محمد فنایی اشكوری
چكیده
آیا دفاع از فلسفه، دفاع از همة افكار فیلسوفان و یا كتابهای فلسفی است، و آیا تمام حقیقت در فلسفه است و یا تمام فلسفه حقیقت است؟ آیا باید از فلسفه به طور مطلق دفاع كرد و یا راه فرار از آن را در پیش گرفت؟ روشن است كه نه فلسفه تمام حقیقت است و نه تمام حقیقت در فلسفه نهفته است و نه باید به طور مطلق مدافع فلسفه بود و نه شیوة فرار از آن را برگزید، بلكه دفاع از فلسفه، دفاع از شیوة تفكر فلسفی در حد اعتدال و معقول است. آنچه شایسته است، فرار از بلند پروازیها، انحصارنگریها، لغزشها و مغالطات و یكسونگریهای فیلسوفان و غیر فیلسوفان است.
ذهن واقعگرا، ذهن عملگرا، اثباتپذیر، ابطالپذیر، فلسفه.
برخی از ارباب ذوق و ادب، كه چندی در وادی فلسفه گام زدهاند، آن را با ذوق خود ناسازگار یافته و پس از دورهای كلنجار و جنگ و گریز، سرانجام چاره را در فرار از فلسفه دیدهاند. اینك به اجمال، به داوری در مورد برخی از مواضع نزاع بین ایشان و فلسفه میپردازیم.
گفتهاند كه فلسفه فن است، نه علم،2 و
فلسفه «به هنر نزدیكتر است تا به علم».3 این
سخن به یك معنا میتواند وجهی داشته باشد. آن معنا این است كه تفكر البته یك فن و
یك هنر است. به این معنا، علمورزی هم فن و هنر است. شباهتهای دیگری نیز بین فلسفه
و هنر میتوان یافت. اما میدانیم كه فن و هنر لزوماً بیان واقع نیستند و قابل صدق
و كذب نمیباشند و اگر مدعا چنین باشد كه فلسفه هم اینگونه است، پذیرفتنی نیست.
فیلسوف در مقام فهم واقع است و دعاوی فلسفی صدق و كذب برمیدارند. اگر این دعاوی
صادق نباشند، كاذبند و در آن صورت، چندان ارزش صنعتی و هنری ندارند.
چرا عدل جزو اصول دین قرار گرفت؟
بحث های کلامی در اسلام به صورت عمومی از نیمه دوم قرن اول هجری شروع شد که جبر واختیار از همه قدیمی تر است. جبر واختیار در درجه اول مسئله انسانی و در درجه دوم مسئله الهی است.از آن جهت که به دو حال موضوع بحث انسان است که مختار است یا مجبورمساله انسان است از طرفی مسئله خدا یا طبیعت است که آیا اراده و مشیت و قضا وقدر و...و نظام علت ومعلول طبیعت انسان را ازاد گذاشته یا مجبور کرده مساله الهی یا طبیعت است و چون با سرنوشت انسان و نحوه عمل انسان مرتبط است این سوال حتی نزد افراد با مایه فکری اندک نیز مطرح است. در جوامع اسلامی نیز تحت تاثیرتعلیمات قرانی و...که مسلمین در ایات قرانی تدبر میکنند به این گونه مسائل مثل جبر واختیاروقضا وقدرو...که برمیخوردند این گونه سوالات مطرح میشد. بعد از بحث جبر واختیار بحث عدل به میان امد زیرا رابطه مستقیمی بین عدل وجبر واختیار وجود دارد.رابطه میان اختیار و عدل از طرفی وجبرونفی عدل از طرف دیگر. از همان اغاز متکلمین دو دسته شدند.گروهی که طرفدار عدل واختیار شدند خود را معتزله خواندند و دسته دیگر.....
پوپر میان قضایای علمی و قضایای غیرعلمی فرق قائل شده است و قضایای اخلاقی، کلامی، فلسفی و حقوقی را غیرعلمی میداند. معناداری الفاظ نیز در قضایای علمی با قضایای غیرعلمی تفاوت دارد. در قضایای علمی معیار، ابطالپذیری (Falsibility)است. در قضایایی که کاذبند، همان کذبشان معیار معنا داشتن آنها میباشد، کذب ملاک و معیارثابت شدن قضایای علمی است.
