تبلیغات


__
ghamgin
25 آبان 87 - 19:49


  • ارسال نظر (0)
تسلیم عشق
9 آبان 87 - 12:10


الهی به عشاق دیوانه ات
به مجنون صفاتان ِ فرزانه ات
به فریاد مخمور ِ صهبای ِعشق
به دیوانه ی سر به صحرای ِعشق
به جانی که مدهوش و حیران ِتوست
به آن دل، که دایم پریشان توست
به تار دو گیسویِ مشکین ِیار
به ناز ِ دو چشم ِ جهان بین ِ یار
به مُشک خُتن، خال هندوی او
به شکّر لب ِ لعل ِ دلجوی او
به اسرار ِ ناز ِ دو ابروی دوست
به الطاف ِ زلف ِ سَمن بوی دوست
به کشور گشایان ِ اقلیم ِ عشق
به فرمانروایان ِ تسلیم ِ عشق
به مستان ِهم صحبت ِ عقل ِ کل
به افغان ِ بلبل، زهجران ِ گل
به خاصان ِ در گاه ِ عزّ و جلال
که پیوسته سر مست ِ وجدند و حال
به پیمانه نوشان ِ روز ِ الست
به تسبیح گویان ِ هشیار و مست
به هشیاری ِ نرگس ِ مستشان
که حور بهشت ست، پابستشان
به قلب من و، لاله ی باغ عشق
که بشکفته این هر دو، با داغ عشق
به روشن دلان، ز آتش مهر دوست
که شادند، با لطف و با قهر دوست
به راز ِ هو الله، به سرّ احد
به دانای علم ِ ازل، تا ابد
به احمد، بهین شاهد ِعرشیان
به عَنقای قدس ِبلند آشیان
به خورشید ایمان رُخ ِ مرتضی
نگارنده ی سرّ ِلوح قضا
که در کوی وصلت، مرا راه دِه
دل ِ روشن از مهرت، ای ماه دِه

***

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را داردهمیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم من برایت دعا می کنم که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشوند. دعا می کنم که هیچ گاه چشمهای کهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای تو ببارد دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم.

***

بیا بریم تا اوج سكوت
تا سرا پرده ی عشق
تا ته دریا ی خیال.
دستا نت را به من بسپار
بیا بریم از این دنیا ی خاك آلود ،این جا كه هیج كس  به زمزمه ی قلبان شكسته گوش نمی كند ، این جا كه هیچ كس شكایت عشق را نمی شنود در دو ری از وفا ، این جا كه صمیمیت و صفا در زیر لایه ها ی دروغ و ریا دفن شده ، این جا كه هیچ كس برگ ها ی رمز آ لود پاییزی را لمس نمی كند ، این جا كه هیج كس از پشت پنجره سو سو ی ستاره ها را تماشا نمی كند
دستا نت را به من بسپار...
شاید در آن دور دست ها ، شاید در این كشمكش لهظه ها هنوز كسی با شد كه به تماشای غروب آفتاب در كنار بركه ای بنشیند..... .

***

کاش بودی و دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود
 کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبراز موج ودریا نبود
 کاش بودی تادو دست عاشقم غافل از لمس گل مینا نبود کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پر پر سرما نبود...

***

   گفتمش: دل می‏خری؟! پرسید چند؟!
                       گفتمش: دل مال تو، تنها بخند!
        خنده کرد و دل ز دستانم ربود
                       تا به خود باز آمدم او رفته بود
        دل ز دستش روی خاک افتاده بود
                    جای  پایش روی دل جا مانده بود....

***

پیداست هنوز شقایق نشدی...زندانی زندان دقایق نشدی...وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدی مگر نمی فهمیدی؟... پاییز بهاریست که عاشق شده است.

***

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی و من در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف و من در آرزوی قطره های پاك بارانم نمی دانم چه باید كرد با این روح آشفته به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم تو دنیای منی بی انتها و ساكت و سرشار و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم.

***

روی دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع !!!!!!
دل پریشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.!!!!!
امید مضطرب آمد . گفتـم بخوانش. خـوانـدو بازگشت.!!!
آرزو با دلهره آمد.گفتم بخوانش خواند و بازگشت ... !!!!!
عشق خنده کنان آمد! گفتم خواندیش؟ گفت: من سواد ندارم.

