تبلیغات


__
آزار
16 اسفند 86 - 09:14

 

 

آزار

دوست دارم گاهی آزارت دهم
ای که آزردی مرا با رفتنت
*
ای که ترسیدی اگر عاشق شوی
عشق آرد یک بلایی بر سرت
*
رفتی و در قاب یادم همچنان
می درخشد چشم های روشنت
*
می زند آتش به شعر دفترم
یاد آن رفتار گنگ و مبهمت
*
رفتی و مانده ست بر ایوان دل
جای پاهای تو مثل شبنمی
*
رفتی ومن می نویسم باز هم

مانده برقلبم شرار ماتمی
*
این چه سود گر باز می خوانی مرا
باز می گویی پشیمانی مرا
*
من نخواهم داد هرگز پاسخت
ای که آزردی مرا بارفتنت
*
پای خود را روی قلبم می نهم
دوست دارم گاهی آزارت دهم

az daste in mardha
2 اسفند 86 - 15:52

هشت ناحیه بدن خانوم ها

اگه فکر میکنی پسره داره نگات میکنه ، اگه فکر میکنی پسره عاشق اخلاقت شده ، اگه فکر میکنی پسره دوسِت داره ... حتما" درست فکر میکنی !!! ولی اینو بخون

پسره خیلی با وقار ، خیلی با شخصیت ، خیلی با کلاس ، سرشو میندازه پایین و میاد جلو ! آروم تو چشمات نگاه میکنه و از مزاحمتی که ایجاد کرده عذرخواهی میکنه ! حالا وقتشه خودشو سنگین تر از اون چیزی که تو فکر میکنی نشون بده ! با یه لحن مودب که با باباشم اینجوری حرف نمیزنه سر صحبتو باز میکنه و شمارشو یه جوری قالبت میکنه ! خیلی قشنگ دوباره عذرخواهی میکنه و خداحافظ ! تو دلش کلی با خودش حال میکنه و دوتا میذاره روش تحویل دوستاش که اونور وایستادن میده

تازه داستان شروع میشه ... تو دلت میگی عجب پسره با شخصیتی ، از این پسر هیزا نبود که سر تا پای آدمو میخورن ! خیلی از حرف زدنش خوشم اومد ، دیدی آخر سر گفت بازم شرمنده اگه مزاحمتون شدم !؟ ایول ، آدم حسابی بود طرف

بهت حق میدم ، درست فکر میکنی ، ولی اشتباه درست فکر میکنی

پسره قبل از اینکه تو بفهمی هشت تا مورد مهم رو تو ذهنش آنالیز کرده ! نه که فکر کنی تو ده ثانیه از اخلاقت خوشش نیومده ها ، نــــه

پس میریم سراغ این هشت مورد تا مطمئن بشی طرف از اخلاقت خوشش اومده

ناحیه شماره یک - رنگ و مدل مو : جدیدا" مرسوم شده هرکی بهش توجه نمیکنن میره موهاشو پلاتینه میکنه ، خوب خیلی مهمه ، میزنه تو چشم جلب توجه میکنه ، هرچی تابلوتر بازدهی بیشتر ! البته همه تو این قسمت موفق نمیشن ، چون پسره فرق رنگ 20 هزار تومنی رو با 100 هزار تومنی میدونه ! البته سلیقه ها هم متفاوته ، همه جورش خواهان داره

ناحیه شماره دو – اعضای صورت : بینی و لب و دهن و گونه ، همشون با جراحی زیبایی درست میشن ، پس اصلا" نگران نباشید ! کافیه یه صورت استخونی و کشیده ، یه بینی خوب عمل شده ، یه پروتزه ردیف به جای گونه ، یه تزریق کوچولو هم تو منطقهء لب و لوچه داشته باشی ! اونوقت میفهمی پسره چقدر از اخلاق خوبت خوشش میاد ! در ضمن هستن کسانی که همهء این موارد رو دارن و نیازی به پول خرج کردن هم ندارن ، بهتر ، ده ملیون به نفع خانواده ! ناگفته نماند آرایش خوب هم تاثیر بسزایی در خوب بودن اخلاق داره ، پس هرچی میتونی غلیظ تر ! خزتو لامصب