بسیاری از قضایای علمی در مرحله فرضیه هستند و تا در این مرحلهاند، جنبه علمی ندارند وهنگامی جنبه علمی پیدامیکنند که آنها را تجربه کنیم ونتیجه مثبت یا در مواردی نتیجه منفی بگیریم. اگر در قضیه علمی موردی پیش آید که جنبه منفی داشته باشد، دلیل بر این است که معنادار است. اگر در یک مورد آسپرین، مسکن درد نباشد قاعده علمی نقض نمیشود بلکه می گوییم یک مورد نتیجه منفی داده است. به هر مقداری که یک قانون صادق باشد معنادار خواهدبود.
در قضایای علمی تا به یک سلسله نتایج مثبت ومنفی نرسیم نمیتوانیم از تأثیر آن سخن بگوییم. علامت یک نظریه علمی این است که در مواردی نتایج آن منفی باشد، اگر نتیجه قضیه علمی صددرصدباشد، آن قضیه علمی نخواهد بود. قضیهای علمی است که هم نتایج مثبت داشته باشد و هم نتایج منفی. پس نتایج منفی نیز از نظر پوپر معیار معنی داشتن قضیه علمی است، نه اینکه فقط نتایج مثبت داشتن معیار معنا داشتن قضیه باشد. اینکه به نتیجه منفی یک قانون علمی حکم میکنیم نشانه آن است که ما معنای آن را درک کردهایم. با این بیان معیار قضایای علمی، تحقیقپذیری نیست، بلکه ابطالپذیری است. اهمیت این نظریه در این است که براساس آن باید نقض منطقی را کنار گذارد. از نظر منطقی اگر یک مورد برای نقض موجبه کلیه به دست آوریم، سالبه جزئیه نتیجه خواهد شد. یک مورد سالبه جزئیه میتواند موجب نقض موجبه کلیه شود، اما در علوم، قضایایی که نتیجه منفی داشته باشند موجب نقض قانون علمی نخواهند شد.
نقد نظریه پوپر نظریه پوپر به دو صورت قابل نقد است: 1 ـ به صورت نقضی، 2 ـ به صورت حلی.
جواب نقضی این است که ما موارد و قواعدی را پیدا میکنیم که ایجابی بوده و کذببردار نیستند. در جواب نقضی از جنس خود نظریه، ماده نقض را پیدا میکنیم؛ مثالی ارائه میکنیم تا در برابر نظریه مقاومت کند. اما جواب حلی معنایش این است که از ابتدا دلیل میآورند که این نظریه باطل است یعنی از طریق برهان به نفی آن میپردازیم؛ برای کذب قاعده مورد نظر استدلال منطقی ارائه میکنیم.
اکنون نقد نقضی: مثلاً اگر کسی بگوید که دَدُوْ dado (مرغی که تا دو قرن پیش موجود و دارای پاهای کوتاه و فاقد قدرت پرش بود) موجود است، این قضیه تجربی است چون تا دو قرن پیش چنین مرغی وجود داشته است و نمیتوان آن را نقض یا تکذیب کرد. لذا در اینجا ابطالپذیری معیاری برای علم بودن محسوب نمیشود. نمیتوان کذب این قضیه که «دَدُوْ موجود است» را اثبات کرد. در یک مورد هم نمیتوان کذب این قضیه را پیدا کرد. از آنجا که ملاک معنادار بودن این قضیه این است که کذب آن ثابت شود، لذا قضیه «دَدُوْ موجود است» بیمعنا میباشد. خلاصه ماده نقض این است که در بسیاری از قضایای علمی که مدعای ایجابی است، محال است که بتوان به نتایج منفی رسید. از این جهت این نظریه بکلی شکست خوردهاست.
