پول و خوشبختی؟!

سالها از چاپ اولین اسکناس ها می گذرد و این کاغذ هنوز برای انسانها تعاریف و معانی زیادی دارد. برای خیلی از ما پول مساوی با خوشبختی است. با اینکه همه ما بارها در دوران خوش تحصیل انشاءهایی که نشان دهنده کم ارزش بودن پول و ثروت نوشته ایم باز هم هر روز زندگی را به دنبال آن هستیم. ما از پول و ثروت چه انتظاری داریم؟ آیا قرار است برای ما معجزه کند و زندگی ما را از این رو به آن رو بکند؟ هدف ما از پول داشتن چیست؟ آیا کسانی که از دید ما به اندازه کافی پول دارند در خوشبختی کامل به سر می برند؟ مشکل اساسی ما در تعبیر معنی خوشبختی است نه در پول و ثروت! هدف من از نوشتن این مقاله این نیست که بگویم پول کثیف است و پول بد است و پول چنان است. پول نشانه تلاش انسان ها ست. ما برای هر تلاشی که در زندگی انجام می دهیم یک سند به همراه خود داریم. این سند همان پول است. مردان و زنانی که به سختی تلاش می کنند و روزانه مدرک تلاش خود را با پول دریافت می کنند. و بعد همین سند را به کسی دیگری می دهند تا به ازای آن چیز دیگری دریافت کنند. وقتی که شما به یک رستوران می روید و هزینه غذای خود را با پول پرداخت می کنید این پیام را به صندوقدار می دهید که ((ببین من به اندازه کافی تلاش کرده ام و مستحق خوردن این غذا هستم!))
پس پول حاوی پیامی است و آن میزان تلاش شما برای ادامه زندگیست. و طبیعی است که هر کدام از ما در جست و جوی خوشبختی اولین چیزی را که برای آن لازم می بینیم پول است و از آن به بعد فقط تلاش می کنیم که پول بدست بیاوریم. برای پول هر کاری می کنیم. هر روز ما صرف این می شود که پول بیشتری بدست آوریم. ممکن است سلامتی خود را به خطر بیندازیم که پول بیشتری بدست بیاوریم؛ یا حتی آرامش و آسایش خود را، یا حس انسان دوستی خود را. باید قبول کنیم که خیلی از ما فراموش کرده ایم که پول را برای چه می خواهیم! دائم در تلاشیم که فقط پول بیشتری بدست بیاوریم و فراموش کرده ایم که این پول را برای چه می خواستیم. این را همه ما قبول داریم که یکی از مهمترین چیزهایی که برای خوشبختی لازم است آرامش است. اما ما آرامش خود را فدای بدست آوردن پول می کنیم. این قدر بر روی بدست آوردن پول بیشتر تمرکز کرده ایم که هدف از پول بدست آوردن را فراموش کرده ایم.
بگذارید تعریفی جامع از یک انسان خوشبخت داشته باشیم. انسان خوشبخت انسانی است که در بیشتر لحظات زندگی اش احساس خوشبختی می کند. حال خود این احساس خوشبختی چیست؟ خوشبختی هم یک احساس است و مانند هر احساس دیگری قابل تعریف نیست اما می شود مثال هایی از احساس خوشبختی زد. برای مثال وقتی که برای اولین بار صاحب فرزندی می شوید. همان موقع که در راهرو بیمارستان با تشویش قدم می زنید و از یک طرف نگران همسر و فرزند خود هستید، از طرف دیگر خوشحالید که دارید پدر می شوید. در همین موقع پرستار شما را صدا می زند و می گوید که مادر و کودک هر دو کاملاً سالم هستند. می توانید اعتراف کنید که این یکی از دلنشین ترین خبرهایی بود که شنیدید و برای یک لحظه خوشبختی را با تمام وجود حس می کنید و اگر مردی نباشید که مدام در پی مخفی کردن احساسات خود باشید به طور حتم اشک از چشمان تان جاری می شود. یا وقتی که روی تخت اتاق عمل دراز کشیده اید و با سخت ترین دردها مقابله می کنید. مدام می ترسید که بچه ای را که نه ماه مراقبش بودید مشکلی داشته باشد. می ترسید قبل از اینکه بتوانید بزرگ شدنش را ببینید از دنیا رفته باشد. در آن لحظه حتی به احتمال مرگ خود هم فکر نمی کنید. از لحظه ای که اولین قسمت بدن بچه را می بینید نگرانی تان بیشتر می شود. و وقتی که بالاخره از شدت دردها م شده است و پرستار می گوید بچه سالم است در پوست خود نمی گنجید. این همان لحظه ای است که خوشبختی را لمس می کنید. لحظات بیشمار دیگری هستند که شما توانسته اید خوشبختی را لمس کنید. همان لحظه ای که خانه می خرید و با همسر تان برای اولین بار در خانه ای پا می گذارید که می دانید مال شماست. در آن لحظه هر دوی شما احساس خوشبختی می کنید. یا لحظه ای که تجارت خود را راه می اندازید و شاهد این هستید که چطور سرمایه شما در حال رشد است. یا لحظه ای که فرزندان خود را در شب ازدواج شان می بینید. در آن لحظه دوست دارید فریاد بزنید که این فرزند من است که در این جمع می درخشد. یا لحظه ای که اولین گام های کودکتان را مشاهده می کنید.