ناحیه شماره سه – بند سوتین : لازم به ذکر است که این قسمت معمولا" در برخورد اول مشاهده نمیشه ولی در برخوردهای دوم و سوم کاملا" میتونه بر دوست داشتن اون پسره تاثیر بذاره ! رنگش خوب باشه انگار خودتم خوبی ، فقط یادت باشه این قانون شامل تکرار نمیشه ، رنگش تکراری بشه اخلاقت بد میشه پسره اصلا" حال نمیکنه

ناحیه شماره چهار – سینه : بذار همین اولش همون آخرشو بهت بگم ! هرچی بزرگتر ، عشق و علاقه بیشتر ! چرا ناراحت میشین !؟ اگه بده پس چرا دختره به دوست ده سالش پز میده که مال من گنده تره !؟ والا ! اینم بگم که هر چیزی یه حدی داره ، همون طور که دوست داشتن و عشق و علاقه حد داره ، این موردم یه حدی واسه خودش داره ، دیگه نباید شورشو در آورد

رو روش Love Handleناحیه شماره پنج – پهلو : پهلو هم که بعضیا برای تبلیغ بیشتر اسم

گذاشتن از ارکان اساسی یه دوستی قشنگ و رومانتیکه ! این مورد کاملا" سلیقه ایه ، یکی دوست داره یکی دوست نداره ! یکی میخواد عشقشو بگیره از دستگیره هاش بلند کنه یکی زورش نمیرسه یکی هم اصلا" دوست نداره ! پس گیر نده الکی نرو باشگاه ، ببین قسمت چیه ! بچسب به زندگیت درستو بخون بچه دار شو خدافظ

ناحیه شماره شش – شکم : این یکی خیلی مهمه دیگه ، هرچی فکر میکنم میبینم میتونه یه دوستیه صمیمی و با نشاط رو بهم بزنه ! این دفعه برو باشگاه ، بدو ، غذا نخور ، ولی نذار پسره از اخلاقت زده بشه ! پسره میاد واسه رفیقاش تعریف میکنه دوست دخترم شکمش خط داره ، دو تا اینوری سه تا اونوری ! خوب گناه داره ، همین یه دلخوشی رو داره ، میخوای اونم ازش بگیری !؟ همهء اینکارا رو کردی دیدی جواب نمیده برو کیش یه گن جادویی بخر بیار اگه راضی نبودی بگو سیامک بده ! بچه ها چندتاشو بردن حاجت گرفتن ! تن آرا هم بد نیست ، بستگی به انتظارت داره ، پس دیگه نگما ، دریغ کنی اخلاقت بد شده

ناحیه شماره هفت – باسن : این تو خون همهء مردای روی کرهء زمینه ! دست خودشون نیست ، دوست دارن ! اون جنیفر لوپز ایکبیری مگه چی داشت انقدر معروف شد !؟ گودی کمر ، باسن طاقچه ، هم عرض شونه ، دور کمر یه متر و هشتاد !! اگه خداوند نظر لطفش رو شامل حال شما کرده که خوشا به سعادتتون ، پسره تا عمر داره میگه عاشقتم ، اگرم که نه من در این زمینه اطلاعات کافی ندارم ، یه سر به دکتر مظاهری بزنید

ناحیه شماره هشت – پا : ببین تو تابستون این پا چی کارا که نمیکنه ... غوغا میکنه ! درسته یه کم باید روش کار کنی ولی جواب میده ! سه چهار جلسه استخر و سولاریم ، نیم ساعت سالن اپیلاسیون بهارک ، دو تا لاک و فرنچ و سوهان ناخون و کوفت و زهرمار ، غذای شما آماده اس ، کفشم که فکر کردن نداره ، یه سال نوک تیز مده ، یه سال نوک گرد مده ، یه سال نصف کج نصف گرد نصف تیز ، یه سال جلو باز پشت بسته ، یه سال جلو بسته پشت باز ! پسره وقتی میاد جلو داره پاتو نگاه میکنه ، تو هم تو دلت میگی عجب پسره سر به زیری ... چی بگم والا

حالا فهمیدی پسره چقدر دوسِت داره !؟ نـــه تو راست میگی ، خیلی دوست داره:D

 

in aghaunam ba karashoon sharmandamoon mikonan
23 بهمن 86 - 13:50

 

قدر آقایان را بدانید

بس است فمینیست‌بازی! دست از سر كچل ما بردارید. آخر ما چه هیزمی به شما فروختیم (تر و خشكش پیشكش) كه با ما اینجوری می‌كنید؟! چرا چشم دیدن ما را ندارید؟! فكر كرده‌اید چه مثلاً؟! آقایان نباشند دنیا بهشت می‌شود؟!