اما جواب حلی: ما این دلیل را مطرح کردهایم و ندیدهایم که کسی به آن اشاره کرده باشد. بحث جالبی در قضایای اسلامی داریم و آن اینکه «آیا شهادت در عدمیات و منفیات مسموع است یا خیر؟» اگر شما بگویید که من دیدم فرد الف، فرد ب را کشت، شهادت شما مسموع است اما اگر بگویید که من دیدم که فرد الف، فرد ب را نکشت، این مطلب را برخی از فقها قبول ندارند. در مثال مورد نظر نیز وقتی میگویند که دَدُوْ موجود نیست، این اشکال مطرح میشود که نبودن، قابل تجربه نیست تا شما آن را اثبات کنید. اگربه هزار مرغ اشاره کنید و بگویید این دَدُوْ نیست، قابل قبول است ولی اثبات نمیکند که در هیچ جای دنیا دَدُوْ وجود ندارد. چیزهای منفی قابل تجربه نیستند و این موضوع منحصر به مسائل علمی نیست بلکه در مسائل ماوراءطبیعی هم صادق است. در مسائل ماوراءطبیعی و فلسفی نیز نمیتوان به نبود خدا شهادت داد، چون دلیل برنبودن، معنا ندارد. بنابراین چون شهادت بر نفی، قابل قبول نیست، نظریه ابطالپذیری پوپر مخدوش است و قابل قبول نیست.
به این مسئله نیزباید توجه داشت که تحقیق پذیری و ابطالپذیری، همان ارزش صدق و کذب است. شما یا موجود هستید و یا موجود نیستید. شما نمیتوانید هم موجود باشید و هم موجود نباشید. عدم تحقیق پذیری، همان ابطالپذیری است و اینها دو چیز نیستند. ارزش ابطال پذیری ارزش واحد است که به این صورت نوشته میشود:1P
0
این ارزش منفصله حقیقیه است. یا هست و یا نیست، و نمیشود هم باشد و هم نباشد. اگر عدد یا زوج باشد یا فرد، فقط کافی است که بگویید زوج نیست تا فرد باشد، یا کافی است که فرد باشد، تا زوج نباشد و لازم نیست دو دلیل آورده شود تا اثبات شود که عدد فرد است و یا دلیل ارائه شود که عدد زوج است. این خاصیت قضیه منفصله حقیقیه است که از اثبات یکی، نفی دیگری حاصل میشود. اگر خود نظریه اثبات شود، نقض آن منتفی است و اگر نقض آن اثبات شود خود نظریه منتفی است. فرم منطقی قضیه منفصله حقیقیه این است:
P Q P V P
0 1 1
1 0 1
1 1 0
0 0 0
به لحاظ خطای حس نمیتوان در قضایای علمی فرد بالذات را به دست آورد. مثلاً ویروس سرطان را نمیتوان بدست آورد. در یک جا معیار صادق است و در جای دیگر کاذب. اگر موفق شویم که فرد بالذات را به دست آوریم
فرقی میان قضایای فلسفی با قضایای علمی پیدا نخواهد شد. در امور ذهنی خطا کمتر است ولی در انطباق امور ذهنی با خارج احتمال خطا بیشتر است. در حقیقت ما به علائم و مشخصات حقایق برمیخوریم، نه به فرد بالذات آن و اگر فرد بالذات را در علوم طبیعی یا در فلسفه بدست آوریم اشکالیندارد که به ضرورت منطقی به آن حکم کنیم.
نظریه تحقیقپذیری همان دلیل استقراء است و چون استقراء کامل و تام ممکن نیست، لذا نمیتوان از جزئیات به کلیات رسید. اگر به فرد بالذات برسیم حکم ما قطعی و یقینی خواهد بود. وقتی گفته میشود که کل بزرگتر از جزء است، لازم نیست تاتمام کلها را استقراء کنیم. حتی در مورد کل و جزء تجربی نیز همین طور است؛ یعنی لازم نیست تا استقراء تام بکنیم. علت آن هم این است که در این قضایا باید به فرد بالذات برسیم. اگر حقیقت فرد بالذات را در یک مثال تجربی به دست آوریم میتوانیم حکم کلی را ارائه دهیم.
از تجربی مذهبان باید پرسید که اولیات و بدیهیات را از کجا به دست آوردهاید؟ در اینجا که استقراء تام ممکن نیست. پس چگونه میگویید: کل بزرگتر از جزء است. از نظر ما در این گونه موارد به فرد بالذات میرسیم. هرگاه که فرد بالذات شناخته شود حکم از جزئی به کلی سرایت میکند، بدون آنکه استقرایی انجام شود. از پوپر باید سؤال کرد که اصل ابطالپذیری را در مورد رنگها چگونه جاری میسازید؟ یعنی در جایی رنگ سفیدی را فرض کنید، در حالی که خاصیت سفیدی را نداشته باشد، ادراک رنگ سفید براساس قاعده تجربی است و بدون اینکه همه موارد آن را استقراء کنید آن را بدست آوردهاید لهذا دراین گونه موارد نمیتوان نتایج منفی را بدست آورد. اما براساس نظر ما در این گونه موارد فرد بالذات کافی است، چراکه در فرد بالذات طبیعت را از فرد جزئی بدست میآوریم.
