تبلیغات


__
انتقام كیمیاگر
3 تیر 87 - 21:39

انتقام کیمیاگر

گروهی کوهنورد ، راهشان را گم می‌کنند و به شب می‌خورند. غاری می‌بینند و تصمیم می‌گیرند شب را در آنجا سپری کنند. آنجا آتشی روشن می‌کنند و گرد آن به صحبت می‌نشینند. در لحظه‌ای که همه‌شان ساکت می‌شوند، ناگهان از اعماق غار صدای مرموزی به گوششان می‌رسد. همگی با کنجکاوی و حیرت به هم نگاه می‌کنند. یکی از آن‌ها که از بقیه کنجکاوتر بود بلند شد و چند قدمی به سمت منبع صدا حرکت کرد. اما در راه دلهره‌ی عجیبی به جانش افتاد و برگشت پیش بقیه. کلی به آن‌ها اصرار کرد تا بالاخره راضی‌شان کرد با هم بروند و از ِسرّ صدا سر در بیاورند. همان طور که مشعل به دست پیش می‌رفتند صدا بلندتر و واضح‌تر می‌شد. تا این‌که بالاخره به دروازه‌ای رسیدند که بالای آن کتیبه‌ای بود، روی کتیبه نوشته بود :

" ای رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگه‌دار و به او دست نزن دیگر نمی‌توان به او کمک کرد."

با تعجب نگاهی رد و بدل می‌کنند و باز صدا به گوش‌شان می‌رسد. این بار دیگر می‌شد تشخیص داد که صدا، ناله ناامیدانهء یک زن است. با هم از دروازه عبور می‌کنند و آن‌گاه با صحنه شگفتی روبرو می‌شوند.

تالاری بزرگ که در مرکز آن شیئی درخشان جلوه نمایی می‌کرد.

کمی که جلو رفتند آن شیئ را تشخیص دادند، پیکر عریان زنی که به صلیب کشیده شده بود. زخم‌های شلاق و شکنجه در جای جای بدنش دیده می‌شد. اما این‌ها ذره‌ای از زیبایی تابناک آن زن کم نمی‌کرد. زن بی‌جان به نظر می‌رسید. سرش روی شانه‌اش افتاده بود و چشمان زیبایش، نیمه باز، به زمین خیره شده بود. آن چنان وسوسه کننده بود که بیشتر افراد جمع نمی‌توانستند چشم از او بردارند. اما یکی از آنها ناگهان فریاد هراس آلودی سر داد و باعث شد دیگران به خود بیایند. او به زمین زیر پایشان اشاره کرد، آنجا پر بود از اسکلت‌های پوسیده و جمجمه‌های خیرهء بدون چشم. همه را وحشت برداشت.

اما وقتی دوباره چشم‌شان به پیکر بهشتی زن افتاد، دوباره مبهوت زیبایی شهوانی او شدند. یکی دو تا از آن‌ها پیراهن‌شان را در آوردند و پیکر زن را در آغوش کشیدند و از لبانش بوسه ربایی کردند. بقیه هم به دنبال آن‌ها مشغول شدند. هر کس برای رسیدن به زن، دیگری را هل می داد و نزاع کوری در جریان بود. همه مشغول عشق بازی بودند الا یک نفر که به جمجمه‌ها زل زده بود و به کتیبه ورودی تالار فکر می‌کرد: ای رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگه دار و به او دست نزن... دیگر نمی‌توان به او کمک کرد.

او ناگهان مثل مار گزیده‌ها فریاد کشید و به دوستانش گفت دست نگه دارید. اما آن‌ها بی‌توجه به او به کارشان ادامه می‌دادند. وقتی همگی ارضا شدند، نشستند و به پیکر زن چشم دوختند. مرد هوشیار با اضطراب به دوستانش چشم دوخت. دید که انگار پوست های دست‌ها، صورت وبدن‌شان در حال خشک شدن است. ناگهان یکی از آنها فریاد وحشتناکی کشید. شروع کرد به دست کشیدن به صورت و بدنش و مدام داد میزد " سوختم! سوختم!..."

کم کم فریادهای بقیه هم بلند شد. همه گی ضجه می‌زدند و دود از پوست‌شان بلند می‌شد.