***

دلش را با تمام قوا به دورترین نقطه پرتاب كرد...به دور...آن دور ها....آن قدر دور كه خودش نیز از درك آن عاجز بود... قرچ قرچ شكسته شدنش را حس كرد و لیك بی اعتنا از كنار آن صدا عبور كرد...میدانست كه آن دل ، دگر برایش دل نمیشود
.
.
.
چینی بند زنی ان دور ها تكه پاره های شكسته ای را جمع میكرد...خونی كه از دستانش میچكید از آن ان تكه ها بود...اعتنایی نكرد.گوشه ای نشست و با زمزمه های مبهمش تكه ها را بهم چسباند....سرانجام از ان تكه ها دلی ساخته شد...دلی هزار تكه كه هر پاره اش مجازی از واژه ای بود...چینی بند زن با بوسه ای دل را در خاك خواباند
.
.
.
آن دور ها،دور...دور و دور ترین ِ دور ها،هنگام كه دیگر خورشید نمی تابید؛ شب،روز بود و شبْ سیاه ؛ از دل زمین جوانه ای سبز می شد....جوانه ای چون انگشتان دستی...روحی از تكه های دلی می رویید....

***

ابر بی باران:
بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن، چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه ی جانم یادِ تو درخشید
باغِ صد خاطره خندید
عطرصد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی برلب آن جوی نشستیم
تو همه رازِ جهان ریخته در جشمِ سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ...
یادم آید : تو به من گفتی :
«از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است.
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم:
«حذر عشق ؟ حذر از عشق ؟ - ندانم
سفر از پیش تو ؟  هرگز نتوانم ،
نتوانم !
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لبِ بامِ تو نشستم ،
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم، نه گسستم»
باز گفتم که : « تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم....!
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب ، ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق ِ تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم،
نگسستم ، نرمیدم،
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


***

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام.

***

پاییز،پاییز،پاییز
چه سبك بود پاییز
پاییز در برگها گم بود
در پاییز برگ ها به خانه ی ما آمدند
آشوب برگ بود،پاییز بود
سرگردان به كنار پاییز رسیدم
چهره ها در پاییز در برگ گم بود
در پاییز كوچك من درختان فقط یك برگ داشتند
بر گوشه ی آسمان برگها بودند
برگ ها آشفته به سوی دریا رفتند
صبح برگ بود، پاییز بود
تو در پاییز به خانه ی ما مهمان بودی
برگ های پاییزی بسوی زمستان رفتند
پاییز به پایان بود
.
.
.

***

تو بی نهایت شب وقتی نگات می خندید،
چشمان خیره ی من اندوهت رو نمی دید.
چرا غریبه بودم با غربت نگاهت؟
تصویرم رو ندیدم تو چشم بی گناهت.
كاشكی برای قلبت یه آسمون می ساختم.
روح بزرگ تو رو چرا نمی شناختم؟
آینه گریه می كرد،وقتی تو رو شكستم.
ستاره پشت در بود،وقتی درارو بستم.
تو بودی وسكوت غربت سرد پاییز، باغچه رو زیرو رو كرد .
حالا من غریبه دنبال تو میگردم ...
با قلب آسمونیت كمك كن تا بر گردم...

***

روزی به سوی تو خواهم آمد
روزی كه دیگر برای سلام گفتن نیز دیر است
در شادی های ملموس و زودگذر زندگیت غرق شده ای
و هیچگاه مرا نخواهی دید
كه تنها امید زندگیم را به خاك می سپارم
كوله بارم بر دوشگریه كنان باز می گردم
اما دیگر هیچ پناهی برای بازگشت نخواهد بود
در جایی قصد ماندن می كنم
ولی به قدری خسته ام كه حتی نمی توانم كوله بارم را زمین بگذارم
و ایستاده زندگی را بدرود می گویم

***

اینجا دو راهیست
ولی راه سومی نیز هست
و من عاشق راه چهارم
.
.
.
.
تو كدامین راه را می روی؟!
راه صفرم؟!
سفرت به خیر
.
.
.
.
.