نکته دیگری که در مورد نظریه پوپر باید طرح کرد این است که وی از ابتدا قضایا را به دوگونه تقسیم کرده است: یکی قضایای علمی و دیگری قضایای غیرعلمی. از نظر ما این تقسیمبندی منطقی نیست چون دو بخش در منطق داریم: بخش منطق صورت و بخش منطق ماده. احکام هر یک از این دو را نباید خلط کرد. اگر قضایا را به علمی و غیر علمی تقسیم کنیم، تقسیمبندی ما مربوط به منطق ماده است، نه منطق صورت.
تقسیمات در منطق صورت، عمومی است و در علم و غیر علم فرق نمیکند. صورت قضایا در علم و غیر علم تفاوتی ندارد. ارکان اساسی قضیه موضوع، محمول ونسبت میان موضوع و محمول است و هیچگاه تغییر نمیکند. نمیتوان قضایای علمی را از قضایای غیر علمی جداکرد چون صورت آنها یکی است و فقط ماده آنها فرق میکند. در صناعات خمس میگویند که ماده ممکن است عدد باشد، طبیعت باشد،مابعدالطبیعه باشد و یا نشانه (Symbole) باشد. قیاس شعر از نظر صورت، فرقی با قیاس برهان ندارد، فقط ماده آن که خیال است فرق دارد. از نظر فرم همان منطق صوری است. در جدل هم همینطوراست و فقط ماده آن یک سلسله قضایای مشهوره است. برای مثال در هندوستان میگویند:
این گاواست.هرگاوی واجبالاحترام است.
این گاو واجبالاحترام است.
این قضیه از نظر صورت با قضیه زیر فرق ندارد:
العالم متغیرکل مامتغیرحادث
فالعالم حادث
خلاصه این تقسیمبندی درست نیست. تقسیمبندی باید از نظر منطق ماده باشد، نه از نظر منطق صورت. تفاوتی اگرباشد از لحاظ ماده است، نه از لحاظ صورت.
پایان مقاله
مجله قبسات » پاییز 1383 - شماره 15و16نویسنده : پایا، علی
مقاله حاضر ضمن ارایه توضیح درباره برخی رهیافتهای نادرست که در تحدید حدود فلسفه تحلیلی طی شده، این پرسش را مطرح کرده که آیا ارتباط میان اجزای این نظام فلسفی از نوع شباهت خانوادگی است یا آنکه رشتهای واقعی و اصیل است که موجب وحدت این اجزاء میشود؟ در تلاش برای دستیابی به پاسخ مناسب، شقوق مختلفی که به اعتبار پیش فرضها، آموزهها، روشها، و مسایل، مطرح میشوند، مورد بحث قرار گرفته و رای مختار به دنبال نقادی پارهای از پیشنهادها بازگو شده است.
از حدود دو دهه پیش، زمانی که «ریچارد رورتی» فیلسوف تحلیلی آمریکایی به صف مخالفان فلسفه تحلیلی پیوست و اعلام داشت عمر فلسفه تحلیلی به پایان آمده، تا این زمان، حملات زیادی به فلسفه تحلیلی صورت گرفته است.(1) بعضاً در میان منتقدان و مخالفان نامهایی به چشم میخورند که احیاناً خود در زمره فیلسوفان تحلیلی به شمار میآمدهاند. به عنوان نمونه، «هائو ونگ» فیلسوف تحلیلی چینی الاصل مقیم آمریکا و همکار «گودل» برای کتاب خود عنوان «ماورای فلسفه تحلیلی» را برگزیده(2)، و «نیکلاس رشر» فیلسوف تحلیلی سرشناس هموطن رورتی نیز، عنوان فصل دوم کتاب خود «فلسفه آمریکایی در حال حاضر» و دیگر مطالعات فلسفی را که به سال 1994 به چاپ رسیده «ظهور و سقوط فلسفه تحلیلی» انتخاب کرده است(3).