مرد هوشیار جرأت نمی‌کرد به هیچ یک نزدیک شود. آن‌ها ذره ذره جلوی چشمان او سوختند و آب شدند و جز اسکلتی از آن‌ها باقی نماند.

او نا امید و وحشت زده راه برگشت پیش گرفت. هنگام خروج از تالار با کتیبه دیگری که در این سوی دروازه نصب شده بود مواجه شد. روی آن نوشته شده بود:

"ای جوانمرد این‌که تو زنده از این تالار خارج می‌شوی نشان می‌دهد که آن مجسمه زهر آلود را لمس نکرده‌ای و اکنون می‌توانی به زندگی ادامه دهی. اما بد نیست بفهمی که این نفرین چه دلیلی داشته و آن استخوان‌های نگون بخت چرا به این وضع افتادند. من کیمیاگری جوان بودم و همچون هر جوانی، دل به زیبارویی بستم. او هم به من دل باخت و سرای عشقمان را برپا کردیم. روزی زمستانی و سرد بود آن روز که گروهی راهزن، گذرشان به کلبه کوچک ما افتاد. دست و پای مرا بستند و جلوی چشم من ، معبودم را به آن حال و روزی که دیدی انداختند، به او تجاوز کردند و مارا دست و پا بسته رها کردند تا او از رنج و من از غم بمیریم. او مُرد اما کسانی مرا نجات دادند.

و از آن پس زندگی من فقط یک معنی داشت و آن انتقام بود. آن هم نه فقط از آن راهزنان، بلکه از همه راهزن‌صفتان... زهری ساختم و به طریقی به آن راهزنان خوراندم.

اما آرام نگرفتم و این تالار را ساختم و آن مجسمه زهر آلود را آنجا نهادم تا انتقام معبودم را از تاریخ و از بشریت بگیرم. اکنون برو و راز مرا مکتوب بدار."

هر چیرو که خواستی نخوندی! ولی این رو بخون!
20 خرداد 87 - 17:46
نمی دانم هنوز هم حرف دلهایم را دنبال می کنی یا نه ؟اما من هنوز هم رد پاهایت را در خاطراتم دنبال می کنم و از همه آنها به تو

می رسم .

همیشه با خود می گفتم که نوشتن از تو   ِ   سهل ترین نوع نوشته است . مگر نه اینکه تو نیروی قلبم بودی و کلمات خوانای شعرم ؟اما

حال می فهمم که نوشتن از تو سخت ترین نوع نوشتن است   .  آن هم در شرایطی که نبودنت همه رشته های افکارم را پنبه کرده ا

ست !   قبلأ ها فکر می کردم که لحظه نوشتن از تو    ِ  همه واژه های زیبا در مغزم صف کشیده و یکدیگر را هل می دهند تا زودتر

به کاروان جملات برسند و از تو تعریف کنند . اما امشب کلمات که هیچ   ِ پای ذهن همیشه روانم هم بد جور می لنگد !

می خواهم از تو شکایتی بنویسم  تا حکایتی از همه حرفهای در گلو مانده و دردهای هیچ کس نخوانده ام باشد . اما هیچ لغتی به یاریم

نمی آید  . صادقانه بگویم     ِ  از تو دلتنگم . آنقدر که اگر همه توانم را در حجم حنجره ام بریزم و بلندترین فریادها را بر لب آورم   ِ باز

هم دلم باز نمی شود  . درست مثل گوش های تو که هرگز برای ششنیدن حرفهای من باز نشد  ! راستی که چقدر نامهربانی  ! ؟ ای کاش

کمی عدالت داشتی . ای کاش کمی تلاش برای ساختن داشتی . ای کاش کمی انصاف داشتی . ای کاش . . .

