من که میمیرم، میمیرم.....
چرا با عشق و با ایمان نمیرم؟!
تا برای سرزمینم، میهنم، "ایران" نمیرم
آرزو دارم شود خاک وطن آرامگاهم
تا میان کشوری بیگانه سرگردان نمیرم
شرط آزادی و مردی کنج زندان مردن است
شرم از آن دارم اگر در گوشه زندان نمیرم
هر وجودی دیر و زود ای میهنم میرد ولی من
با تو پیمان بسته ام....
با تو پیمان بسته ام، جز بر سر پیمان نمیرم
"ایران" ای سرای من!
خاکت توتیای من
جاویدان بهشت من
عشقت کیمیای من
ای سرزمین بیکران....
سرزمین بیکران!
ای یادگار عاشقان....
یادگار عاشقان!
ای خفته در نهان تو
در قلب مهربان تو
هزاران شهید بی گناه نوجوان
هزاران عاشق گذشته در رهت ز جان
"ایران" ای سرای من!
خاکت توتیای من
جاویدان بهشت من
عشقت کیمیای من
ای تخت جاودان جم!
ای ارگ بیکران بم!
همچو هگمتان پایدار.... پایدار!
همچو بیستون استوار.... استوار!
خاک عاشقان بی قرار
ای دیار مهر و افتخار
"ایران"
شعر از "همای"


بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم.
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هر گونه کابل برق ، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد.
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گوردانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند در چمنزار خاکم کنید.
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان وشماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.
سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم چون تمام باشد آرزوهایم را به گور میبرم
روزهافكر من این است وهمه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از كجا امده ام امدنم بحر چه بود
به كجا میروم اخر ننمایی وطنم
ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
جان كه از عالم علوی ست یقین میدانم
رخت خود باز برانم كه همانجا فكنم
من این را خوب می دانم
كه بعد از من ، فقط تنها كسانی یاد من هستند
كه درد بودن و فرسودنم را خوب فهمیدند
و من را از پس این چهره آدم نما
بسیار سنجیدند و هرگز هم نرنجیدند
و این را نیز می دانم
كه تنها شمع بی پروا
به امید سحر می سوزد و بیدار می ماند
و تنها بلبل شیدا
ز سوز هجر می خواند
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
میکشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارسا وار در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم
آه ... هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود دروغ
کی ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برایم ترانه میخوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گویا خوابم و ترانه تو
از جهانی دگر نشان دارد
شاید این را شنیده ای که زنان
در دل ”آری و نه“ به لب دارند
ضعف خود را عیان نمیسازند
راز دار و خموش و مکارند
آه من هم زنم ‚ زنی که دلش
در هوای تو میزند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال ...
روزی که خرید مادر کیف مدرسه , قرمز , چمدانی ... کلاس اول با کلید
روزی که سخت حل میشد اصل هندسه , دبیر همدانی ... صد کاروان شهید
روزی که رفت بر باد ... روزی که ماند در یاد
روزی که رفت از یاد , روزی که داد بر باد ... تا باد چنین باد , داد و بی داد که تا باد چنین باد
روزی که خط کش تصویری شکست میانه ی تنبیه
روز لکه ی آب شور چشمت بر غلط دیکته
روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو
روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعه ی سخنان نو آموخته
روز تعریف پر هیجان فیلم " هی جو "
روزی که رفت از یاد , روزی که داد بر باد
روزی که رید بر تو دختر همسایه
روزی که درید پدرت را کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد
روزی که دو کانال بود , کانال یک به جنگ میرفت , از کانال دو " واتو واتو " آمد
روزی که آتش به چه کار آید ! , تریاک را به بازدمت پز
روزی که منقل به چه کار آید , بافور را به سینه ات بنشان
روزی که رفت از یاد , روزی که داد بر باد , شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود
روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود
روزی که ریش !
روزی که زیر بغل پاره !
روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود !
روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود ! , کرک بود
روزی که رفت از یاد , روزی که داد بر باد , شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود
روزی که در استعاره ی فلک قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام میشد هر هفته جمعه ها غروب
روزی که سرد بود
روز , حرام شطرنج و تخته نرد بود
تنها حلال این رنگ و روی زرد ... تنها حلال باری افیون و گرد بود
روزی که پایتخت دشت آزادگان بود
دشت نبود , خیابان پادگان بود
روزی که رفت از یاد , روزی که داد بر باد , شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که چمران بر پارک وی آرام خسبید
روزی که فوزیه در کربلایی شد شهید
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود , سراب بود , سراب ناب بود
آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش , مادر خریده بود , سبز بود , " سون آپ " بود
آوخ چه کرد با ما این جان روزگار , آوخ چه داد به ما هدیه , آ موزگار
روح جهان کارگری , پله ی عبور
خشم شدید برف روب فقیر , انگشت یخ زده ی پسر روزنامه فروش
یخ شکسته با اشاره انگشت , آب روان , سیل دمان , عقده به تیراژ پنج هزار تا
از آسمان میکروفون میبارید جبرا
گوساله هم یکی را بلعید سهوا
روزی که گوش مفت ترین جنس بود
قصه , کلیشه ی پولدار نا جنس بود
در پشت موی ریخته بر چشم , برادرش
آن موهای منفصل از گردن پدر بزرگ
در لای چرخ کالسکه
در لای عاج چرخ کالسکه
در لای "ع" عاج چرخ کالسکه
در لای چرخش "ع" عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط , مرسی
محسن نامجو
روز قسمت بود...
خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت: چیزی از من
بخواهید هر چه باشدشما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب
کنید زیرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چیزی خواست
یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای
دویدن یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز..یکی دریا
را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی
از این هستی نمی خواهم..نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و
نه پایی..نه آسمان ونه دریا
تنها کمی از خودت..تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور
به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد
بزرگ است..حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که
گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش
می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست..
زیرا که از خدا جز