همراه شدن این انتقادات با سنت شکنی برخی از دپارتمانهای فلسفه در پارهای از دانشگاههای انگلستان و اقبال آنها برای نخستین بار به فلسفههای اروپایی که به صورت تأسیس گروههای مطالعه و تدریس فلسفه اروپایی در این دپارتمانها پدیدار شده، از نوعی تحول در حوزه فعالیتهای فلسفی در جهان «انگلو- ساکسون» حکایت میکند.
نویسنده : فعالی، محمد تقی
«معرفتشناسى»یا«تئورى معرفت»که در این گفتار محور سخن است را به گونههاى مختلفى تعریف کردهاند.چىشلم مىگوید:«تئورى معرفت، علمى است که درباره توجیه باور، یا به تعبیر ادق، درباره توجیه باور کردن بحث مىکند.» (1) جاناتان دنسى، معرفتشناسى را اینگونه تعریف کرده است:«معرفتشناسى، مطالعه معرفت(معرفت پژوهى)و توجیه باور است.» (2) همچنین لیسى، در فرهنگ فلسفه خود مىگوید:«تحقیق در باب ماهیت و منشأ توجیه، باور و معرفت و انواع معرفت به همراه مفاهیمى از قبیل:فهم، دلیل، داورى، احساس، تخیّل، حدس، آموختن و نسیان را معرفتشناسى مىگویند». (3) لذا این علم، درباره باور، معرفت، توجیه و انواع معرفتها بحث مىکند.در این نوشتار از دو بعد به معرفتشناسى نگاه مىشود؛از یکسو جنبه تاریخى آن البته به طور مختصر ملاحظه شد، و از سوى دیگر به ارتباطات مختلفیکه این علم با دیگر شاخههاى دانش دارد پرداخته مىشود.
فلاسفه قبل از سقراط، توجه مستقلى به مسائل معرفتشناسى نداشتند.زیرا علقه اساسى آنها مسأله دگرگون شدن طبیعت و منشأ پیدایش جهان بود.گویا پیش فرض همه آنها این بود که: «شناخت طبیعت امرى ممکن است.»البته کم و بیش مباحثى مطرح مىشد.مثلا برخى منبعى را بر منبع دیگر، براى شناخت ترجیح مىدادند. هراکلیتوس (4) و پارامنیدس (5) عقل را ترجیح داده و اتمیان براى اولین بار مبحث«احساس»را طرح کردند. (6) پارمنیدس الئائى، میان حقیقت و نمود تمایز قائل شد، (7) ولى اینگونه مباحث جدّى نبود.
این امر تا زمان سوفیستها ادامه داشت. (8) آنها در باب امکان حصول معرفت شکّ کردند. گورگیاس(Gorgias)مىگفت:در خارج چیزى نیست و اگر باشد قابل شناخت نیست و اگر قابل شناخت باشد قابل شناساندن نیست. (9)
نخستین فیلسوفى که در برابر موج سهمگین شکگرایى ایستاد، سقراط بود.او هر چند معرفت را در محدوده اخلاق مطرح ساخت(معرفت با فضیلت مساوى است) (10) ولى حصول معرفت را ممکن دانست.در پى او افلاطون معرفت را در حوزهاى گستردهتر مطرح کرد، تا بتواند با شکاکیت عمومى مبارزه کند.
افلاطون به مسائل عمده معرفت پرداخت.معرفت چیست؟چه مقدار از آنچه را ما معمولا مىدانیم، معرفت است؟آیا حسّ به ما معرفت مىدهد؟آیا عقل به ما معرفت مىدهد؟ارتباط معرفت با باور صادق چیست؟ (11)
او براى پاسخ به این سؤال که معرفت چیست، شرایطى براى معرفت ارائه داد.افلاطون پرسید: اگر کسى به گمان خود چیزى مىداند، ولى در عین حال علم او با معلوم مطابق نیست، آیا مىتوان به او«عالم»گفت؟جواب منفى است.پس یکى از شرایط علم، «صدق»است.دیگر آنکه، معرفت باید به«وجود»تعلق گیرد، نه به«عدم»یا به «امر صائر».افزون بر آن، در رساله تیتئوس معرفت چنین معرفى شده است:«باور صادق به همراه امر معقول.» (12) لذا معرفت از دیدگاه افلاطون، سه شرط داشت:به وجود تعلق گیرد، همراه امر معقول بوده و صادق باشد.