خوشبختی گاهی اوقات آرامشی است که بعد از یک روز سخت کاری در خانه خود حس می کنید. یا احساس امنیتی است که در خانه دارید. یا احساس لذتی است که هنگامی که اتومبیل خود هستید و به مسافرت می روید. یا احساس تسلطی است که در کار خود دارید. یا احساس موفقیتی که در هر لحظه از زندگی ممکن است به سراغ تان بیاید. خوشبختی در کل داشتن هر احساسی است که ما آن را خوب می دانیم. اگر کسی به شما بگوید که موقع عصبانیت احساس خوشبختی می کند مطمئنا خواهید خندید. یا اینکه وقتی که در پایان یک درگیری توانسته باشد حریف خود را مغلوب کند. اما حس برنده شدن در یک مسابقه رزمی احساس خوشبختی را با خود خواهد داشت.
می بینید که ما برای داشتن خیلی از احساس های خوب نیاز به پول داریم. برای داشتن خانه، مسکن، غذا و پوشاک. و این است که ما تلاشمان را مبتنی بر پول می گذاریم. اما تا چه حد؟ تا کجا باید پول بدست بیاوریم؟ ما فقط می خواهیم پول بیشتری داشته باشیم و در این راه از آرامش، آسایش، امنیت، لذت و در کل خیلی از احساس های خوب مان می گذریم. با خود می گوییم فعلاً باید فقط پول بدست بیاوریم و وقتی به پول رسیدیم می توانیم از آن برای داشتن احساس خوشبختی استفاده کنیم. شاید گاهی اوقات این کار لازم باشد. برای نمونه چند سال با شرایط سخت کار کنیم که به قول عام مردم دستمان جلو بیفتد یا اینکه کارمان رونق پیدا کند. این یک آینده نگری است و ارزشش را دارد. اما گاهی ما در این حالت غرق می شویم و دیگر فراموش می کنیم که به حالت عادی بازگردیم. شاید حس طمع باشد ولی هر چه که هست باعث می شود که خیلی از احساس های خوب از ما فاصله بگیرند. در این حالت ما مدام درگیر کار خود هستیم و مدام به این فکر می کنیم که چطور می توانیم کارمان را گسترش دهیم یا ارتقای شغلی بگیریم. گاهی هم حقوق دیگران را پایمال می کنیم و باعث می شویم که از درون احساس خوشایندی نسبت به خود نداشته باشیم. حسی که اسم آن را وجدان درد گذاشته اند. اما باز این حس را پس می زنیم و به کار خود ادامه می دهیم تا جایی که دیگر حسش نکنیم. فکر می کنیم که این حس از بین رفته اما فقط در اعماق وجود مان مخفی شده است و در جایی از زندگی خود را نشان می دهد. برای مثال به صورت یک مریضی بدون علت. ما همگی انسانیم و با احساسات مان زندگی می کنیم و باید قبول کنیم که هر مشکلی در بخش احساسات می تواند روح و بدن ما را تخریب کند. حتی اگر به آن احساس اهمیت ندهیم و باعث مخفی شدنش بشویم.
