
نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم
و نه به فرداهایی که "شاید" بیایی ...
می خواهم امروز را زندگی کنم ...
خواستی باش ... نخواستی نباش

هیس...
لحظه ای آرام بگیر...
این همه هیاهو و نا آرامی برای چه...
خود را به درو دیوار سینه مکوب....
کسی در این غوغای تنهایی در پی تو نیست...
همه تنها هستند....

محتاج دیدنت نیستم...
اگر چه نگاهت آرامم می کند
محتاج سخن گفتن با تو نیستم...
اگر چه صدایت دلم را می لرزاند
محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...
اگر چه برای تکیه کردن ،
شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!
دوست دارم بدانی ،
حتی اگر کنارم نباشی ...
باز هم ،
نگاهت می کنم ...
صدایت را می شنوم ...
به تو تکیه می کنم
همیشه با منی ،
و همیشه با تو هستم

گاه دلم میگیرد...
از آدمهایی که در پس نگاه سردشان
با لبخندی گرم فریبت میدهند...
دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمیکند
و نوری که تاریکی میدهد...
از کلماتی که چون شیرینی افسانه هاست...
دلم میگیرد از سردی چندش آوردستی که دستت را میفشارد و نگاهی که با توست
اما هیچگاه تورا نمی بیند...
از دوستی که هدیه برایت دو بال برای پرواز میاورد
اما بعد...
پرواز را با منفورترین کلمه دنیا معنی میکند...
دلم میگیرد از چشم امید داشتنم به اینهمه هیچ....
گاهی حتی از خودم هم دلم میگیرد ......!

اشتباه من این بود ....
هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ....
فکر کردند درد ندارد ......
سنگین تر زدند ضربه ها را ......

گاهی چه ساده اندیشه می کنی ....

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم ....
و به عبورشان میخندیم ...
چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ میکنیم ...
و چه ارزان به اخمی میفروشیم لذت با هم بودن را ...
چه زود دیر میشود ...
و نمیدانیم که فردا می آید و ....
شاید ما نباشیم ......

حتی اگه دیدنت برام بشه خیلی محال .....
مهم اینه دوست دارم ............ فاصله ها رو بیخیال .....

خدایا ....
اگر تنهاترین تنهایان شوم ....
باز هم خدا هست ....
او جانشین تمام نداشتن های من است ...