محمد حسن قدردان قراملکی
ایـن مقاله، متکفل تبیین و اثبات فطرت خداشناسی و پاسخ به شبهات است. در ابتدای مقاله، بعد از تعریف لغوی و اصطلاحی فطرت اشاره می شود که دین پژوهان مسأله فطرت را از سه نگاه یعنی فطرت و سرشت انسان، فطرت و دین، و فطرت و خداشناسی مورد توجه قرار دادهاند. در این نوشتار، به شش دیدگاه از خداشناسی فطری اشاره می شود که عبارتند از: 1.معنای افلاطونی؛2. استعداد؛3. فطری منطقی؛4. علم حصولی یا استدلال ساده؛ 5. معرفت شهودی عوالم پیشین؛ 6. علم حضوری.
نویسنده در ارزیابی خود از این دیدگاهها به قابل جمع بودن بعضی از آنها اشاره میکند؛ آنگاه در اثبات فطری خداشناسی بهتبیین پنج دلیل پرداخته،دروسع مجال به نقل و نقد شبهات می پردازد.
واژگان کلیدی: فطرت، دین، سرشت انسان، خداشناسی، علم حصولی و حضوری، وجدان، تصدیق عمومی، امیال درونی، عقل جمعی.
فطرت از ماده «فطر» اشتقاق یافته که در لغت عرب در معانی گوناگون مانند ابتدا، اختراع، پاره کردن از طول وخلقت بهکار رفته است. فطرت در ادبیات عرب بناء نوع و بر خلقت خاص دلالت میکند. این واژه وقتی به انسان نسبت داده می شود، نوع خاصی از
فلسفه چیست ؟
نرم افزار ریل پلیر را از لینك زیر دانلود كنید
http://www.4shared.com/file/m9te9TjE/Real_Player.htmlتمامی لینکهای قبلی اصلاح شده ودر سرور دیگری اپلود شده اند
درصورت مشکل در دانلود فایلها لطفا اطلاع دهید تا فایل مورد نظر اصلاح گردد
موفق باشید
یا علی


http://www.4shared.com/audio/iqPHzRr0/_2_____100_.html
راسل: ادله بسیاری بر وجود خدا اقامه شده است. فکر میکنم که همه آنها بیاعتبار است، و اگر کسی نمیخواست که اعتقاد به نتیجه آنها پیدا کند، هرگز اینگونه ادله را نمیپذیرفت. من فکر نمیکنم که به طور قطع چیزی بهعنوان خدا وجود ندارد، من فکر میکنم این مسئله نظیر خدایان المپیک و خدایان نروژی بوده باشد. آنها (خدایان المپی و والاها) ممکن است وجود داشته باشند. من نمیتوان اثبات کنم که آنها وجود ندارند، من فکر میکنم که احتمال وجود خدایان مسیحی بیش از آنها نباشد و معتقدم همه آنها دارای صرف امکان میباشند.(14)
استاد جعفری: از عبارتهای مزبور به دست میآید که آقای راسل در موضوع خدا شکاک بوده و ادلهای که برای اثبات خدا گفته شده است، او را قانع نکرده است، و خدایانی را که بعضی از ملل پرستیدهاند، همه را از یک مقوله دانسته است. به نظر میرسد، آقای راسل در اینباره به معلومات عمومی قناعت ورزیده است؛ لذا به ساختههای بشری ایمان ندارد. و گمان نمیکنم هیچ متفکر عاقلی نیز به این ساختهها اعتقاد داشته باشد. گویا آقای راسل مسئله خدا را منحصر به همان عقاید و ایدههای موهوم نموده، آنگاه از همه آنها انتقاد کرده و خدایان ساختگی المپی(15) و ایزدان نروژی(16) را رد میکند. ولی درباره خدایی که انبیای عظام و فلاسفه بزرگ و دانشمندان نامی به او اعتقاد دارند، و ادلهای بر وجود او اقامه کردهاند، سخنی نگفته است.
آقای راسل به خوبی میداند که همین بشر است که در امتداد تاریخ صدها حقیقت را مشوش و مسخ نموده، عدالت را مطابق شهوات خود تفسیر کرده است؛ آزادی را سلاحی برای از بین بردن ناتوانان به کار برده است؛ حق را ناحق و ناحق را حق جلوه داده است؛ آیا از این لاابالیگری افراد بشری میتوان گفت من در ضرورت عدالت شک دارم؟ من درباره آزادی دلیلی ندارم؟ و حق و ناحق برای من موهوم است؟ متفکر باید به طور دقیق از جهانشناسی بهرهبرداری کند. خدایی را که باید آقای راسل مورد توجه قرار دهد، نباید با خدایان
المپی و خدای مسیحیان مقایسه کند. به جا بود که آقای راسل درباره خدایی که دین اسلام معرفی میکند، مطالعه میکردند.