تو بگو که چقدر در دل ای کاش ها  بذر امید بکارم و محصول نا امیدی بر دارم   ؟  نمی دانم چرا با تو چنینم  ؟ با اینکه این اواخر از

خیره شدن به تو جز تیره شدن همه امید ها و آرزوهایم چیزی ندیده ام     ِ   باز هم تو را در میدان دیدم نشانده ام   . راستی چرا در کتاب

زدگی من    ِ    درس تصمیم کبری نیست  تا معنای تصمیم  و استواری  اراده را به من بیاموزد  ؟ هر وقت خواستم وجودم را بدون تو

طرح بزنم     ِ    همه مداد رنگی هایم گم و گور شد   . هر وقت خواستم    تو را صحنه دلم پاک کنم      ِ    همه پاک کن های دنیا بی اثر

شد   . هر وقت خواستم کینه ها و دلخوری هایم از تو را تیز کنم     ِ   همه تراش ها  کند و بی خطر شد . تا خواستم زیر اشتباهاتت را خط

بکشم و جریمه ات کنم    ِ   خودکار قرمزم مفقودالاثر شد . تا خواستم بدی هایت را اندازه بزنم     ِ  همه خط کش ها خرد و شکسته شد  .

پس چرا وقت نوشتن از تو جوهر خودکارم تمام نشد  ؟

تو بگو تا کی قلبم را با تو تقسیم کنم و در زندگی منهای تو بمانم   ؟  تا کی دیگران را به ضرب ایراد برانم و در من به علاوه تو

بمانم  ؟ تا کی عقربه های کوچک و بزرگ ساعت را دنبال کنم تا زمان دوریت را کوتاه کنم ؟ تا کی تو خشمت را بروز دهی  و من

گریه های شبانه ام را بروز دهم  ؟ تا کی به عشق نازیدن به تو    ِ   نازیدن به دیگران را در پیش بگیرم   ؟

چه کار کنم تا نمونه تو باشم  ؟ از روی غلط هایم چند بار بنویسم تا تو ماه و ستاره رنگین عشق و اعتماد بر دفتر قلبم بچسبانی   ؟ چه

کنم تا به هزار آفرین ات نایل شوم  ؟ تا کی در جا بزنم تا تو قبول کنی ؟ 

کوله پشتی خاطراتم سنگین است . شانه های نحیف من     ِ    بدون تو    ِ   طاقت تنها کشیدن اش را ندارد .  نمی خواهی در راه مدرسه

عشق    ِ یک بندش را تو بگیری و کمکم کنی ؟

قهر قهر را تو شروع کردی و من تا روز قیامتش را بر زبان نیاوردم .هر دو مقصر بودیم .  هر دو بد بازی کرده بودیم . اما همه کاسه

کوزه های تقصیر را بر سر من شکستی . هر چقدر در پی ترمیم بودم تو در پی تخریب بودی .   این بود که همه ساخته ها ویران

شد  !   خواستم از نو بسازیم ویرانه ها را     ِ اما تو هر دو پایت را در کفش یکدندگی کردی  .

چارچوب بدنم  هنوز بر پاست    ِ اما   ِ  با تکیه بر دیوار ! مگر دوست نداشتی تو به آن تکیه کنی ؟ قلبم درون سینه ام سنگینی می کند   .

دیگر توان حملش را ندارم . همیشه نگران سوختن وجودم بودی . یادت هست ؟ حال بدون تو   ِ   احتمال سوختن  قلبم  خیلی بیشتر از

وجودم است .

همین دیروز ها بود که     گفتی خسته ای    ِ  خسته از  زندگی   ِ  خسته از  من  و خسته از همه چیز     ِ  حتی خسته از  خستگی   . . . ! گفتی که

زندگی برایت تکرار مکررات پوچ و بی معنا شده   و دیگر دیدن خورشید مجذوبت نمی کند  . گفتی . . . گفتی . . . گفتی . . . 

می دانم خسته ای     ِ اما نپرسیدی که من چطور ؟ نپرسیدی  که آیا من هم از زندگی خسته ام  ؟  نپرسیدی که آیا من هم به آخر خط

رسیده ام  ؟ نپرسیدی که آیا من هنوز هم بهار و زمستان را دوست دار م   و طلوع و غروب خورشید برایم جذاب است ؟ بگذار برایت

بگویم که من هم مثل توام   . . .  اما نه  ! بدتر  . . .  

