تبلیغات


__
کم کاری
13 خرداد 86 - 10:20
به زودی سرم شلوغ خواهد شد و دیگه نمی تونم زود به زود به کلوب سر بزنم. ولی بر می گردم با برنامه های تازه تر.
  • ارسال نظر (3)
کلوب دات کام با طعم کاپیتالیستی
7 خرداد 86 - 15:26

البته بر همه دوستان واضح و مبرهن است که وجود پول لازمه هر جامعه (ولو مجازی) متمدن است. این است که ما کلا با پول مخالف که نیستیم هیچ، کاملا با همه انواعش از کروب و کردیت و ریال و دلار و یورو موافقیم.

اما کلوب دات کام قبل از تعیین واحد پول ویژِه خودش بد نبود به داد نحوه انتخاب مدیر و معاون در کلوب می‌رسید که از لوازم مهمتر جامعه متمدن است.

در کلوبی که مدیر انتخابی نیست کاربر مخالف تنها راه حلی که برای ابراز مخالفت یا ناراضی بودن دارد، خروج از آن کلوب است. در واقع روش معروف و بسیار رایج می‌خواهی بخواه نمی‌خواهی هری! همه با این روش آشنایید؟

هنوز جای مهمترین موضوع در کلوب (به عنوان یک جامعه مجازی) خالی است:

دموکراسی

حکایتی ...
27 اردیبهشت 86 - 04:45
پرنیان سرد
بنشین مرو چه غم كه شب از نیمه رفته است
بگذار تا سپیده بخندد به روی ما
بنشین ببین كه : دختر خورشید صبحگاه
حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما
بنشین مرو هنوز به كامت ندیده ام
بنشین مرو هنوز كلامی نگفته ایم
بنشین مرو چه غم كه شب از نیمه رفته است
بنشین كه با خیال تو شب ها نخفته ایم
بنشین مرو كه در دل شب در پناه ماه
خوشتر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مكوش
یكدم كنار دوست نشستن گناه نیست
بنشین مرو حكایت وقت دگر مگو
شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر تو نیز با منت از عشق گفتگوست
غیر از ملال و رنج ازین در چه می بری
بنشین مرو صفای تمنای من ببین
امشب چراغ عشق در این خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشین مرو مرو كه نه هنگام رفتن است
اینك تو رفته ای و من از راه های دور
می بینمت به بستر خود برده ای پناه
می بینمت نخفته بر آن پرنیان سرد
می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه
درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ
خواب از تو در گریز و تو ازخواب در گریز
یاد منت نشسته بر ابر پریده رنگ
با خویشتن به خلوت دل می كنی ستیز
                          فریدون مشیری


....
27 اردیبهشت 86 - 03:42
چند وقتی است که به کمک ... و ... و ... مشغول درست کردن ... هستیم. امروز ... خبر داد که تقریبا ... های ... آماده است و به زودی ... روی ... قابل ... خواهدبود. این در حالی بود که ... مدتهاست ... را آماده کرده و منتظر ادامه ... در مورد ... می باشد.
همراه با اعلام این خبر ... به همه ... های گرامی، امیدوارم ... سرآغاز خوبی برای ... باشد و نقطه عطفی در ... همه ما.
تا تاریخ ... خبر را به اطلاع ... های گرامی و همه ... هایی که پیگیر آن بودند خواهم رساند. چون در واقع کارهای اصلی ... را دوستان عزیز ... ، ... ، ... و ... انجام داده اند و من بیشتر نقش ... داشته ام.

پ.ن. ترسیدم ... را ... بزنند، این است که ... را ... از ... نوشتم که خدای نکرده ... نشود و در جو ... به ... های متعالی برسیم!


دیشب
12 اردیبهشت 86 - 15:51
دیشب ...

