تبلیغات


__
....
27 شهریور 86 - 16:57
آن لحظه که از نیاز انسان دارد نه کم از هوای حیوان
 
 
یک دانه گندم طلایی
 
 
از تشت طلا گرانبها  تر
 
 
در حادثه های ناگهانی سالم ز مریض مبتلا تر
 
 
آسوده مباش که بی نیازی
 
 
یک آن دگر پر از نیازی
 
 
آنجا که تو فرعون زمانی در تیر رس باد خزانی
  • ارسال نظر (7)
6 اسفند 85 - 23:58

دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم

روشنی بخشم میان جمع و خود تنها بسوزم

 

شمع باشم اشک بر خاکستر پروانه بریزم

باسمندر گردم و در شعله بی پروا بسوزم


 

لاله ای تنها شوم و در دامن صحرا برویم

کوه آتش گردم و در حسرت دریا بسوزم

 

ماه گردم در شب تا رسید روزان بتابم

شعله آهی شوم خود را زسر تا پا بسوزم


 

اشک شبنم باشم و بر گونه گلها بلغزم

برق لبخندی شوم در غنچهلبهابسوزم

 

یا زهفت پر بسایم بر ثریاهمچو ن غتما

یا بسازم ان قدر با آتش دل تا بسوزم


 

 


 

 

.
21 بهمن 85 - 00:57

فدای چشمات اگه چشمام بارونی


فدای چشمات اگه گریه ام پنهانی


فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو


فدای چشمات تلخی لحظه های من


فدای چشمات لرزیدن صدای من


فدای چشمات اگه خراب و داغونم به خاطر تو


بی تو تمام می شه کارم            خیلی دوست وارم                من و نمی خواهی 


بی تو تمام می شه رویام           ویرون می شه دنیام               چرا نمی آیی


بی تو ستاره ها کورن                خاطره ها دورن                   من را نمی خواهی


بی تو شبهای من تاره              چشمات را کم دار                 چرا نمی آیی


 

?!
9 بهمن 85 - 01:37

دیروز با با تو بودن گذشت 8->


امروز دیدم دستانم از دستانت جداست


امروز اندازه دوریت را ازمن  می فهمیدم


بودن و نبودنت را در کنارم با یکدیگر سنجیدم نمی دانی چقدر بی تو تنهایم !


وقتی که خسته شدی به دنبال سعادت خودراهت را جدا کردی و رفتی و مرا خسته تنها گذاشتی


می دانم دیوانگی است  که پس از این همه مدت و سال از تو یاد می کنم از توئی که هیچ گاه فکر نمی کردی به این حد تو را دوست بدارم


زندگی را با تو شناختم خود را با آن ساختم و تو را در دل خود جای دادم


نمی دانی!


که تو در بارانی ترین روز های عمرم به سوی من آمدی!و در لحظه ای راز دلت را به من گفتی که خود نقشه قتل احساساتم را می کشیدم !
آن هنگام که باید سکوت می کردی تا من سخن گویم تنها خودت سخن راندی و رفتی!
همان هنگام که باید سخن می گفتی بی سخن از من گذشتی ! نپرسیدی  چرااینگونه ای تو ؟


تنهاییم را غصه ها و خشمم را از چشمانم می فهمیدی!


دروغ نمی گویم آگر نیمه دوم من بودی !


اما آنقدر بزرگ بودی که همه در آرزوی داشتنه تو بودند !


و من ارزش تو را نمی دانستم !


رفتی و مرا از نگاه رویایئت دل دریایئت قامت پر از سخاوتت صدای زیبا و دل نوازت که با آن عالمی را به خود مشغول می کردی و در آن هنگام به من می نگریستی !


حتی به سایه ات اجازه ماندن را ندادی!


و مرا کشتی طوری که انگار هرگز زنده نبوده ام !


دلم برایت تنگ شده کجایی؟


پشت کدامین کوه ؟ورای کدامین صحرا ؟درون کدام دل خانه داری ؟


آیا دیشب که فریاد می زدم و با تو در دل آسمان سخن می گفتم حرفهایم را شنیدی ؟


اشکهایم را دیدی؟


همان اشکها که در لحظه ی رفتنت تو را حیران کرد اما باز نگرداند ؟


چرا همواره بر این تصوری که من بزرگ و شخصیتی محکم دارم ؟!


نازنین من با تو این گونه بودم!


حال دیگر خود بدان بی تو چگ.نه ام !!!!!


سخنی ندارم جز دو حرف و یک کلام !
دوستت دارم!


و پشیمانم!

in ham sakhte
14 دی 85 - 20:55
چقدر سخته تو چشم های کسی که  تمام عشقت را ازت گرفته و به جاش یک زخم همیشگی ته قلبت هدیه داده

زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوسش داری

چقدر سخت دلت بخواهد سرت را باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیرر آوار غرورش همه وجودت له شده 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها  با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی نتوانی بگی 

 چقدر سخت وقتی پشتت بهش دانه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی لبخند بزنی تا ندون هنوز

                                                                                              دوسش داری

 

3 آذر 85 - 23:16

وقتی دیگر نبود


         من به بودنش نیازمند شدم 


وقتی که دیگه رفت


       من در انتظار آمدنش نشستم 


وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد


       من او را دوست  داشتم


وقتی که او تمام کرد


            من شروع کردم


وقتی او تمام شد


          من آغاز شدم


             و چه سخت است تنها متولد شدن


                        مثل تنها  زندگی کردن


                       مثل تنها مـــــــــــــــــــــردن 

22 آبان 85 - 02:28
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی را که خیلی دوست داره

وقتی دلتنگ خواست از غصه بشکن به یاد بیار کسی را که به صدات محتاج

وقتی چشمات تهی از تصویر شد به یاد بیار کسی را که حتی تو عکسش بهت لبخند می زن

وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی را که تو آغوشت جا می گرفت

وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی را که دستهای ظریفش لای انگشتات گم می شد

وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی را که هق هق گریه اش آنها را می لرزاند

..............

kheili saaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaakhte
1 آبان 85 - 05:18

kheili sakhte boghz dashte bashi o ama nakhay kasi befahme


kheili sakhte ke aziztarin kaset bekhayfaramoshesh kon


kheili sakhte ke salgarde ashnaee ba eshghetobedon o hozoro on jashn begiri


kheili sakhte ke roze tavalodet hame bet tabrik began joz oni ke fekr mikoni bekhateresh zendee


kheili sakhte ke ghororeto be khatere kasi beshkani bad befahmi ke doset ...........nadare


 


 
__