دلم برایت تنگ شده  . دلم برایت تنگ شدهههههههههههههههههههه

  روزای خیلی طلایی یادته ؟روزای ترس از جدایی یادته ؟

چشم نازت مال من بود یادته ؟دیدن من غدغأ بود یادته ؟

روزگار قهر و آشتی یادته ؟ هیچ کس و جز من نداشتی یادته ؟

رویاهای آسمونی یادته ؟ قول دادی پیشم بمونی یادته ؟؟؟؟؟

پنهونی سر قرارا یادته ؟ تأخیرا توی بهارا یادته ؟

دستاتو می خوام بگیرم یادته؟ راستی بی تو من می میرم یادته ؟

کلبه کوچیکمون یادته ؟ خاطرات توی دفتر یادته ؟

زیر اون درخت شاتوت یادته ؟با دو تا شاخه گل یاس یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا یادته؟

گفتی ما باید جدا شیم یادته؟ گفتی باید بی وفا شیم یادته؟

یه دفعه ازم بریدی یادته ؟ خط رو اسم من کشیدی یادته؟

پدر فراموش می کند
30 اردیبهشت 87 - 01:10

                           پدر فراموش می کند

پسر جان گوش كن : اینها را وقتی می گویم كه تو خوابی ، زیر گونه ات چین خورده و حلقه ای از موهای طلائیت به پیشانی عرق كرده ات چسبیده است ، دزدكی به اتاق خوابت آمده ام همین چند دقیقه پیش بود كه در كتابخانه نشسته بودم و داشتم روزنامه می خواندم كه موج سهمگینی پیشانی مرا با خود برد و با احساس گناه كنار بسترت آمدم .

پسر جان ! چیزهایی هستند كه من درباره شان فكر كرده ام . من با تو كج خلقی كرده ام ، موقعی كه لباس می پوشیدی كه به مدرسه بروی سرزنشت كردم ، چون صورتت را به جای این كه بشویی ، با حوله مرطوب پاك كردی . از تو كار شلاقی كشیدم ، چون كفش هایت را تمیز نكرده بودی . موقعی كه وسایلت را كف اتاق انداختی ، با عصبانیت سرت داد كشیدم.

موقع صبحانه خوردن هم ایراد كارهایت را پیدا كردم. تو چیزها را ریختی . دهانت را پر غذا كردی. آرنج هایت را به میزتكیه دادی . زیاد كره روی نانت مالیدی . و موقعی كه سراغ بازیت می رفتی و من راه افتاده بودم كه به قطار برسم ، برایم دست تكان دادی و فریاد زدی ،« خداحافظ بابا » و من اخم كردم و در جوابت گفتم و« قوز نكن! »

بعد دوباره همه این ماجراها تا غروب ادامه پیدا كرد .موقعی كه آن طرف جاده بودم ، جاسوسیت را كردم و دیدم زانو زده ای و داری با سنگ مرمرها بازی می كنی . جورابهایت سوراخ شده بودند . جلوی روی دوستانت تحقیرت كردم و خودم جلو افتادم و وادارت كردم پشت سرم تا خانه بیایی . جورابها گران بودند و اگر خودت مجبور بودی آنها را بخری ، حتما بیشتر مراقبت می كردی ! فكرش را بكن پسر ! پدر باشی و این جور فكرها به سرت بزند !

یادت می آید یك كمی بعد توی كتابخانه نشسته بودم و داشتم روزنامه می خواندم كه تو با كمرویی و نگاهی كم و بیش رنجیده آمدی؟ وقتی از بالای روزنامه نگاهت كردم و معلوم بود كه حوصله ام از بی موقع مزاحم شدنت سر رفته است ، تو تردید كردی و همان جا كنار در ایستادی . من نق زدم ،« چی می خوای این وقت شب؟ »

تو هیچ نگفتی ، فقط با یورشی توفانی به طرفم دویدی ، دستهایت را دور گردنم انداختی ، مرا بوسیدی و دستهای كوچولویت با عاطفه ای كه خداوند در قلب تو شكوفا كرده بود و حتی غفلت و جهل هم نمی توانست نادیده اش بگیرد ، مرا محكم در بر گرفتند . و بعد تو رفته بودی و صدای تاپ تاپ پاهایت از پله ها می آمد.

