تبلیغات


__
عشق
29 اردیبهشت 87 - 19:50

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی مستی و دیوانگی

 عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن 

 عشق یعنی اشك حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن 

 عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن 

 عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار 

 عشق یعنی هرچه بینی عكس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب 

 عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی سوز نی ، آه شبان

 عشق یعنی معنی رنگین كمان

  • ارسال نظر (0)
fahfgnn
21 اردیبهشت 87 - 22:50

 

کنم اگر چاره  دل هر جایی را
نتوانم و تن ندهم رسوایی را 

همه شب من اختر شمرم کی گردد صبح
مه من چه دانی تو غم تنهایی را
چه خوش است اگر دیده رخ دلبر بیند
نبود جز این فایده یی بینایی را
ملت ار بداند ثمر آزادی را
برکند ز بن ریشه ی استبدادی را

آه سحر
18 اسفند 86 - 16:02

شعر فروغی بسطامی

*******

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت

داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت 

چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد

نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت 

نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد

شعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت

انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید

آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت 

یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن

یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت 

یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد

یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت 

یا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاند

یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت 

یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد

یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت 

یا لبانش را ز لب هم‌چون شکر خواهم مکید

یا میانش را به بر هم‌چون کمر خواهم گرفت 

گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن

دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت 

بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت

زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت 

باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند

کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت 

با سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید

یا به رو دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت 

گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند

صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت

dfhh6hujyr
16 بهمن 86 - 12:07
هر که مارا یاد کرد ایزد مر او را یاد باد                  هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی            هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد
رفتم در میخانه
13 بهمن 86 - 20:16

رفتم در میخانه حبیبم ...... رفتم در میخانه حبیبم

خوردم دو سه پیمانه ...... خوردم دو سه پیمانه

 

من مستم و دیوانه عزیزم ...... من مستم و دیوانه حبیبم

ما را که برد خانه ...... ما را که برد خانه

 

دلبر عزیز...... شوخ با تمیز...... برخیز و بریز

زان می که جوان سازد ...... عشقم به تو پردازد

 

دلبر عزیز...... شوخ با تمیز...... برخیز و بریز

زان می که جوان سازد ...... عشقم به تو پردازد

 

تو اگر عشوه بر

تو اگر عشوه بر خسروُ پرویزُ کنی

 

همچو فرهادُ روم

همچو فرهادُ روم از عقب کوه کنی

 

تو مگر

تو مگر ماه نکو رویانی

 

تو مگر

تو مگر شاه پری رویانی

شاخه گل
8 بهمن 86 - 01:10

 

ما را گـلــی از روی تو چـیــــدن نگـذارند           چیدن چه خیالی است که دیدن نگذارند

صد شربت نوشین ز لبت خسته دلان را          نـزدیـک لـب آرنـد و چشــیـــدن نگـذارند

گفتم شنــــود مــژدۀ دشــنام تو گوشم           آن نیــــز شنیـدم که شنـیــــدن نگذارند

غریبانه
7 بهمن 86 - 16:44

بگردید بگردید در این خانه بگردید

در این خانه غریبند غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دلم بود

جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد چه خوشبوست

همین جاست همین جاست همه خانه بگردید

چه شیرین و چه خوش بوست کجا خوابگه اوست

پی آن گل خوش نوش چو پروانه بگردید

حافظ2
11 دی 86 - 01:23

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری                عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری 
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب                   به امیدی که در این ره به خدا می‌داری 
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن             به از این دار نگاهش که مرا می‌داری 
ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند                ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری 
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست    عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری 
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم          از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری 
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند           سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

سعدی1
11 دی 86 - 01:21

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی              که به دوستان یک دل سر دست برفشانی 
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد                که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی 
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو               که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی 
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم              تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی 
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم                    عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی 
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان                         همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی 
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم              همه بر سر زبانند و تو در میان جانی 
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد                   و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی 
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری                     عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی 
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم          که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی 
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم                  تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی 
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم                خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی 
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون        اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی 
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد               نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی 

حافظ1
11 دی 86 - 01:16

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد              نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد 
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم               که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد 
روا مدار خدایا که در حریم وصال                       رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد 
همای گو مفکن سایه شرف هرگز                   در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد 
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل            توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد 
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری                    غریب را دل سرگشته با وطن باشد 
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ            چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد 

__