اصلاً شما چه می‌كنید؟! خدمت سربازی كه نمی‌روید، نفقه كه به‌مان نمی‌دهید، خرجتان هم كه الی ماشاءالله!... چه؟!

قلاب‌بافی؟!! گل‌چینی؟!! نمی‌خواهیم، نمی‌خواهیم، آن رومیزی‌های كج و كوله! جك و جانورهایی كه می‌سازید را هم می‌رویم از مغازه سر كوچه می‌خریم.

چرا قدر آقایان را نمی‌دانید؟! كم برا‌ی‌تان ظرف شستند؟ سوسك گرفتند؟ قدتان نمی‌رسید از آن بالا كاسه و بشقاب آوردند پایین؟

اگر اینها نباشند چه كسی به‌تان لینك می‌دهد؟ اصلاً چه كسی وبلاگ‌تان را می‌خواند؟! ندیدید می‌آیند الكی الكی قربان صدقه‌تان می‌روند و از نوشته‌هایتان تعریف می‌كنند؟! توی چت هم كه دیگه هیچی...

شما فكر كرده‌اید اگر مردها نباشند، دنیا اداره می‌شود؟! نه خانم جان! نه! این تعداد جنگ و خون‌ریزی كه در صحنه جهانی مشاهده می‌كنید، و اصلاً اینكه زمین در مدار معینی گردش می‌كند مرهون حضور آقایان در عرصه قدرت است.

اگر قدرت دست شما بود كه اصلاً آدم زنده در دنیا باقی نمی‌گذاشتید! ظرف چند روز جنگ هسته‌ای و متلاشی كردن كره خاكی و خروج آن از مدار. ما كه دیده‌ایم... وقتی دعوایتان می‌شود نزدیك است كله یكدیگر را بكنید!! باز طفلك آقایان چك و چانه هم را پایین می‌آورند.

نمی‌دانیم كدام مادر مرده‌ای این كلمه حقوق زنان را انداخت توی دهانتان؟! مگر ما چقدر حقوق می‌گیریم؟! تازه اگر بنده‌خدایی پیدا شود و خدای‌نكرده دوتا خانم را به گورآباد برساند، باید به اندازه یك مرد دیه بدهد!!

اِهِه... این دیگر چه بساطی است؟!! اعصابمان را خراب كردید! بس است دیگر...

 

sokhani shirin!!!
20 بهمن 86 - 12:33

 

سخنی شیرین !

 

 برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را

 در ظلماتمان ببیند. گوشی که صداها و نشانه ها را در بی هوشیمان

 بشنود.

 برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

 و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشدو بگذارد

 از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.

 

                                                                                 احمد شاملو

mard ha!!!!
16 بهمن 86 - 12:08

 

 

 

                مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند...

 

 گدایی عشق میكنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند...

 

 اما همین كه مطمئن شدند...

 

               مردانگی را در كمال نامردی به جا می آورند...                             

                                                                             **دكتر علی شریعتی **

 

 

vaghean ghashangee
11 بهمن 86 - 12:06

in matn kheily ghashange 100000000 bar khoondamesh

 

وصیتنامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین

ژرالدین دخترم

اینجا شب است یك شب نوئل در قلعه كوچك من ، همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه برادر و خواهر تو و نه حتی مادرت .به زحمت توانستم بی آنكه این پرندگان خفته را بیدار كنم خودم را به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .من از تو بس دورم .خیلی دور اما چشمانم كورباد اگر یك لحظه تصویر تو را از چشمخانه من دور كنند.تصویر تو آنجا روی میز هم هست.تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.اما تو كجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر،برروی آن صحنه پرشكوه تئاتر(( شانزه لیزه)) میرقصی،این را می دانم.چه سان است كه گویی در این ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور ،پر شكوه ،نقش آن شاهدخت ایرانی است كه اسیر خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش و برقص.

ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر سستی آور گلهایی كه برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد ،در گوشه ای بنشین ،نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار،من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژده های بیدار در صحرا، خواب كه به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتمش : ((برو! من در رویاهای دخترم خفته ام )) رویا می دیدم بر روی آسمان كه می رقصید و می شنیدم تماشاگران را كه می گفتند: (( دختره رو می بینی ؟این دختر همان دلقك پیره! اسمش یادته ؟ چارلی!))