خب پسر جان ! خیلی نگذشت كه روزنامه از دستم لیز خورد و ترس هولناك آزار دهنده ای بر من چیره شد . عادت داشت با من چه می كرد؟ عادت خرده گیری ، عادت سرزنش كردن . این پاداش من به تو بود كه پسر بودی . این كارها به خاطر این نبود كه دوستت نداشتم ، به خاطر این بود كه از یك كودك ، بیش از حد انتظار داشتم . داشتم تو را با متر سن خودم اندازه می گرفتم .

و در شخصیت تو چیزهای خوب و نازنین و حقیقی ، فراوان بودند . قلب كوچك تو به اندازه سحر بود كه از بالای كوهها سر بر می آورد . این را با حركت خود انگیخته ات نشان دادی . تو امشب برای خداحافظی به طرفم دویدی و مرا بوسیدی . پسر جان ! امشب دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد . من در تاریكی به اتاقت آمده ام و شرمسارم در كنار تختت زانو زده ام ! جبران عاجزانه ای است . می دانم كه اگر در بیداری اینها را به تو می گفتم متوجه نمی شدی . ولی فردا یك بابای واقعی خواهم بود! با تو صمیمی خواهم بود و وقتی رنج می بری ، رنج خواهم برد و وقتی می خندی خواهم خندید . موقعی كه می خواهم از سر بی حوصلگی حرف بزنم ، زبانم را گاز می گیرم و مثل یك عبادت دینی دائما با خودم تكرار خواهم كرد :« او كه پسر بچه ای بیش نیست ، یك پسر بچه كوچولو ! متاسفم كه تو را در ذهنم یك مرد تصور كرده بودم . می فهمم كه هنوز یك نوزادی . دیروز در آغوش مادرت بودی و سرت روی شانه او بود . می دانم كه خیلی خواسته ام ، خیلی زیاد..

 

به جای سرزنش مردم ، سعی كنیم حرف آنها را بفهمیم . بیائید ببینیم چرا بعضی كارها را انجام می دهند . از سرزنش كردن ، كارهای مفیدتر و ارزشمندتری هم وجود دارند و آن همدردی ، صبر و مهربانی است « همه چیز را دانستن یعنی همه را بخشیدن »

خود خدا هم تا دم آخر ، انسان را قضاوت نمی كند ...

پس من و شما چرا این كار را می كنیم ؟؟؟؟؟؟؟!!

         دبلیو.لیوینگستون لارند

داستان عشق
11 اردیبهشت 87 - 23:39

این داستان رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید ، ولی من یه بار دیگه مینویسمش :




وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود
و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه .
اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .
بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .





میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم .
من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .





تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.
از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.
وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود
. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ،
خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .





میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم .
من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .





روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.
گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون
برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" .
ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ،
تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که
عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ،
به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .





میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم .
من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .





یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف
دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که
درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ،
و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ،
با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش
رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .





میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم .
من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .





نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ،
من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد
و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و
گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"





میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم .
من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .





سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی
خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ،
یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دفتری که در د;ن تحصیل اون رو نوشته.
این چیزی هست که اون نوشته بود :





" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.
اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.
من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.
من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ...
نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که بهم بگه دوستم داره
.
ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !



اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ،
عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ،
منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه

انسانیت مرده؟
11 اردیبهشت 87 - 23:28

دیدی دلت شكست

روی زمین ریخت ، ریز ِ ریز ، تكه تكه

و آسمان باز آبی ماند !

دیدی روح سبزت زیر چرخ ماشین های خارجی لجن مال میشد

و قیامت هم نشد

دیدی پاهایت از خستگی زار میزدند ، و همه آنها كه شبها برایشان گریه میكردی

حتی در كوچه بن بست ، نم از باران و بركت رحمت خدا !!!!!!!!!!

به فكر كفشهای پاره تو نبودند ، آرام و مودب به فكر نگاه معشوقه های مغازه شان بودند !

دیدی مردانگی میمیرد ، و فلك باز فلك میمیاند

دیدی آفت همه شكوفه های درخت سیب را كشت

و طبیعت ساكت بود

دیدی كه می مردی و خدا هم با تو می مرد

دیدی عشق را سر بازار، با جنون و ابتذال حراج میكردند

و الهه ای حفاظتش نمیكرد !

