تبلیغات


__
28 فروردین 86 - 08:00

 
حمل این آجرها کار هر روز صبح این زن هندی در دهلی نو ست. و من به این فکر میکنم که چطور میشه به این زن دل باخت...
نرگسی که قرنها چشمان زن رو به اون تشبیه کردن در برابر نگاه این زن چقدر حقیره ....(با اجازه از تیوا)



پول در اوردن اما چگونه:

 تا کی باید شاهد این گونه تصاویر باشیم که از سر فقر  انسان مجبور بشه دست به کارهایی بزنه که هیچ حیوانی این کار رو انجام نمی ده(با اجازه از دوست و سرورگرامی نیمای عزیز)

شترررق
صدای سیلی توی اتاق پیچید .
-
حتما باید اینطوری خفت کنم؟
سرش گیج می رفت .
همه جا رو سیاه می دید .
-
تنها دوای درد من میدونی چیه ... یه کلمه .. طلاق .
دستش رو گرفت به دیوار .
صدای مرد رو خوب نمی شنید .
گونه چپش گر گرفته بود .
طعم شور خون رو کنج لبش حس کرد .
-
تو من احمق رو گول زدی ... مامانم گفت این دختره شیطونو درس میده ها ... من خر گفتم نه ... چشامو کور کرده بودی .... با تو ام پدر سگ .
یادش اومد اون روزی که توی خیابون چشای داغ مرد می سوزوندش .
روز خواستگاری مثه یه فیلم از جلوی چشماش رد می شد .
اولین نگاه نزدیک ... عاشقش شده بود .
-
تو زن نیستی ... خود شیطونی ... من نمی دونم از چی تو خوشم اومد که گرفتمت آشغال .... کاش قلم پام می شکست و نمیومدم خواستگاریت .
روزای اول نامزدی همه چی رویایی بود .
نامه های عاشقونه ... بوسه های دزدکی ... تلفنای پشت سر هم ... پیتزا , شمع , حرفا , نگاه ها .... شبای جمعه .
همه چی خوب بود .
همه چی عالی بود .
-
نفهمیدم ... غلط کردم .. گه خوردم ... خوبه ... زن می خوام چیکار .... نونم کم بود .. آبم کم بود ... زن گرفتنم چی بود ؟
راولین کادویی که ازش گرفته بود کادوی روز تولدش بود ... یه گل سرخ و یه سینه ریز خوشگل .
با یه عالمه بوسه و حرفای قشنگ .
-
بازم خدارو شکر یه توله پس ننداختی ... کثافت هر چی کمتر بهتر ...
روز جشن ازدواجشون هیچوقت از یادش نمی رفت .
همه دوستاش بهش حسودی می کردن .
یه مرد چشم و ابرو مشکی , قد بلند , خوشتیپ .... نصیب هر کسی نمی شد ... البته خودشم از شوهرش کم نمیاورد .
خوشگل بود .
خیلی هم خوشگل بود .
-
چرا مثه موش مرده ها شدی ؟ هاا ... چته ... حرفی نداری بزنی ... کاش همین الان می مردی راحتم می کردی .
حس کرد گونه چپش ورم کرده ... حتما سیاهم شده .... اشکاش همینطوری می ریخت .
نگاهش روی شاخه گل مریمی که از بی آبی توی گلدون خشکیده بود ثابت موند .
چند روز پیش توی اتاق بوی عطر گل مریم غوغا می کرد و حالا فقط بوی دود سیگار بود و عرق تن یه مرد .
-
نگات که می کنم عقم می گیره .... نمی دونم چطور تا حالا تحملت کردم ؟
روزای اول ازدواج فقط خنده بود و دسته گلایی که هر روز مرد براش می خرید .
عشق ... شبا تا صب بیدار ... شبای داغ .. لذت فراموش نشدنی هم آغوشیای متوالی ... عطش ...
-
پاشو یالا ... همین امروز کارو یکسره می کنم ... طلاق ... مال بد بیخ ریش صاحبش .خونه همیشه مثه دسته گل تمیز بود .
شبای دوشنبه هر هفته رستوران .
جمعه ها پار ک , سینما , مهمونی ....
لگد مرد روی پهلوش فرود اومد .
-
پاشو دیگه نکبت ...
غلت خورد روی زمین , تموم اون تصویرا بهم خورد .
جای همه اونا رو یه رنگ سیاه پوشوند .
چقدر طعم درد تلخ بود ... و طعم تحقیر شدن ... تلخ تر .
هر طور بود بلند شد .
مانتوشو تنش کرد و روسریشو کشید روی سرش .
یه لحظه چشاش روی آینه کشیده شد .
خودش بود ؟ خوب نگاه کرد .
یه چهره شبیه یه زن ... یه طرف صورت ورم کرده و سیاه ... یه قطره خون خشکیده کنج لب .
چشای سرخ و پف کرده و قطره های خشکیده اشک روی صورت .
یه چهره شبیه یه زن ... یه زن که یه زمونی خیلی خوشگل بود .
از قیافه خودش خجالت کشید .
صدای فریاد مرد اونو به خودش آورد .
پشت سر مرد از خونه زد بیرون .
صدای بلند مرد توی کوچه می پیچید .
-
با لگد میندازمت جلوی اون بابای الاغت ... منوچی به عشق و عاشقی ...
این صدا براش بیگانه بود .
کسی که براش شعر می خوند , فال حافظ می گرفت ...
کسی که براش می خندید ... براش آواز می خوند ... این نبود .
این صدا نبود .
مرد کنار خیابون واستاد .
اونم اول خواست واسته .. اما نتونست .. پاهاش همینطور می رفت .
داشت به آرزوی داشتن یه بچه فکر می کرد .
چقدر خوب بود اگه یه روزی خودش مامان می شد .
اونوقت موقع گریه کردن یکی رو داشت توی بغلش فشار بده .
صدای یه ترمز ....
یه جیغ...
و آسفالت قرمز خیابون ...
دیگه احساس درد روی گونه چپش اذیتش نمی کرد .
حالا فرصت داشت به خیلی چیزا
خیلی چیزایی که هیچوقت فکرشو نمی کرد
خوب فکر کنه ...
چشماشو بستو دیگه نفس نکشید(با تشکر از هستی عزیز)

