userinfo close

پیام های کوتاه

الهام افشاری راد , tanhaparande27
این پیام برای اینه که بدونین سایت باز بود
1 سال پیش
   
عسل  , havayeabadiat
wow na baba gulet zadan intoriam nist !! man koli axesho daram:-D
1 سال پیش
   
عسل  , havayeabadiat
akhe in mehrdade 3 noghte vase axash baj mikhad :d
1 سال پیش
   
عسل  , havayeabadiat
agha saeid jo0n ghorbune dastet mishe o0n axa ke emroz ba mehrdad gereftino bezarin??:-s
1 سال پیش
   
امید سلیمانی , omid_joon
ممنونم سعید جون عزیز دلم
1 سال پیش
   
به کجاها برد این امید ما را ...

سعید آزادی فر

raghse_bad_86

مرد 24 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
4 سال سن کلوبی ،
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست و نیز خون هیچ خانی وپادشاهی وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت کاندری...
 
22:58 1390/01/21

نه به‌خاطر آفتاب نه به‌خاطر حماسه
به‌خاطر سایه‌ی بام کوچکش
به‌خاطر ترانه‌یی
کوچکتر از دست‌های تو


نه به‌خاطر جنگل‌ها نه به‌خاطر دریا
به‌خاطر یک برگ
به‌خاطر یک قطره
روشن‌تر از چشم‌های تو


نه به‌خاطر دیوارها ــ به‌خاطر یک چپر
نه به‌خاطر همه انسان‌ها ــ به‌خاطر نوزاد دشمن‌اش شاید
نه به‌خاطر دنیا ــ به‌خاطر خانه‌ی تو
به‌خاطر یقین کوچکت
که انسان دنیایی است


به‌خاطر آرزوی یک لحظه‌ی من که پیش تو باشم
به‌خاطر دست‌های کوچک‌ات در دست‌های بزرگ من
و لب‌های بزرگ من
بر گونه‌های بی‌گناه تو


به‌خاطر پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله‌می‌کنی
به‌خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به‌خاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی


به‌خاطر یک سرود
به‌خاطر یک قصه در سردترین شب‌ها تاریک‌ترین شب‌ها
به‌خاطر عروسک‌های تو، نه به‌خاطر انسان‌های بزرگ
به‌خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست


به‌خاطر ناودان، هنگامی که می‌بارد
به‌خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به‌خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام


به‌خاطر تو
به‌خاطر هر چیز کوچک هر چیز پاک برخاک‌افتادند
به‌یادآر
عموهایت را می‌گویم
از مرتضی سخن‌می‌گویم.


  • ارسال کامنت(0)
17:41 1389/08/17

در برابرِ هر حماسه من ایستاده بودم

و مردی که اکنون با دیوارهای اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می‌کشد
از پنجره‌ی کوتاهِ کلبه به سپیداری خشک نظر می‌دوزد؛

به سپیدارِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.
و مردی که روزهمه‌روز از پسِ دریچه‌های حماسه‌اش نگرانِ کوچه بود، اکنون با خود می‌گوید:

 

ــ اگر سپیدارِ من بشکفد، مرغِ سیا پرواز خواهد کرد.
ــ اگر مرغِ سیا بگذرد، سپیدارِ من خواهد شکفت ــ

 

و دریانوردی که آخرین تخته‌پاره‌ی کشتی را از دست داده است
در قلبِ خود دیگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبی‌خانه‌یی‌ست
و دریا را قلب‌ها به حلقه کشیده‌اند.

 

و مردی که ازخوبسخن می‌گفت، در حصارِبدبه زنجیر بسته شد
چرا کهخوبفریبی بیش نبود، وبدبی‌حجاب به کوچه نمی‌شد.
چرا کهامیدتکیه‌گاهی استوار می‌جُست
و هر حصارِ این شهر خشتی پوسیده بود

 

و مردی که آخرین تخته‌پاره‌ی کشتی را از دست داده است، در جُستجوی تخته‌پاره‌ی دیگر تلاش نمی‌کند زیرا که تخته‌پاره، کشتی نیست
زیرا که در ساحل
مردِ دریا
بیگانه‌یی بیش نیست

 


  • ارسال کامنت(2)
01:02 1389/04/24

آه!

کاش می شد گاه،

با خدا در آفرینش همعنانی کرد.