باورتان نمی شود اگر بگویم.
داستان از اینجا شروع شد که دوصفرگوس از بعد از ظهر دیروز، جانمان را به لبمان رساند که آی ... کثیف نکنید اینجا را. خرده های کاغذ را از زمین جمع کنید. تیغ را بردار. خط کش را بگذار. برو، بیا، آهـــــــــای ...
ما را می گویی توی دلمان گفتیم ای بابا! روز تولدمان که اینقدر غرغر، خدا به روزهای دیگرش رحم کند. در این گیر و دار بودیم که آربی از در در آمد و چه شاعرانه! با یک بغل معماری و اسکیس. معماری را که نشخوار کردیم. زنگ در خودش را کشت که: «باز کن در را، شاید پشت این در، میهمانی به آرزوی میزبانی ات، پا به پا می شود»

در را که باز کردیم، بوی دل انگیز گوسفند مشام را نوازش کرد!
ماماگوس با یک عدد کیک یونجه و کاسیل با یک سبد خوراک آلات! گفتیم تمام شد، در را ببندیم، چشمتان روز بد نبیند (یعنی فی الواقع روز خوب ببیند یا شب خوب، مثل دیشب) دلکوک زد به در که: «یواش گوسفند، نمانیم پشت این در، های ...»!
پشت در همه محبت دنیا جمع شده بود! دلکوک، کارن خسروانی، مهدی پازوکی (که آمده بود به دیدنی و هاج و واج از دیدن این همه گوسفند) و محمودخان مقیمی.

نه که دلیل غرغرهای دوصفرگوس را حالا فهمیده بودیم، خودمان را اصلا نزدیم به کوچه علی چپ و سوپمان به طور کامل ریخت زمین (یعنی سورپریز شدیم، چه کنیم ، گوسفندیم دیگه!). با همه روبوسی کردیم و جایتان خالی، بلافاصله زدیم به کیک یونجه! همه می خوردند اما دلکوک مشغول احتکار کیک یونجه و نان شبدر بود. با خودمان گفتیم یقین باز هم کسی میاید و برای اوست که دلکوک تلاش می کند. که زنگ دوباره فریاد زد و
علی حاجی زاده (روانگوس شناس معروف) سرش را از لای در آورد تو! اول هم هرتا مولر را یواشکی رد کرد به من!

ما را می گویی هنوز به اندازه کافی ذوق نکرده بودیم که فهمیدیم کارن سه راس گوسفند را دم در کاشته که بیاید به دیدار ما. چون نمیگذاشتیم این یکی برود، رفتیم آن سه تا را آوردیم! که دو تایشان سروران سپنتا و فره وشی از آب در آمدند. هر سه تا را گذاشتیم کنار دسته گل زیبای کارن، شدند چهارتا!
درست وسط بع بع های مستانه و هیاهوی آغلانه که داشتیم سر از قلم اهدایی دلکوک در می آوردیم و این که چرا دوستان بوی گوسفندی ما را به عطریات مختلف تدهین می کنند، زنگ در خیلی ملایم پرسید: «یکی دیگر هم هست! در را باز کنم؟» گفتیم باز کن ببینیم کیه؟ که آمد علی غرقی با یک بغل دورنمات و بوزتو. دلکوک هم که منتظر بود شیرینی ها خورده شود (که ظرف شیرینی را هم پشتش نوش جان کند)، به آرزویش رسید و دوتایی با هم ظرف را هپلو کردیم (به بقیه هم دادیم که نگن خسیس هستیم، شما هم نگید که ما خسیسیم!).

این بار تلفن شروع کرد. نه که این هفته را باران بهاری هر روز باریده بود، دیشب خودش زنگ زد که تع ولدت مبارک! و چه لطفی که سرافرازمان کرد به دریایی از قطره های لطیف محبت. دیگر برای ذوق کردنمان نا نداشتیم که باز هم تلفن زنگ زد و اینبار آقای جودار و همسر محترمشان و من که خجالت کشیدم از بزرگواریشان. بعد هم که الخاندرو از اسپانیا زنگ زد و الساندرو از ایتالیا و فرانسوا از فرانسه (تلفن چیز خوبیه)! سر آخر هم میثم (که از ایران زنگ زد!) و ذوقمرگمان کرد!