 

تو در معادله های چهار مجهولی

به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی

ببین! دوباره مرا در خودت كم آوردی

كه ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی

من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها

كه می رسد به تو از این روابط طولی

¨¨¨

دو تا پرنده كه از پشت بام می افتند

دو تا پرنده  در این اتفاق معمولی

  • ارسال نظر (2)
28 فروردین 86 - 03:24

ما ز یاران چشم یاری داشتیم


خود غلط بود آنچه میپنداشتیم


گفت و گو آیین درویشی نبود


ورنه با تو ماجراها داشتیم


شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت


ما غلط کردیمو صلح انگاشتیم


گلبن حسنت نه خود شد دلفروز


ما دم همت برو بگماشتیم


نکته ها رفت و شکایت کس نکرد


جانب حرمت فرو نگذاشتیم


گفت خود دادی به ما دل حافظا


ما محصل بر کسی نگماشتیم

21 اسفند 85 - 01:26

حالمان بد نیست غم کم می خوریم



                        کم که نه هرروز کم کم می خوریم


             آب می خواهم، سرابم می دهند


عشق می ورزم، عذابم می دهند                                


خود نمی دانم کجا رفتم به خواب


      از چه بیدارم نکردی آفتاب؟


        خنجری بر قلب بیمارم زدند


         بیگناهی بودم و دارم زدند


     سنگ را بستند و سگ آزاد شد


 *******************************************************************


                                           یک شب داد آمد و بیداد شد


                             عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام


                  تیشه زد بر ریشه اندیشه ام


 عشق اگر این است، مرتد می شوم


 خوب اگر این است، من بد می شوم


بس کن ای دل، نابسامانی بس است


کافرم، دیگر مسلمانی بس است


    در عیان خلق سردرگم شدم


 *******************************************************************


                                          عاقبت آلوده مردم شدم


                      بعد از این با بی کسی خو می کنم


             هر چه در دل داشتم رو می کنم


من نمی گویم دگر گفتن بس است


 گفتن اما هیچ نشنفتن بس است


   روزگارت باد شیرین، شاد باش


دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


    نیستم از مردم خنجر به دست


بت پرستم، بت پرستم، بت پرست


 *******************************************************************


                                      بت پرستم، بت پرستی کار ماست


                            چشم مستی تحفه بازار ماست


                 درد می بارد چون لب تر می کنم


       طالعم شوم است باور می کنم


         من که با دریا تلاطم کرده ام


            راه دریا را چرا گم کرده ام


           قفل غم بر درب سلولم مزن


          من خودم خوش باورم گولم مزن


            من نمی گویم که خاموشم مکن



 *****************************************************



 


                                               من نمی گویم فراموشم مکن


                              من نمی گویم که با من یار باش


                    من نمی گویم مرا غمخوار باش


             آه ! در شهر شما یاری نبود


قصه هایم را خریداری نبود


وای ! رسم شهرتان بیداد بود


شهرتان از خون ما آ باد بود


از در و دیوارتان خون می چکد


خون من فرهاد مجنون می چکد


 *******************************************************************


                                          خسته ام از قصه های شومتان


                             خسته از همدردی مسمومتان


                این همه خنجر، دل کس خون نشد


     این همه لیلی، کسی مجنون نشد


        آسمان خالی شد از فریادتان


        بیستون در حسرت فرهاد تان


          کوه کندن گر نباشد پیشه ام


          گویی از فرهاد دارد ریشه ام


        عشق از من دور و پایم لنگ بود



***************************************************** 



                                     قیمتش بسیار و دستم تنگ بود


                         گر نرفتم، هر د و پایم خسته بود


               تیشه گر افتاد، دستم بسته بود


          هیچ کس فکر م را کرد؟ نه


         فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه


     هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه


        هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه


هیچ کس اشکی برای ما نریخت


هر که با ما بود از ما می گریخت


 *******************************************************************


                                 چندروزی است که حالم دیدنی است


                      حال من از این و آن پرسیدنی است


                گاه بر روی زمین زل می زنم


       گاه بر حافظ تفأل می زنم


        حافظ دیوانه فالم را گرفت


      یک غزل آمد که حالم را گرفت:


ما ز یاران چشم یاری داشتیم


خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

17 اسفند 85 - 19:31

به چشمام نگاه نکن دیگه اون معصومیت همیشگی رو نداره

همه چیزشو به خاطر دوست داشتن یه نفر به باد داد...می خواست یه نفرو

از لجن بکشه بیرون ولی خودش تو لجن غرق شد الان هم داره دست و پا

میزنه.....هیچ کس نمی تونه کمکش کنه چون دیگه واسه تکه های خرد

شده ی قلبش جایی واسه ی پا های تو پیدا نمیشه....

اصلا میدونی چیه تف به هر چی رفاقت و عشقه که زشتی ها رو زیبا میکنه

وآدموبه لجن وکثافت میکشونه

لعنت به هر چی رفاقت

 

دیگه از خستگیام خسته شدم
دیگه از بستگیام بسته شدم بسته شدم
میزنم تیغ به بند بستگی
مگه آزاد بشم ز خستگی


بسته تنهایی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون همنفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هر کی دل من تنگ می شه
تا میفهمه دلش از سنگ میشه

دوستی از رو زمین پاک شده
مردی و مردونگی خاک شده

هر کی فکر خودشه تو این زمون
تو نخ آب یخ و گرمی نون

باید حرف دلمو گوش کنم
غمه دنیارو فرا موش کنم
دستمو بلند کنم به آسمون
خودمو رها کنم از این و اون
دلمو جدا کنم از آدما
سینمو پر کنم از یاد خدا



دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر دنیا ببار
شب تار شب تار شب تار
آسمون! خورشیدو بردار و بیار

5 اسفند 85 - 02:48

تبكی الطیور
پرندگان گریه می کنند
تذبل زهور
گلها پژمرده می شوند
ترحل شموس
خورشید بی فروغ می شود
و یبقى ظلام
و تاریکی همه جا را فرا می گیرد
ضاع الكلام
تمام حرفها گم می شود
والله حرام
به خدا گناه دارد
قدر ینسى و عیونه تنام
روزگار دردها را فراموش می کند و با آسودگی به خواب می رود


 


حلمی یموت
خوابهایم می میرند
وأجد الریاح
و باد خواب هایم را با خود می برد
 و تحیا هموم
غم ها تازه می شوند
و تبقى جراح
و تنها زخم ها هستند که باقی می مانند
باكر یعود
آیا فردا خواهد رسید
ما اظن یعود
نه فردایی در کار نیست
مات الغرام
عشق مرد


 


اجمع جروحی
سعی می کنم دردهایم را فراموش کنم
همی و نوحی
تمام ناله ها وغصه هایم را
اسهر لیالی
شب ها را بیدار می مانم
و هو ینام
و او با خیال راحت به خواب می رود


 


هانت عله عشرة زمان
چه طوربه همین سرعت عشقمان را فراموش کرد
راح الوفى وین الأمان
دیگر وفایی وجود ندارد پس آن مهربانی کجا رفت
یا ما بایدی داویت حبیبی
چه قدر با دستهایم غم را از وجودش پاک کردم
الى نسى كل الی كان
تمام چیزی را که بین ما بود فراموش کرد



والله ما بیدی داویت حبیبی
به خدا این من بودم که تمام غم ها را از یاد او می بردم
الى نسی كل الی كان
او تمام احساس  بینمان را فراموش کرد


همی كبیر كبر الجبال
غمم بزرگ است به بزرگی تمام کوه ها
جرحی عمیق عمق البحار
زخمم عمیق است به عمق تمام دریا ها 
كان عیب بطیبی
تمام گناه من صداقتم بود
اراضی حبیبی
این که می خواستم عشقم راضی باشد

12 بهمن 85 - 20:16

بغض پاییزی ابرم، بغض یك غروب غمناك، شاهد شكستن من ، قطره بارون رو خاك! قطره بارونی كه روی خاك شوره زار شده قلب من می چكد. نم نم اشكهای من، از غم هر چه ابر دنیاست. آمده ام تا با نم نم اشكهام تنهاییم رو، غربت غروب هام رو با تو تقسیم كنم. بیا تا با هم این نم نم اشك از غم رو به سیلی از اشك شادی تبدیل كنیم

 

 

 

 

و انا بین ایدیك دوبت فی مكانی
هنگامیکه در بین دستان تو بودم با تمام وجود ذوب شدم
و انسیت معاك عمری و زمانی
و همراه با تو تمام زندگی و زمان ازیادم رفت
و الوقت فات ویاك ثوانی
و زمان در عرض چند ثانیه در کنار تو سپری شد
قربنی لیك
من را به خودت نزدیک کن
سبنی اعیش احساسی بیك