ناب نوشین لحظه ها را جاودانی کرد

 

کاشکی یک روز، یک ساعت،

کور ِ خودکوکِ زمان را خواب می شد کرد.

و گریزانْ سِحْر ِ تصویر ِ سعادت را،

- چون پریزادانِ روح ِ عطر در شیشه -

خواب، وانگه قاب میشد کرد.

آه!

 

 


22:03 1389/02/8

سینِ هفتم
سیبِ سُرخی‌ست،
حسرتا

        که مرا
  نصیب
  ازاین سُفره‌ی سُنّت
سروری نیست 

شرابی مردافکن در جامِ هواست،
شگفتا
  که مرا
  بدین مستی
شوری نیست 

سبوی سبزه‌پوش
در قابِ پنجره ــ
آه
 چنان دورم
که گویی جز نقشِ بی‌جانی نیست.
و کلامی مهربان
در نخستین دیدارِ بامدادی ــ
فغان
که در پسِ پاسخ و لبخند

دلِ خندانی نیست 

بهاری دیگر آمده است
 آری
اما برای آن زمستان‌ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.

 


00:43 1388/12/13

مطرب درآمد
با چکاوکِ سرزنده‌یی بر دسته‌ی سازش
مهمانانِ سرخوشی
به پایکوبی برخاستند.

از چشمِ ینگه‌ی مغموم
آنگاه
یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را
قطره‌یی
به زیر غلتید.

عروس را
بازوی آز با خود برد.
سرخوشانِ خسته پراکندند.
مطرب بازگشت
با ساز و

آخرین زخمه‌ها در سرش

شاباشِ کلان در کلاهش

تالارِ آشوب تهی ماند
با سفره‌ی چیل و
کرسی‌ باژگون و

سکّوبِ خاموشِ نوازندگان

و چکاوکی مُرده
بر فرشِ سردِ آجُرش.


19:41 1388/11/25

ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگ‌زای تنهایی.

 

«ــ چه ساعتی‌ست؟ (از ذهنت می‌گذرد)
    چه روزی
    چه ماهی
    از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟»

 

تک‌سُرفه‌یی ناگاه
تنگ از کنارِ تو.

 

آه، احساسِ رهایی‌بخشِ همچراغی


11:37 1388/09/14

باید از محشر گذشت

لجنزاری که من دیده ام سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کام جهانی دیگر است

عذر می خواهم پری

 من نمی گنجم در آن چشمان تنگ

 با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند

 روی جنگل ها نمی آیم فرود

شاخ زلفی گو مباش

 آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست

بره هایت می دوند

جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو

 یک شب مهتابی

 از این تنگنای بر فراز کوهها پر می زنم

 می گذارم می روم

 نامه ی خود می برم

 درد سر کم می کنم

چشم هایی خیره می پاید مرا

 کبر فرعونی و سحر سامریست

دست موسی و محمد بامن است

 می رویم وعده ی آنجا که با هم روز وشب  را آشتی ست

 صبح چندان دور نیست ...


22:11 1388/08/24

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن‌می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرد‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده گان بوده‌اند.

دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن‌می‌گویم
‌بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن‌می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

 


21:15 1388/07/1
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
 خالی فتاده لانه ی آن لک لک
 او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
 سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
 رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
 رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
 و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
 اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
 این کوره راه ساکت بی رهرو
 آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
 آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
 پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود
 چون من تو نیز تنها ماندستی
 ای فصل فصلهای نگارینم
 سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم

20:55 1388/03/23
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
 آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
 وای جغدی هم نمی اید به گوش
 دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
 آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
 در سکوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
 آبها از آسیا افتاده است
 دارها برچیده خونها شسته اند
 جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
 پشکبنهای پلیدی رسته اند
 مشتهای آسمانکوب قوی
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 یا نهان سیلی زنان یا آشکار
 کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
 و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
 این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
 باز ما ماندیم و شهر بی تپش
 و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
 مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
 گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
 آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
 گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
 هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
 گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
 چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
 می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
 من به اشکش خیره از این سوی و باز
 دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
 باز ما ماندیم و خوان این و آن
 میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
 آبها از آسیا افتاده ، لیک
 باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
 شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
 رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
 خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
 آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
 هر که آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
 صبر کن تا دیگری پیدا شود
 
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.