آری من چارلی هستم. من دلقك پیری بیش نیستم .امروز نوبت توست برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو امروز در جامه حریر شاهزادگان میرقصی. این رقص ها و بیشتر از آن كف زدن های تماشاگران، گاه تو را به آسمانها خواهد برد.برو ! آنجا هم برو ! اما گاهی هم روی زمین زندگی مردمان را تماشا كن !

زندگی آن رقاصه های دوره گرد كوچه های تاریك را ، كه با شكم گرسنه می رقصند و با پاهایی كه از بینوایی می لرزند. من یكی از ایشان بودم.ژرالدین ! درآن شبها، درآن شبهای افسانه ای كودكی،كه تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم . در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم : (( چارلی! آیا این بچه گربه تو را خواهد شناخت ؟ ))

تو مرا نمی شناسی ژرالدین .از آن شبهای دور ، بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم .این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقك گرسنه ای كه در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می كرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بیخانمانی را كشیده ام و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سكه صدقه رهگذرخودخواهی، آنرا می خشكاند، احساس كرده ام،با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنكه بمیرند باید حرفی زد، داستان من به كار تو نمی آید.از تو حرف بزنم!

به دنبال نام تو، نام من است :چاپلین! با همین نام ،چهل سال پیشتر مردم روی زمین را خنداندم وبیشتر از آنچه آنها خندیدند ،خود گریستم.

ژرالدین در دنیایی كه تو در آن زندگی می كنی ،تنها رقص و موسیقی نیست .نیمه شب هنگامی كه از سالن پر شكوه تئاتر بیرون می آیی ،آن تحسین كنندگان ثروتمند را یكسره فراموش كن ،اما حال آن راننده تاكسی را كه تورا به منزل می رساند بپرس .حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چك بكش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار.به نماینده خود در بانك پاریس دستور داده ام، فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول كند. اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .گاه به گاه با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد.مردم را نگاه كن و دست كم روزی یكبار با خودت بگو : ((من هم یكی ازآنان هستم.)) تو یكی از آنها هستی دخترم ،نه بیشتر! هنر پیش از آنكه دو بال پرواز به انسان بدهد ،اغلب دو پای او را هم میشكند.وقتی به آنجا رسیدی كه یك لحظه صحنه را ترك كنی،با اولین تاكسی خودت را به حومه شهر پاریس برسان.من آنجا را خوب می شناسم و از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری كولیان بوده است .در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید،زیباتر از تو ، چالاك تر از تو،مغرور تر از تو،آنجا از نورافكنهای تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.نور افكن رقاصگان كولی ،تنها نور ماه است.خوب نگاه كن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف كن دخترم! همیشه كسی هست كه بهتر از تو می زند و این را بدان كه در خانواده چارلی، هرگز كسی آنقدر گستاخ نبوده است كه به یك كالسكه ران ،یا یك گدای كنار رود سن ناسزایی بدهد.

من خواهم مرد و تو خواهی زیست.امید من همه آن است كه هرگز در فقر زندگی نكنی .همراه این نامه یك چك سفید برایت می فرستم،هر مبلغی كه می خواهی بنویس و بگیر.اما همیشه وقتی دو فرانك خرج می كنی با خودت بگو: (( سومین فرانك مال من نیست ،این باید مال مرد گمنامی باشد كه امشب به یك فرانك نیاز دارد.)) جستجویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت .اگر از پول با تو حرف می زنم ،برای آن است كه از نیروی فریب این بچه های شیطان ،خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرك زیسته ام و همیشه و هر لحظه، به خاطر بندبازانی كه از روی ریسمانی نازك راه می روند،نگران بودم.اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می كنند .شاید كه شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد .آن شب این الماس ریسمان نااستوارتر خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ،همیشه سقوط می كنند.

دل به زر و زیور مبند ،زیرا بزرگترین الماس این جهان،آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد.

