نه بهخاطر آفتاب
نه بهخاطر حماسه
بهخاطر سایهی بام کوچکش
بهخاطر ترانهیی
کوچکتر از دستهای تو
نه بهخاطر جنگلها نه بهخاطر دریا
بهخاطر یک برگ
بهخاطر یک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه بهخاطر دیوارها ــ بهخاطر یک چپر
نه بهخاطر همه انسانها ــ بهخاطر نوزاد دشمناش شاید
نه بهخاطر دنیا ــ بهخاطر خانهی تو
بهخاطر یقین کوچکت
که انسان دنیایی است
بهخاطر آرزوی یک لحظهی من که پیش تو باشم
بهخاطر دستهای کوچکات در دستهای بزرگ من
و لبهای بزرگ من
بر گونههای بیگناه تو
بهخاطر پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهلهمیکنی
بهخاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفتهای
بهخاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی
بهخاطر یک سرود
بهخاطر یک قصه در سردترین شبها تاریکترین شبها
بهخاطر عروسکهای تو، نه بهخاطر انسانهای بزرگ
بهخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند، نه به خاطر شاهراههای
دوردست
بهخاطر ناودان، هنگامی که میبارد
بهخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بهخاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام
بهخاطر تو
بهخاطر هر چیز کوچک هر چیز پاک برخاکافتادند
بهیادآر
عموهایت را میگویم
از مرتضی سخنمیگویم.
در برابرِ
هر حماسه من ایستاده بودم
و مردی که
اکنون با دیوارهای اتاقش آوارِ آخرین را انتظار میکشد
از پنجرهی کوتاهِ کلبه به سپیداری خشک نظر میدوزد؛
به
سپیدارِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.
و مردی که روزهمهروز از پسِ دریچههای حماسهاش نگرانِ
کوچه بود، اکنون با خود میگوید:
ــ اگر سپیدارِ من بشکفد، مرغِ سیا پرواز خواهد کرد.
ــ اگر مرغِ سیا بگذرد،
سپیدارِ من خواهد شکفت ــ
و
دریانوردی که آخرین تختهپارهی کشتی را از دست داده است
در قلبِ خود دیگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبیخانهییست
و دریا را قلبها به حلقه کشیدهاند.
و مردی که
ازخوبسخن میگفت، در حصارِبدبه زنجیر بسته شد
چرا کهخوبفریبی بیش نبود، وبدبیحجاب به کوچه نمیشد.
چرا کهامیدتکیهگاهی استوار میجُست
و هر حصارِ این شهر خشتی پوسیده بود
و مردی که
آخرین تختهپارهی کشتی را از دست داده است، در جُستجوی تختهپارهی دیگر تلاش نمیکند
زیرا که تختهپاره، کشتی نیست
زیرا که در ساحل
مردِ دریا
بیگانهیی بیش
نیست
آه!
کاش می شد گاه،
با خدا در آفرینش همعنانی کرد.
ناب نوشین لحظه ها را جاودانی کرد
کاشکی یک روز، یک ساعت،
کور ِ خودکوکِ زمان را خواب می شد کرد.
و گریزانْ سِحْر ِ تصویر ِ سعادت را،
- چون پریزادانِ روح ِ عطر در شیشه -
خواب، وانگه قاب میشد کرد.
آه!
سینِ هفتم
سیبِ سُرخیست،
حسرتا
که مرا
نصیب
ازاین سُفرهی سُنّت
سروری نیست
شرابی
مردافکن در جامِ هواست،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست
سبوی سبزهپوش
در قابِ پنجره ــ
آه
چنان دورم
که گویی جز نقشِ بیجانی نیست.
و کلامی مهربان
در نخستین دیدارِ بامدادی ــ
فغان
که در پسِ پاسخ و لبخند
دلِ خندانی نیست
بهاری
دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
مطرب
درآمد
با چکاوکِ سرزندهیی بر دستهی سازش
مهمانانِ سرخوشی
به پایکوبی برخاستند.
از چشمِ
ینگهی مغموم
آنگاه
یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را
قطرهیی
به زیر غلتید.
عروس را
بازوی آز با خود برد.
سرخوشانِ خسته پراکندند.
مطرب بازگشت
با ساز و
آخرین زخمهها در سرش
شاباشِ کلان در کلاهش
تالارِ آشوب تهی ماند
با سفرهی چیل و
کرسی باژگون و
سکّوبِ خاموشِ نوازندگان
و چکاوکی مُرده
بر فرشِ سردِ آجُرش.
ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگزای تنهایی.
«ــ چه ساعتیست؟ (از ذهنت میگذرد)
چه روزی
چه ماهی
از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟»
تکسُرفهیی ناگاه
تنگ از کنارِ تو.
آه، احساسِ رهاییبخشِ همچراغی
باید از محشر گذشت
لجنزاری که من دیده ام سزای صخره هاست
گوهر روشن دل از کام جهانی دیگر است
عذر می خواهم پری
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند
روی جنگل ها نمی آیم فرود
شاخ زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست
بره هایت می دوند
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو
یک شب مهتابی
از این تنگنای بر فراز کوهها پر می زنم
می گذارم می روم
نامه ی خود می برم
درد سر کم می کنم
چشم هایی خیره می پاید مرا
کبر فرعونی و سحر سامریست
دست موسی و محمد بامن است
می رویم وعده ی آنجا که با هم روز وشب را آشتی ست
صبح چندان دور نیست ...
اشک رازیست
لبخند
رازیست
عشق رازیست
اشک آن
شب لبخند عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه
نیستم که بخوانی
صدا
نیستم که بشنوی
یا چیزی
چنان که ببینی
یا چیزی
چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا
فریاد کن.
درخت با جنگل سخنمیگوید
علف با
صحرا
ستاره با
کهکشان
و من با
تو سخنمیگویم
نامت را به من بگو
دستت را
به من بده
حرفت را
به من بگو
قلبت را
به من بده
من ریشههای
تو را دریافتهام
با لبانت
برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت
با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو
گریستهام
برای
خاطر زندهگان،
و در
گورستان تاریک با تو خواندهام
زیباترین
سرودها را
زیرا که
مردگان این سال
عاشقترین
زنده گان بودهاند.
دستت را به من بده
دستهای
تو با من آشناست
ای
دیریافته با تو سخنمیگویم
بسان
ابر که با طوفان
بسان علف
که با صحرا
بسان
باران که با دریا
بسان
پرنده که با بهار
بسان
درخت که با جنگل سخنمیگوید
زیرا که من
ریشههای
تو را دریافتهام
زیرا که
صدای من
با صدای
تو آشناست.