***

دنیا را بد ساخته اند........ کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد. کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است. زندگی یعنی این .....................................

***

میشه مثل یك قطره اشك
بعضی ها رو از چشمات بندازی،
ولی هیچ وقت نمی تونی
جلوی افتادن اشكی رو بگیری
كه با رفتن  بعضی ها
از چشمات جاری میشه....

***

خنده ی آدم ها همیشه از دل خوشی نیست. گاهی شكستن دلی كمتراز آدم كشی نیست.گاهی دل این قدر تنگ میشه كه گریه هم كم میاره. یه حرف ساده هم گاهی چقدر غم میاره.

***

 وقتی نیاز به عشق داری عاشق مشو بلكه زمانی عاشق شو كه تمام وجودت سرشار از عشق هست و می خوای آنرا با كسی تقسیم كنی.

***

هرگز به كسی نگاه نكن وقتی قصد دروغ گفتن داری... هرگز به كسی محبت نكن وقتی قصد شكستن قلبش را داری... هرگز قلبی را قفل نكن وقتی كلیدش را نداری....

***

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است.

همیشه غمگین ترین و رنج آورترین لحظات زندگی آدم توسط همان کسی ساخته میشه که شیرین ترین و بیاد ماندنی ترین لحظات
 
 ...............................................................................................
.......................................................................................
.............................................................................................
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بو


gheseye ghoOrbaghe:D:D:D:D
5 آبان 87 - 12:24

چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند كه دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.
بالاخره یكی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می كرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر می كرده دیگران او را تشویق می كنند

..........................................................................................

plz     nazar


کاش دوستم می داشتی
24 مرداد 87 - 18:33

کاش دوستم می داشتی همان قدر که من دوستت دارم

 

وبا صدای بی صدایی فریاد برآوردم که تو را ااز جان ودل

 

پرستش می کنم اما تو رفتی و آن را نشنیدی

 

دل من اسیر گشت اما تو ندانستی که آن چیزی که زیر

 

پایت افتاد و شکست و تو از صدای آن بیمناک شدی

 

آن صدای ترک برداشتن قلب من بود

 

دوری از تو رنجی عظیم و طاقت فرساست وقتی که تو

 

نباشی شقایقها خواهند مرد وقاصدک ها به مهمانی

 

نخواهند رفت وقتی تو نباشی دگر دلی هم باقی نمی ماند

 

بیا در کنارم بمان و به ضربان قلبم گوش فرا ده

وببین چگونه برای شوق دیدنت می تپد


کرم ابریشم و کرم سیب
19 مرداد 87 - 19:23

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟

 من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم

 . من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی

. ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم

. تو هم از غصه دور خودت پیله بستی . ...

حالا دومین باره که عاشقت شدم ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده

. از هر چی سیبه منتنفرم

.............................................................................

نظر   یادتون   نره


بارون
11 مرداد 87 - 12:35

((قطره های بارون))

دوست دارم به اندازه قطره های بارون

همونا که میان از طرف خدامون

که می خوان بگن به عاشقون

پس کجا رفت محبت هم دلی تون

عاشقتم به اندازه قطره های بارون

همونا که میان از دل آسمون

که می خوان بگن به هم دلون

پس کجا رفت دوستی صداقتتون

می خوامت به اندازه قطره های بارون

همونا که میان از دل ابرها

که می خوان بگن به آدما

پس کجا رفت عشق صفا

دیگه عشق مرده تو دل ما آدما

دیگه مرده صداقتا،محبت و هم دلی ها

دیگه زمونه نیستش مثل قدیما

که عاشقا بشن واسه هم دیگه فدا

اما میگم به قطره های بارون

که بگن به اون یار مهربون

که من می خوام بشم فداش

فدای اون حرف زدنش،خندیدنش،عزیزم گفتنش

می خوام بگم دوسش دارم،عاشقشم،

ان شاالله که لایقشم

................................................................................................................