دیدی خدا را شكستند ، باز ساختند ، شكل یك دستگیره زیبا برای دروازه قدرت !

و هیچ فرشته ای از او دفاع نمیكرد !

به خود میگویی دیدی !

ولی به دیدینت قسم كه ندیدی !

اگر میدیدی امروز چشمی بودی ، كه دنیا به تو از آن نگاه میكرد

دنیا تورا میدید نه تو دنیا را !

اگر دیده بودی اصلا میدانستی برای زندگی نیازی نیست ببینی !

كاش همین حالا ببینی ، كه افسانه ها میمیرند

محبت یك دروغ است و شرف یك واژه برای زیبایی اتاق پذیرایی وجاهت

كاش همین حالا ببینی ....... ای كاش ببینی

ای كاش همین حالا كه حرفت را در گوش دیوار زمزمه میكنی ببینی

كه دیوار هم تو را نصیحت میكند !

و بدانی سر مسابقه زنده ماندن

پدرت هم شاید تو را بسوزاند ! تا از گرمای وجودت چند ثانیه بیشتر زنده
بماند

گل و خار
8 اردیبهشت 87 - 17:35

بهتر آن است كه فریب بخوری تا فریب بدهی،

زیرا اگر فریب بدهی بزرگترین گنجینه خود را از

دست خواهی داد:

توانایی اعتماد را

و تكرار می كنم

توانایی كسب اعتماد بزرگترین گنجینه زندگی است

بدون اعتماد دوری از خداوند حتمی است.

هرگز اشخاص را ابزار به حساب نیاور

آنها به سهم خود مقصودهایی هستند.

به آنها بپیوند، در عشق و با احترام

هرگز مالك آنها مشو و برده آنها هرگز

به ایشان وابسته مشو و مگذار افراد پیرامونت

به تو وابسته شوند.

بسیاری از مردم تنها برای خودنمایی زندگی می كنند

چنین مردمی به راستی در درون بسیار حقیرند،

چون تنها مبتلایان به عقده حقارت ، نیازمند خودنمایی اند.

یك انسان واقعا برتر هرگز خود را با دیگری مقایسه نمی كند.

او می داند كه مقایسه پذیر نیست

و نیز می داند كه دیگران هم با او مقایسه پذیر هستند

او نه برتر است و نه حقیرتر.

هیچ سنگی را خوار نشمار

زیرا بارها و بارها همان سنگی كه معمار خوارش شمرده،

در پایان شالوده بنایی شده است.

و اما

تمام آنچه را كه می توان تجربه كرد

شاید گفتنی نباشد،

و تمام آنچه كه گفتنی است ،

شاید آزمودنی نباشد.

 پس از تو می خواهم كه قضاوت نكنی و بی داوری

زندگی را در كل آن بپذیری.

حیرت خواهی كرد كه زندگی در كل نه خوب است و نه بد.

كلیت تعالی است

چیزی فراتر از خوب و بد.

هستی همچنان تو را غرق در بركت می كند

هرآنچه به هستی می دهی ، هزار برابر باز پس می گیری

یك گل هدیه می كنی و با هزار گل گلباران می شوی.

تعلق رها كن!

اگر واقعا در پی ثروتی،

اگر می خواهی دنیای درونی سرشاری را داشته باشی،

هنر سخاوت بیاموز.

كمك كن مردم طبیعی باشند،

كمك كن مردم آزاد باشند،

كمك کن مردم خودشان باشند،

و هرگز تلاش نكن كسی را به كاری مجبور كنی

ترغیب، اصرار، فریب هرگز

اینها همه سلاحهای \ من \ هستند.

انسان فروتن می پذیرد كه زندگی كامل نیست.

و آخر اینكه

گل گل است و خار خار،

نه خار بد است و نه گل خوب

اگر انسان از كره خاك رخت برچیند

گلها خواهند بود و خارها نیز

اما كسی نیست تا بگوید كه گلها خوبند و خارها بد.

این ذهن ماست كه خالق این مفاهیم است.