از بحث دور نشویم. حتی اگر قرار است چند سال به خود و خانواده خود سختی بدهیم تا بتوانیم در آینده خوشبختی را لمس کنیم، باید در این راه احساس خوبی داشته باشیم. لذت ببریم از اینکه از صبح تا شب در تلاش برای بهبودی وضع خانواده خود هستیم. خانواده هم باید از داشتن چنین عضو پر تلاشی لذت ببرد. اما تا کی باید ادامه داد؟ خوب می دانیم که طمع انسان سیری ناپذیر است. پس خیال اینکه روزی برسد که از پول داشتن بیشتر دست بکشید را از سر خود بیرون کنید. روزی باید دست از این کار بکشید که دیگر از تلاش سختی که می کنید احساس خوشبختی نداشته باشید. روزی که حس کنید خانواده شما بیشتر به وجود تان احتیاج دارد تا پولی که برایشان فراهم می کنید. حتی قبل از آن! وقتی که حس کنید کم کم همسر تان در آستانه آزردگی است و فرزندانتان دوست دارند وقت بیشتری با آنها باشید. باور کنید که وجود هر فرد در خانواده از پولی که در میاورد با ارزش تر است. ممکن است شما هر ساعت از زندگیتان را که به کارتان می فروشید مثلاً سه هزار تومان ارزش داشته باشد، اما همین ساعت برای خانواده تان بیشتر از معادل پولی آن احساس خوشبختی به همراه خواهد داشت. فراموش نکنید که همین تلاش شما برای پول درآوردن اولین هدفش دادن حس خوشبختی به شما و خانواده تان است. و لذت از کار در درجه بعدی قرار می گیرد.
پول خیلی هم خوب است اما به شرط اینکه برای کسب مقدار بیشتر از آن مجبور به فدا کردن خوشبختی نباشید. تعادل همیشه لازم است. اگر پول کمی بدست بیاورید احساس خوشبختی نمی کنید، و اگر خیلی زیاد به دنبال پول باشید باز هم خوشبختی را فدای پول می کنید. شاید بهتر است این را همیشه بیاد داشته باشید که هدف خوشبختی است نه پول! و تا جایی برای پول بیشتر تلاش کنید که خوشبختی خود و خانواده خود را زیر سوال نبرید. حال آیا بهتر نیست که معیار خود را از ((پول بیشتر در آوردن)) به ((احساس خوشبختی بیشتر)) تغییر دهید؟
محمدرضا معقول آذر 87
Lost Control Song Lyrics
Life.. has betrayed me once again
I accept that some things will never change.
I've let your tiny minds magnify my agony
and it's left me with a chemical dependency for sanity.
Yes, I am falling... how much longer 'till I hit the ground?
I can't tell you why I'm breaking down.
Do you wonder why I prefer to be alone?
Have I really lost control?
I'm coming to an end,
I've realized what I could have been.
I can't sleep so I take a breath and hide behind my bravest mask,
I admit I've lost control
Lost control...
زندگی ..... یه بار دیگه هم بهم خیانت کرد
من قبول کردم، بعضی چیزا هستن که عوض نمی شن
من اجازه دادم که مغز کوچیکت دردهای منو بزرگ کنه
و منو ترک می کنی با یه وابستگی شیمیایی (اعتیاد) برای سلامت عقلم
آره، من دارم سقوط می کنم ..... چه قدر دیگه طول می کشه که بخورم زمین؟
من نمی تونم بهت بگم که چرا دارم خورد میشم
آیا تو تعجب کردی که چرا من ترجیح می دم تنها باشم؟
آیا من واقعاً کنترلم رو از دست دادم؟
من دارم به یه پایان می رسم
من درک کرده ام که چی می تونستم باشم
من نمی تونم بخوابم، پس یه نفس عمیق می کشم و ماسک شجاعتم رو زیر پام مخفی می کنم.
من قبول دارم که کنترلم رو از دست داده ام
کنترل از دست رفته ...