نکته دیگر اینکه اگر آقای راسل امکان وجود خدا را قبول دارد، بایستی وجود خدا را هم ضروری بداند؛ زیرا خدا یعنی موجودی که واجبالوجود است و به علتی احتیاج ندارد، موجودی که آخرین مراتب کمال را داراست. در این صورت، احتمال عدم چنین موجودی به کلی منتفی است؛ زیرا این نفی، یا از نداشتن علت است، یا به جهت وجود مانعی از هستی او. ولی هیچ یک از این دو فرض پذیرفته نیست؛ زیرا واجبالوجود نیاز به علت ندارد، چنانکه فرض وجود مانع، با این فرض که خدا آخرین مرتبه کمال را دارد، ناسازگار است. خلاصه اگر آقای راسل قبول کند که امکان دارد خدای غیرمحتاج به علت و فناناپذیر و دارای آخرین کمال وجود داشته باشد (همانگونه که مدعای خداشناسان است) بایستی به وجود خداوند، اعتراف کند.
نکته سوم در اینباره، این است که هرگاه آقای راسل احتمال وجود خدا را منطقی دانسته، مردود نمیشمارد، باید دید که آیا این احتمال میتواند از جنبه رفتاری، چنان تأثیری در ما بگذارد که گویا به وجود خدا یقین داریم، یا خیر. البته پاسخ مثبت است؛ زیرا خود یقین و احتمال یکی از هدفهای مستقل انسانی نیست، بلکه آنچه اهمیت دارد موضوعاتی است که انسان به آنها یقین پیدا میکند، یا احتمال میدهد.
بر این اساس، چه بسا یقین به سود یا زیانی اندک، در مقام عمل بر انسان تأثیر نگذارد، ولی احتمال به سود یا زیان بزرگی ـ هر چند احتمال آن ناچیز باشد ـ بر انگیزنده انسان در مقام عمل باشد. بدون شک، هیچ موضوعی مهمتر از مسئله وجود خدا قابل تصور نیست؛ زیرا بنابراینکه خداوند وجود داشته باشد، تمامی گفتار و رفتار ما تحت محاسبه او بوده، سعادت و شقاوت ابدی ما نتیجه محاسبات او درباره رفتار و گفتار ما خواهد بود. در این صورت، نادیده گرفتن وجود خدا، با احتمال بزرگترین خطر و زیان همراه است. پس همین احتمال، برای ایمان به خدا و التزام به قوانین الهی کافی خواهد بود.(17)
راسل: اگر خداوند، در فکر انسانهاست، چرا در تکوین اولیه، انسان را یکباره نیافرید؟ و راز وجود خزندگان بزرگ اولیه، سوسماران غولپیکر و پستانداران پیل اندام و نظایر آنها چه بوده است؟ دکتر بارنس
(Barnes)در جایی اعتراف میکند که هدف آفرینش کرم کدو معمّاست. چه هدف مفیدی میتوان برای سگهای هار و کرم کدو جُست؟ قطعا اینکه بگویند، قوانین طبیعت همان طور که عامل پرورش دهنده خوبیهاست، بدیها را نیز پرورش میدهد، پذیرفته نیست، زیرا قوانین را خداوند به وجود آورده است.
شرّی که به خاطر گناه بوده باشد، ممکن است بهعنوان صاحب اختیار بودن انسانها توضیح داده شود، اما اشکال وجود شر، در دورانهای قبل از انسانها به قوّت خود باقی است. به هر صورت، مشکل است ببینیم چه جواب دیگری که از نظر منطقی قابل قبول باشد، میتوان حدس زد. اشکال فوق، قدیمی ولی هنوز هم پابرجاست. آن خدایی که آفریننده دنیایی است که شرّ نیز در آن به چشم میخورد ـ و این شر به خاطر گناه انسانی نیست ـ پس باید لااقل بخشی از وجود خودش نیز شرّ بوده باشد.(18)