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ،با او یك دل باش .به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد.او عشق را بهتر از من می شناسد و برای تعریف یكدلی، شایسته تر از من است.كار تو بس دشوار است . میدانم ،برروی صحنه ،جز تكه ای حریر نازك بدن تو را نمی پوشاند،به خاطر هنر می توان لخت و عریان بر روی صحنه رفت و پوشیده تر و باكره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچكس دیگر در این جهان وجود ندارد كه شایسته آن باشد كه دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان كند.برهنگی بیماری عصرماست ومن پیرم و شاید كه حرفهای خنده دار می زنم.اما به گمان من تن عریان تو باید مال كسی باشد كه روح عریانش را دوست می داری. بدنیست اگراندیشه های تو دراین باره مال ده سال پیش باشد،مال دوران پوشیدگی ! نترس! این ده سال تو را پیرترنخواهد كرد.به هر حال امیدوارم كه تو آخرین نفری باشی كه تبعه جزیره لختیها می شوی.

می دانم كه پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با هم دارند.با من با اندیشه های من جنگ كن دخترم! من از كودكان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنكه اشكهای من این نامه را تر كند، می خواهم یك امید به خود بدهم : امشب شب نوئل است ، شب معجزه است! و امیدوارم كه معجزه ای رخ دهد ، تا تو آنچه را من می خواستم بگویم، دریافته باشی.

چارلی دیگر پیر شده است،ژرالدین.دیر یا زود ،باید به جای آن لباسهای رقص ،روزی هم لباس عزا بپوشی و بر مزار من بیایی.حاضر به زحمت تو نیستم.تنها گاهگاهی ،چهره خودت را در آینه ای نگاه كن.آنجا مرا خواهی دید. خون من در رگهای توست.امیدوارم حتی آن زمان كه خون در رگهای من می خشكد،چارلی را پدرت را فراموش نكنی.من فرشته نبودم اما تا آنجا كه در توان من بوده سعی كردم انسان باشم.تو نیز تلاش كن! رویت را می بوسم.

چارلی چاپلین

سال 1964 ساعت 2بامداد

 

 

har kas be andazeye chizi ke dare kharj mikone!!!
11 بهمن 86 - 09:02

 

تا زمانی كه خودتان نخواهید هیچ كس نمی تواند تحقیرتان كند . (تئودور روزولت)


.روزی شخصی بودایی را فهش و ناسزا میداد ، بودا به وی گفت : از تو به خاطر این هدیه ی عالی تشكر می كنم ! اما متاسفم كه نمی توانم هدیه ات را بپذیرم ، راستی اگر كسی به من هدیه ای دهد و من قبول نكنم به چه كسی تعلق خواهد داشت ؟


.خواه فكر كنید كاری را می توانید انجام دهید ، خواه فكر كنید كه از انجام آن ناتوان هستید ، همیشه حق با شماست . (هنری فورد)

 

مرگ مشكوك
7 بهمن 86 - 11:34

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یك بیمارستان معروف ، بیماران یك تخت به خصوص در حدود ساعت 11 صبح روزهای یكشنبه جان میسپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت . این مسئله باعث شگفتی پزشكان ْآن بخش شده بود، به طوری كه بعضی آنرا با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند . كسی قادر به حل این مسئله نبود كه چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 11صبح روزهای یكشنبه می مرد . به همین دلیل گروهی از پزشكان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشكیل جلسه دادند و پس از ساعتها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد كه در اولین یكشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت 11 در محل مذكور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند . در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب كوچكی در دست گرفته و در حال دعا بودند ، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و . . . دو دقیقه به ساعت 11 مانده بود كه نظافتچی پاره وقت آن بیمارستان وارد اتاق شد . دو شاخه برق دستگاه حیات را از پریز برق در آورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول كار شد !

khda hast
6 بهمن 86 - 08:23

 

 

خدا هست  

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت

 

آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند

وقتی به موضوع ((خدا)) رسید

آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد

 

:مشتری پرسید

چرا باور نمیکنی؟

 

:آرایشگر جواب داد

کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد

به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت

نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد

 

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند

آرایشگر کارش را تمام کرد و

مشتری از مغازه بیرون رفت

 

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد

مردی را دید با موهای بلند و کثیف

و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود

 

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد

:و به آرایشگر گفت

میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند

 

:آرایشگر گفت

چرا چنین حرفی میزنی؟

من اینجا هستم. من آرایشگرم

همین الان موهای تو را کوتاه کردم

 

:مشتری با اعتراض گفت

نه. آرایشگرها وجود ندارند

چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که

بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد

 

آرایشگر: نه بابا !  آرایشگرها  وجود دارند

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند

 

مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است

!خدا هم وجود دارد

فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند

برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد

 

 

__