تبلیغات


__
مرا نمی بینی
21 اردیبهشت 87 - 17:48

mara nemibini.jpg

چگونه برایت توصیف كنم احساسم را
آن لحظه ای كه احساس كردم از دست رفته ای
ای كاش چشمانم همیشه بروی تو گشوده می شد
و چشمان تو جز مرا نمی دید

 

اشتیاقی فراوان
20 اردیبهشت 87 - 23:29

eshtiyaqi faravan.jpg

در این جا نشسته ام، میان برادرم كوه و خواهرم دریا.

ما هر سه در تنهایی شریكیم، و آنچه ما را به هم پیوند می دهد
عشق است، عشقی ژرف و توانمند و شگفت انگیز. شگفتا كه
این عشق از خواهرم دریا ژرف تر و از برادرم كوه توانمندتر، و از
دیوانگی من شگفت انگیزتر است.

از آن روز كه نخستین پگاه خاكستری رنگ، چشمان مان را به
روی هم گشوده، زمان می گذرد، گر چه شاهد شكوفایی و
ظهور و سقوط تمدن های بیشمار بوده ایم، كماكان پرشور و
جوان مانده ایم.

پر شور و جوان ولی تنها و دور از چشم دیگران. گر چه در
آغوشی گشوده سر نهاده، از آسایش به دوریم. و چه آسایش
داشته او كه آرزویش را فروخورده و عشق خود را هویدا نكرده
است. كجاست آن خدای آتش كه بستر خواهرم را گرمی
بخشاید؟ و كدامین الهه آب است كه آتش برادرم را فرو نشاند؟
و كیست آن زن او كه بر قلب من فرمان براند؟


::جبران خلیل جبران::

 

عشق میان ما
20 اردیبهشت 87 - 15:59

eshqe miyane ma.jpg

آن گاه كه تو را دیدم
شوق دانستن این كه تو چگونه آدمی هستی
مرا غرق در هیجان كرده بود

آن گاه كه تو را شناختم
دانستم كه تو هم
مانند دیگران
انسانی هستی با توانایی ها
و كاستی ها،

آن گاه كه با هم صمیمی تر شدیم
شوق دانستن این كه عشق به تو چه احساسی دارد
مرا غرق در هیجان كرد
ولی آنچه پیش از هر چیز مرا غرق در شگفتی می كند
خود تو هستی
و عشق میان ما

 

::سوزان پولیس شوتز::

 

تو را دوست می‌دارم
20 اردیبهشت 87 - 05:49

to ra dust midaram.jpg

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
 تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته‌ام دوست می‌دارم
 برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
 برای خاطر برفی که آب می شود، برای خاطر نخستین گل
 برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
 تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
 تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
 جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک می‌بینم.
 بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
 میان گذشته و امروز.
 از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
 می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
 راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
 تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
 تو را برای خاطر سلامت
 به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
 برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
 تو می پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
 تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
 بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

::پل الوار::

 

__