تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنیابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو ،
تو ای با دوستی دشمن !
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ،بشنو سخن ـ شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی ؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی ؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
... و حق با توست ،
ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست !
... اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار . . . !!
با همین دیدگان اشك آلود ،
از همین روزن گشوده به دود ،
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !
به شكوفه ، به صبحدم ، به نسیم ،
به بهاری كه می رسد از راه ،
چند روز دگر به ساز و سرود .
ما كه دل های مان زمستان است ،
ما كه خورشیدمان نمی خندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد ،
ما كه پای امیدمان فرسود ،
ما كه در پیش چشم مان رقصید ،
این همه دود زیر چرخ كبود ،
سر راه شكوفه های بهار
گریه سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق ، با تمام وجود !
سال ها می رود كه از این دشت
بوی گل یا پرنده ای نگذشت
ماه، دیگر دریچه ای نگشود
مهر ، دیگر تبسمی ننمود .
اهرمن می گذشت و هر قدمش ،
ضربه هول و مرگ و وحشت بود !
بانگ مهمیزهای آتش ریز
رقص شمشیرهای خون آلود !
اژدها می گذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب می فرمود .
وز نفس های تند زهرآگین ،
باد ، همرنگ شعله بر می خاست،
دود بر روی دود می افزود .
هرگز از یاد دشت بان نرود
آنچه را اژدها فكند و ربود
اشك در چشم برگ ها نگذاشت
مرگ نیلوفران ساحل رود .
دشمنی ، كرد با جهان پیوند
دوستی ، گفت با زمین بدرود ...
شاید ای خستگان وحشت دشت !
شاید ای ماندگان ظلمت شب !
در بهاری كه می رسد از راه ،
گل خورشید آرزوهامان ،
سر زد از لای ابرهای حسود .
شاید اكنون كبوتران امید ،
بال در بال آمدند فرود ...
پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود
ای همه گلهای ازسرما کبود،
خنده ها تان را که ازلب ها ربود؟
مهـر،هرگزاینچنین غمگین نتافت
باغ،هرگزاینچنین تنها نبود.
روزگای،شام غمگین خزان
خوشترازصبح بهارم می نمود.
این زمان،حال شما حال من است.
ای همه گل های ازسرما کبود!
تاج عشقم عاقبت برسرشکست
خنده ام را اشک غم ازلب ربود.
زندگی درلای رگ هایم فسرد.
ای همه گل های ازسرما کبود
sokhane eshghe to bi anke bar ayad be zabanam
range rokhsare khabar midahad az raze nahanam
gah goyam ke begoyam ze parishaniye halam
baz goyam ke ayanast,che hajat be bayanam
dele hamcho sangat ey doost be abe chashme saadi
ajab ast agar nagardad ke begardad asiyabi