبور- دور ماندند ز من آدم ها.- سایه ای از سر دیوار گذشت،- غمی افزود مرا بر غم ها.- فكر تاریكی و این ویرانی- بی خبر آمد تا با دل من- قصه ها ساز كند پنهانی.- نیست رنگی كه بگوید با من- اندكی صبر ، سحر نزدیك است- هردم این بانگ برآرم از دل - وای ، این شب چقدر تاریك است!- خنده ای كو كه به دل انگیزم؟- قطره ای كو كه به دریا ریزم؟- صخره ای كو كه بدان آویزم؟- مثل این است كه شب نمناك است - دیگران را هم غم هست به دل،- غم من ، لیك، غمی غمناك است |
31 فروردین 86 - 13:08 |
... وای باران؛ باران؛ شیشه ی پنجره را باران شست. از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سر بی رنگ، من درون ِ قفس ِ سرد ِ اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست. خواب رویای فراموشی هاست! خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشی هاست. من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم، و ندایی که به من می گوید: « گرچه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است» دل ِ من، در دل ِ شب، خواب پروانه شدن می بیند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند آسمانها آبی، پر ِ مرغان صداقت آبیست دیده در آینه ی صبح تو را می بیند. از گریبان تو صبح ِ صادق، می گشاید پرو بال. تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ نه، از آن پاکتری. تو بهاری؟ نه، بهاران از توست. از تو می گیرد وام، هر بهار این همه زیبایی را. هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو!
حمید مصدق
|
18 فروردین 86 - 17:41 |
همهی این هزار حرف نگفته
مصطفی مستور |
12 فروردین 86 - 18:36 |
جغدی روی كنگرههای قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و رد پای آن را. و آدمهایی را میدید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل میبندند. جغد اما میدانست كه سنگها ترك میخورند، ستونها فرو میریزند، درها میشكنند و دیوارها خراب میشوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابهلای خاكروبههای قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریاش میخواند؛ و فكر میكرد شاید پردههای ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد. |
7 فروردین 86 - 19:20 |
نازنین دل من، ناز غزلهای سپید
|