دردسرتان ندهم، خیلی  خیلی خیلی خوش گذشت. زادگوس خوبی بود.

جای همه تون خیلی خیلی خالی.

ستارخان سوزلری جاوابین!
24 فروردین 86 - 23:12
ایشته ستارخان باخین ایرانی احیاء ائیله دی         تورکلوک، ایرانلی لیق تکلیفین ایفاء ائیله دی

میرزا علی اکبر صابر ، هوپ هوپ - باکو


پاک شده
24 فروردین 86 - 23:07
همینجا قسمتی از بحثهای پاک شده کلوب گوسفند را قرار خواهم داد.

بایاتی
23 فروردین 86 - 20:38
گردنبندیم اوچ قـــوزا           من عاشــــــیقام خرابات
وئرمیشدیم زرگر پوزا           آباد اولـــــــــــماز خرابات
ائویم اونـــدا ییخلدی           اییدی باشـــــــدان ائیلر
ورولدوم قــــومار بازا            یامان یولداش، خراب ات


داستان
22 فروردین 86 - 01:45
من از آذر 85 به دعوت هومن قادری عضو کلوب گوسفند شدم و از این کلوب خوشم اومد. همون موقع مدیر من رو به عنوان معاون انتخاب کرد و قرار شد روی کلوب، مطالبش و فلسفه اش کار کنیم (بیشتر این مطالب توی کلوب موجوده و هنوز قابل استفاده).

بحثهای کلوب بسیار خوب پیش می رفت و دوستانی که لطف می کردن و عضو میشدن در شکل گیری بحثها، شکل و ترکیب واژه ها و خلاصه همه چی، بسیار فعال بودن.

تا اینکه در پانزدهم بهمن 85 از معاونت برداشته شدم.دلیلش رو اینجا ببینید. البته موضوع دقیق رو به خاطر حفظ حرمتها مطرح نمی کنم. و آقای رضا گوسفند معاون شد. با دخالت دوستان بنده از جرم نکرده تبرئه و دوباره معاون شدم. در همین مورد و همین زمان یکی از یادداشتهای مدیر به من هنوز در پروفایلم فعال است.

کلوب به خوبی و خوشی ادامه داشت تا اینکه برای کوه رفتن (و البته به پیشنهاد مدیر) قراری گذاشتیم. رفتیم دارآباد، تگرگ بارید و  و دوستمان حمید حبیب اله هم برایش گزارش خوبی نوشت (که متاسفانه پاک شد).
همزمان با پاک شدن مطالب مربوط به کوهچرا (یا همان کوهنوردی آدمها ) یکصدمین بحث کلوب با مضمون کتاب شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری هم پاک شد. با اعتراض من به مدیر موج ناراحتی بالا و بالاتر رفت تا اینکه ساحل آرام کلوب گوسفند را آب برد و با توهین های سخت مدیر به من (در مواردی که ظاهرا اصلا به کلوب ربطی نداشت) بنده عطا و لقا را به کلوب عزیز گوسفند بخشیدم.

داستان این بود! تمام.

کلوب گوسفند هنوز هست و هنوز هم می تونه مفید باشه.


سوال مهم
21 فروردین 86 - 22:46
جقیقت اینه که دوستان مرتب سوال می کنن که تو کلوب گوسفند چی شد. از طرفی پاسخ دادن خیلی وقت میگیره و از طرف دیگه جواب ندادن بی احترامیه. بنابراین تو وبلاگم چند وقتی درباره اش می نویسم. فقط یک نکته رو اینجا مطرح می کنم اونم اینکه:

کلوب گوسفند هنوز هم کلوب خوبیه. باید درستش کرد و بهترش کرد.


__