 

عشق
3 اردیبهشت 87 - 06:59

یك كارشناس مدیریت زمان كه در حال صحبت برای عده ای از دانشجویان رشته بازرگانی بود، برای تفهیم موضوع، مثالی به كار برد كه دانشجویان هیچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.

 

او همانطور كه روبروی این گروه از دانشجویان ممتاز نشسته بود گفت: "بسیار خوب، دیگر وقت امتحان است!"

 

سپس یك كوزه سنگی دهان گشاد را از زیر زمین بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.

 

پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ی یك مشت بود را یك به یك و با دقت درون كوزه چید.

وقتی كوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن جا نمی گرفت از دانشجویان پرسید:

 

"آیا كوزه پر است؟“

 

همه با هم گفتند: بله

 

او گفت: "واقعاً؟“

 

سپس یك سطل شن از زیر میزش بیرون آورد. مقداری از شن ها را روی سنگ های داخل كوزه ریخت و كوزه را تكان داد تا دانه های شن خود را در فضای خالی بین سنگ ها جای دهند.

 

بار دیگر پرسید: "آیا كوزه پر است؟“

 

این بار كلاس از او جلوتر بود، یكی از دانشجویان پاسخ داد: 

"احتمالا نه"

 

او گفت: "خوب است" و سپس یك سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ریخت.

 

ماسه ها در فضای خالی بین سنگ ها و دانه های شن جای گرفتند. او بار دیگر گفت:

"خوب است"

 

در این موقع یك پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتی كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسید :

 

"چه كسی می تواند بگوید نكته این این مثال در چه بود؟"

 

یكی از دانشجویان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: این مثال می خواهد به ما بگوید كه برنامه زمانی ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنیم همیشه می توانیم كارهای بیشتری در آن بگنجانیم.

 

استاد پاسخ داد: ‍"نه!

 

نكته این نیست، حقیقتی كه این مثال به ما می آموزد این است كه اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهید یافت.

 

سنگ های بزرگ زندگی شما كدام ها هستند؟

 

فرزندتان، محبوبتان، تحصیلتان، رویاهایتان، انگیزه های با ارزش، آموختن به دیگران، انجام كارهایی كه به آن عشق می ورزید، زمانی برای خودتان، سلامتی تان و ..."

 

به یاد داشته باشید كه ابتدا این سنگ های بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت

هیچ گاه به آن ها دست نخواهید یافت.

 

 

 

 

اگر با كارهای كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنید، زندگی خود را با كارهای كوچكی كه اهمیت زیادی ندارند پر می كنید و هیچ گاه وقت كافی و مفید برای كارهای بزرگ و مهم (سنگ های بزرگ) نخواهید داشت.

 

پس امشب یا فردا صبح، هنگامی كه به این داستان كوتاه فكر می كنید، این سوال را از خود بپرسید:

 

"سنگ های بزرگ زندگی من كدام اند؟”

 

آنگاه

 

 اول آنها را در كوزه خود بگذاری

eshgh
4 اسفند 86 - 08:42

عشق

  آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی.

پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:

هر زمان كه عشق اشارتی به شما كرد در پی او بشتابید'

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید'

و هر چند كه تیغهای پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.

و هر زمان كه عشق با شما سخن گوید او را باور كنید.

هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.

زیرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر می نهد ' به صلیب نیز میكشد.

و چنانكه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می كند.

و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را كه در آفتاب می رقصند نوازش می كند .

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را كه به زمین چسبیده اند تكان می دهد.

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می كند.

آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از كاه می رهاند.

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می كند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.

و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می كند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند كنید و جزیی از آن شوید. 

اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید '

 خوشتر آنكه عریانی خود بپوشانید.

و از دم تیغ خرمن كوب عشق بگریزید.

به دنیایی كه از گردش فصلها در آن نشانی نیست'

جایی كه شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.

و می گر یید اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ریزید. 

عشق  هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالك است و نه مملوك.

زیرا عشق برای عشق كافی است.

وقتی كه عاشق می شوید مگویید:" خداوند در قلب من است." بلكه بگویید " من در قلب خداوند جای دارم."

