اولین بار که با مسعود روبه رو شدم بدون آنکه بدانم مغزم انباشته از تو صیه های کلیشه ای بود که تصور می کردم به آنها معتقدم: " تواناییهای معلولین را ببینید نه محدودیتهایشان را " یا " معلولین نیازی به ترحم ندارند." یا اسمشان را صدا کنید نه چیزدیگر مثل توان خواه، مدد جو
کم توان یا چیز های دیگر
مسعود را تحسین می کردم که با وجود فلج تقریبی سمت چپ بدن در جنبه های مختلف فعالیت می کند: خبرنگاری ، کامپیوتر. و مدتی طول کشید تا بفهمم کاری که می کنم تحسین نیست ، ترحم است.
- عجب اراده ای داری!
- چه اراده ای ؟خیلی ها مثل من هستند.
- خب...
حرفم را قطع کرد و خندید.
- من مثل تو راه می رم ، درس می خونم، می نویسم و فکر می کنم.حالا چی شده که من اینقدر با اراده به نظر می آم؟
مجبورشدم به خودم به خودم اعتراف کنم به این دلیل فعالیت مسعود به نظرم فوق العاده می آید که انتظار دارم از عهده انجام هیچ کاری برنیاید.
وباز هم مدتی طول کشید تا بخش قابل تحسین او را شناختم.وقتی از خاطرات دوران کودکی اش گفت و اینکه چطور از دام حمایتهای مفرط و نمی توانی ها گریخته است.
- هر کاری می خواستم بکنم می گفتن تو که نمی تونی. یه کارایی بود که نمی توانستم از پسشون بربیام، نمی تونستم فوتبال بازی کنم یا مثلا دوچرخه سواری کنم ولی خیلی کارام بود
که خیال می کردم نمی توانم انجام بدم.زیادی حرفای دیگران رو باورکرده بودم.بعد ، تو دبیرستان فهمیدم دیگه باید تمومش کنم.از رشته ام متنفر بودم ، می خواندم چون خانواده ام بهم گفته بودن .تقشه کشیده بودن آخرش هم وکیل بشم.
- وقتی بهشون گفتی می خوای کامپیوتر بخونی چی گفتن؟
- یه دستی؟نمی تونی پسرم.
خندید . خنده اش بخشی از روی تاسف بود و بخشی از روی قدرت. آسان نیست راه امن و روشنی را که در مقابلت داری رها کنی و زندگی ات را روی فعالیتی سرمایه گذاری کنی که از سرانجامش مطمئن نیستی.
- به هر حال من این رشته رو دوست داشتم.
باور داشتن خود ، وقتی هیچ کس باورت ندارد. قدرت مسعود در این است. او همیشه چنان راسخ بود و برای هر فعالیتی که قصد انجامش را داشتیم داوطلب که باور نمی کردم نا امید ی را هم تجربه کرده باشد.
- یه دوره ها ی بود که با یک اتفاق کوچک ، دست از همه چی می شستم. کار رو ول می کردم ، معاشرتها مو قطع می کردم . به خودم می گفتم دست و پای همه رو می گیرم. مثلا کافی بود که دوستام برن کوه و به من نگن.
- شاید می ترسیدن ناراحتت کنن.
- گاهی مردم یا حتی دورو بری هام یه طوری رفتار می کنن انگار معلولیت من یه رازه که خودم از خبر ندارم.
- انتظار داری چه کار کنن؟
- ازم بپرسن. من خودم بهتر از هر کسی می دونم چه کارایی رو می تونم و چه کارایی رو نمی تونم انجام بدم.
به آب میوه توی دستش نگاه کردم که هنوز نی را در آن نزده بود.
- پس، می خوایی کمکت کنم ؟ یه دستی که نمی شه.
خندید و باز در خنده اش چیزی را خواندم:" چه خوب که صادقانه رفتار می کنی."
آب میوه را در جبیب کاپشنش گذاشت ، لفاف نی را با دندان پاره کرد و همان طور که آب میوه در جبش بود ، نی را در آن فرو کرد.
واقعا کمک نمی خواست .این کار را در کودکی یاد گرفته بودیم ،هر کدام به روش خودمان.
- مسعود تا حالا چه کارایی کردی؟
- اول که برای پدرم کار می کردم .بعد مغازه خدمات کامپیوتری داشتم ، مشاوراملاک بودم ، خبرنگار افتخاری همشهری محله و محک بودم.داستانک می نوشتم و الانم که مهندسی کامپیوتر می خونم و چون پدرم دست تنها است دوباره دارم با او کار می کنم.
دلم می خواست بدانم هیچ وقت از خودش خجالت کشیده است؟
- خیلی وقتها تواینترنت چت می کردم که خودم رو اون پشت قایم کنم. گاهی اوقات تو جمع که بودم دلم می خواست نامرئی بشم ، اصلا حرف نمی زدم، اظهار نظر نمی کردم.همین جوری بودم تا رفتم کلاس داستان نویسی. اونجا، یکی از دوستام به نام حمید بابایی که خیلی هم فعال بود که دعوای حسابی با من کرد.لازم بود یکی حسابی تکونم بده.
گفت اوایل سخت بوده است ولی به این خاطرکه دیگران نگاهش می کرده اند.
- خودم از خودم خجالت می کشیدم. یعنی خودم با معلولیتم کنار نیومده بودم و از طرف دیگران فکر می کردم :" طفلک بیچاره مسعود!"
پذیرش بی قید و شرط را پیوسته از دیگران انتظارداریم و فراموش می کنیم که اگر خودمان را پذیرفته باشیم ، از پذیرش همه بی نیاز می شویم.
- اون طورهام نیست که می گی، همیشه به دوستی دیگران محتاجیم ولی اگه خودمون رو همون طور که هستیم قبول نکرده باشیم ، خیلی اوقات متوجه محبت دیگران نمی شویم.
- به نظرم خیلی راحت با مشکلات کنار اومدی.
- راحت؟ده سال با خودم کلنجار رفتم تابه اینجا رسیدم، هنوزم ادامه داره.مثلا در مورد ازدواج یا نگرانی از آینده .یه قسمت از نگرانی هام مثل همه است ، یک بخش هم مخصوص به شرایط خودمه. با بعضی چیزهام که باید کنار اومد و دنبال حل کردنشون نبود.
مهمترین چیزی که ازاو یاد گرفته ام تاکید بر این دعا است که: "پروردگارا ، یاری ام ده تغییر دهم آنچه را می توانم، بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم و بینشی عطا فرما تا این دو را از هم بازشناسم."
- مسعود ، فقط یه سوال دیگه: اسم مقاله رو چی بذارم؟
- بذار،...درد ودل یک انسان
در مورد این مقاله که قرار چاپ بشه در مورد یکی از میلیون نفر معلول بگید