((بیا  تا  با  هم  بمونیم))

باز دلم می خواد بخونی

از اون شعرای آسمونی

از اون شعرایی که میگن

چقدر تو شیرین زبونی

از اون شعرایی که نشون میدن

چقدر تو مهربونی

از اون حرفایی که همش

میگی تا ابد با من میمونی

منم میخوام واست بخونم

از شعرا و حرفای خودم

که بهت بگم دوست دارم

عاشقتم بی تو میمیرم

که بهت بگم بیا تا ما دو تا

هیچ وقت همدیگرو نذاریم تنها

بهت بگم بیا تو یک چهار دیواری

بمونیم پیش هم با خیر خوشی

باشیم تا من فدات بشم

فدای اون چشمات بشم

بیا تنها نذاریم همدیگرو

باشیم با هم ترک نکنیم یکدیگرو

دوستان  این  چند  بیت رو  خودم  نوشتم لطفا   نظر  یادتون  نره   ممنون  خیلی  دوستون  دارم

...............................................................................................................

در  آخر  این  چند  بیت  رو  تقدیم  می کنم  به  عشقم . خیلی  دوست  دارم


KERM VA GHOORBAGHE
7 خرداد 86 - 21:47

یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود هیچكی نبود

آنجا كه درخت بید به آب می رسد ، یك بچه قورباغه و یك كرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه كردند …… و عاشق هم شدند

كرم ، رنگین كمان زیبای بچه قورباغه شد ،و بچه قورباغه ، مروارید سیاه درخشان كرم

بچه قورباغه گفت : من عاشق سر تا پای تو هستم.

كرم گفت : من هم عاشق سر تا پای تو هستم . قول بده كه هیچ وقت تغییر نمیكنی

بچه قورباغه گفت : قول می دهم

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند . او تغییر كرد

درست مثل هوا كه تغییر می كند

دفعه ی بعد كه آن ها همدیگر را دیدند ، بچه قورباغه دو تا پا در آورده بود

كرم گفت : تو زیر قولت زدی

بچه قورباغه التماس كرد : من را ببخش دست خودم نبود

من این پاها را نمی خواهم …من فقط رنگین كمان زیبای خودم را می خواهم

كرم گفت : من هم فقط مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم .قول بده كه هیچ وقت تغییر نمی كنی

بچه قورباغه گفت : قول می دهم

ولی مثل عوض شدن فصل ها ، دفعه ی بعد كه آن ها همدیگر را دیدند ، بچه قورباغه هم تغییر كرده بود

دو تا دست در آورده بود

كرم گریه كرد : این دفعه ی دوم است كه زیر قولت زدی

بچه قورباغه التماس كرد : من را ببخش . دست خودم نبود . من این دست ها را نمی خواهم …من فقط رنگین كمان زیبای خودم را می خواهم .

كرم گفت : من هم فقط مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم .این دفعه ی آخر است كه می بخشمت

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند ؛ او تغییر كرد

درست مثل دنیا كه تغییر می كند

دفعه ی بعد كه آن ها همدیگر را دیدند او دم نداشت

كرم گفت : تو ، سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شكستی

بچه قورباغه گفت : ولی تو ، رنگین كمان زیبای من هستی

آره ، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی . خداحافظ

كرم از شاخه ی بید بالا رفت و آن قد به حال خودش گریه كرد تا خوابش برد

یك شب گرم و مهتابی ، كرم از خواب بیدار شد

آسمان عوض شده بود ،درخت ها عوض شده بودند .همه چیز عوض شده بود …

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نكرده بود

با این كه بچه قورباغه زیر قولش زده بود ، اما او تصمیم گرفت كه ببخشدش

بال هایش را خشك كرد .و بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا كند

آنجا كه درخت بید به آب می رسد ، یك قورباغه ، روی یك برگ گل سوسن ، نشسته بود

…پروانه گفت : ببخشید ، شمامروارید

ولی قبل از این كه بتواند بگوید : سیاه و درخشانم را ندیدین؟ قورباغه جهید بالا و او را بلعید

و درسته قورتش داد

با شیفتگی به رنگین كمان زیبایش فكر می كند……

نمی داند كه كجا رفته……

 

            BACHE   HA   NAZAR   YADETOON   NARE   

                                             GHORBOONETOON


__