و گمان مكنید كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه این عشق است كه اگر شما را شایسته بیند حركت شما را هدایت می كند. 

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنكه به ذات خویش در رسد. 

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید'

آرزو كنید كه ذوب شوید و همچون جویباری باشید كه با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.

آرزو كنید كه رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه كنید.

آرزو كنید كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاك ریزد.

آرزو كنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید

و سپاس گویید كه یك روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو كنید كه هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.

آرزو كنید كه شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.

و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

 

از كتاب ‹پیامبر› اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران
ترجمه ی دكتر حسین الهی قمشه ای

تا نداره ****{شكلات}
23 بهمن 86 - 08:26

با یه شكلات شروع شد من یه شكلات گذاشتم تو دستش اونهم گذاشت  

تو دست من, من بچه بودم اونهم بچه بود سرمو بالا كردم سرش رو بالا كرد  

دید كه منو میشناسه خندیدم گفت: دوستیم گفتم: دوست دوست گفت: تا  

 كجا گفتم دوستی كه تا نداره گفت تا مرگ خندیدم و گفتم من كه گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ گفتم نه نه نه  تا نداره گفت قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده میشند یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت, تا جهنم, تا هر جا كه باشه من وتو با هم دوستیم خندیدم گفتم تو تا هر كجا كه دلت میخواد یه تا واسش بذار اصلآ واسش یه تا بكش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلآ براش تا نمی ذارم نگام كرد نگاش كردم باور نمی كرد می دونستم اون می خواست حتمآ دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید  

گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه تو بذار گفت شكلات .  

هربار كه همدیگه رو میبینیم یه شكلات مال تو یكی مال من باشه گفتم باشه هر بار یه شكلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شكلات تو دست من باز همدیگرو نگاه می كردیم یعنی كه دوست دوست من تندی شكلاتم را باز می كردم ومی ذاشتم تو دهنم و تند تند می مكیدم می گفت شكمو تو دوست شكموی منی و شكلاتش رو می ذاشت توی یه صندوقچه كوچولوی قشنگ می گفتم بخورش می گفت تموم می شه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه صندوقش پر از شكلات شده بود هیچكدومش رو نخورده بود من همش رو خورده بودم گفتم اگه یه روز شكلات هاتو مورچه ها بخورند یا كرم ها چیكار می كنی می گفت مواظبشون هستم می گفت می خوام نگهشون دارم تا وقتی كه دوست هستیم من شكلاتم رو می ذاشتم تو دهنم می گفتم نه نه نه تا نه دوستی كه تا نداره.  

یك سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال بیست سالش شده. اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه ی شكلاتام رو خوردم اما اون همه ی شكلاتاشو رو نگه داشته اون اومده امشب تا خدا حافظی كنه می خواد بره اون دور دورها میگه زود بر می گردم من كه می دونم بر نمی گرده یادش رفت شكلات به من بده اما من كه یادم نرفته یه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم این واسه خوردنی یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش گفتم این آخرین شكلات واسه ی صندوق كوچكت یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلات هاش هر دو تارو خورد خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره و می دونستم كه دوستی اون تا داره مثل همیشه خوب شد همه ی شكلات هام رو خوردم اما اون هیچكدومش رو نخورده .  

حالا با یه صندوق پراز شكلات های نخورده چیكار می كنه!!!  

اونیكه به من می گفت یه وقت منو جا نذاری  

منو تو این دنیای كوچك یكه و تنها نذاری  

اونیكه با چشمهای خسته ی من خوابش می برد  

نفسش بسته به من بی نفسم یه روز می مرد  

اونیكه ساعت قلب نازنینش ضربان من بود  

شبهای مشكی من با بودنش آسمونی بود  

اونیكه با صحبتهاش قند تو دل من آب می شد  

روزیكه من نبودم مثل یه شمعی آب می شد  

حالا اون رفت ودیگه پشت سرش رو هم ندید  

گلهای شمعدونی رو زیر پاهاش له كرد وچید  

آخ زمونه بی فاییت مثل آدم ها می مونه  

هر چی قول دادی به زیر پات جا می مونه

__