دلی خواهم ... 12 اردیبهشت 87 - 16:43 |
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
|
خاطرهها ! 20 بهمن 86 - 00:43 |
وقتی خاطرههای آدم زیاد میشه
|
شكلات 1 بهمن 86 - 00:24 |
با یک شکلات شروع شد
|
خوش به حال پرنده !!! 4 دی 86 - 18:09 |
پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیستپرنده اهل شكوه و اهل گلایه و غم نیستو خوش به حال هوایشو خوش به حال دلشو خوش به حال پرندهكه مثل آدم نیست !!!!!(مجتبی كاشانی) |
...! 7 آذر 86 - 15:07 |
علم میگوید : ماهی به خاطر دور شدن از آب ، به دلایل طبیعی ، میمیرد !اما هر كس یك بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق میكند كه ماهی از بیآبی به دلیل طبیعی نمیمیرد .ماهی به خاطر آب خودش را میكُشد !( كتاب ارمیا - رضا امیر خانی) |
زندگی یعنی ... 1 آذر 86 - 14:32 |
دنیا را بد ساخته اند.........کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد.کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری......اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند.....و این رنج است . ......زندگی یعنی این.دکتر علی شریعتی |
روز دختر مبارك !! 22 آبان 86 - 18:30 |
دخترا سیب گلابنمثه برفن مثه آبن
|
قیصر امین پور ... 12 آبان 86 - 16:44 |
اسم زیبا و آشنایش را كه شنیدم ، به یاد اولین خاطرهام از او افتادم پیش از اینها فكر میكردم خدا خانهای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصهها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایههای برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه ، برق كوچكی از تاج او هر ستاره ، پولكی از تاج او اطلس پیراهن او ، آسمان نقش روی دامن او ، كهكشان رعد و برق شب طنین خندهاش سیل و طوفان ، نعره توفندهاش دكمه پیراهن او ، آفتاب برق تیغ و خنجر او ، ماهتاب هیچ كس از جای او آگاه نیست هیچ كس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بیرحم بود و خشمگین خانهاش در آسمان ، دور از زمین بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه میپرسیدم از خود ، از خدا از زمین ، از آسمان ، از ابرها زود میگفتند : این كاری خداست پرس و جو از كار او كاری خطاست هرچه میپرسی ، جوابش آتش است آب اگر خوردی ، عذابش آتش است تا ببندی چشم ، كورت میكند تا شدی نزدیك ، دورت میكند كج گشودی دست ، سنگت میكند كج نهادی پای ، لنگت میكند تا خطا كردی ، عذابت میكند در میان آتش ، آبت میكند ... با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم ، خواب دیو و غول بود خواب میدیدم كه غرق آتشم در دهان شعلههای سركشم در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین محو میشد نعرههایم ، بیصدا در طنین خنده خشم خدا ... نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه میكردم ، همه از ترس بود مثل از بر كردن یك درس بود مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه تلخ مثل خندهای بیحوصله سخت مثل حل صدها مسئله مثل تكلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود تا كه یك شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یك سفر در میان راه ، در یك روستا خانهای دیدم خوب و آشنا زود پرسیدم : پدر ، اینجا كجاست ؟ گفت : اینجا خانه خوب خداست ! گفت : اینجا میشود یك لحظه ماند گوشهای خلوت نمازی ساده خواند با وضویی ، دست و رویی تازه كرد با دل خود گفت و گویی تازه كرد گفتمش پس آن خدای خشمگین خانهاش اینجاست ؟ اینجا در زمین ؟ گفت : آری ،خانهی او بیریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست مهربان و ساده و بیكینه است مثل نوری در دل آئینه است عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی خشم ، نامی از نشانیهای اوست حالتی از مهربانیهای اوست قهر او از آشتی شیرینتر است مثل قهر مهربان مادر است دوستی را دوست معنی میدهد قهر هم با دوست ، معنی میدهد هیچكس با دشمن خود ، قهر نیست قهری او هم نشان دوستی است ... تازه فهمیدم خدایم ، این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیكتر از رگ گردن به من نزدیكتر آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی ، نقش روی آب بود میتوانم بعد از این ، با این خدا دوست باشم ، دوست ، پاك و بیریا میتوان با این خدا پرواز كرد سفره دل را برایش باز كرد میتوان درباره گل حرف زد صاف و ساده ، مثل بلبل حرف زد چكه چكه مثل باران راز گفت با دو قطره ، صد هزاران راز گفت میتوان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد میتوان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سكوت ، آواز خواند میتوان مثل علفها حرف زد با زبانی بیالفبا حرف زد میتوان درباره هر چیز گفت میتوان شعری خیال انگیز گفت مثل این شعر روان و آشنا پیش از اینها فكر میكردم خدا ... (قیصر امین پور)
|
جوانی... 25 مهر 86 - 01:31 |
جوانی داستانی بود پریشان داستان بیسرانجامی غمآگین قصه تلخی كه از یادش هراسانم به غفلت رفت از دستم ، وز این غفلت پشیمانم
جوانی چون كبوتر بود و من بودم یكی طفل كبوتر باز سرودی داشت آن مرغك – كه از بانگ سرودش مست بودم ، شادمان بودم به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم نوائی داشت .... حالی داشت گه و بیگاه با طفل دلم قال و مقالی داشت
جوانی چون كبوتر بود و من بودم یكی طفل كبوتر باز كه او را هر زمان باشوق ، آب و دانه میدادم پر و بال لطیفش را به لبها شانه میكردم و او را روی چشم و سینهی خود خانه میدادم
ولی افسوس ... هزار افسوس ... یكی روز آن كبوتر از كفم پر زد ز پیشم همچنان تیر شهابی ، تند بالارفت به سوی آسمانها رفت فغان كردم نگاهم را چونان صیاد دنبالش روان كردم ولی او كم كمك ، چون نقطه شد وز دیده پنهان شد به خود گفتم كه : آن مرغك به سوی لانه میآید امید رفته روزی عاقبت در خانه میآید ولی افسوس ... هزار افسوس ... به عمری در رهش آویختم فانوس چشمم را نیامد در برم مرغ سپید من نشد گرم از امیدش خانه عشق و امید من كنون دور از كبوتر لانه خالی ، آسمان خالیست به سوی آسمان چون بنگرم تا كهكشان خالیست
منم آن طفل دیروزین ...! كه اینك در غم هم نغمهای با چشم تر مانده درون آشیان زآن همنوای گرمخو یك مشت پر مانده پر او چیست دانی ؟ هالهی موی سپید من فضای آشیان خالیست چه هست آن آشیان ؟ ویران دلم ، ویرانه عشق و امید من
هزار افسوس ! هزار اندوه ! جوانی رفت ، شادی رفت ، روح زندگانی رفت غم آمد ، ماتم آمد ، دشمن عشق و امید آمد پدر بگذشت ، مادر رفت ، شور عشق از سر رفت سپاه پیری آمد ، هالهی موی سپید آمد
كنون من ماندهام تنها ز شهر دل گریزان ، رهنورد هر بیابانم سراپا حیرتم ، درماندهام ، همرنگ اندوهم چنان گم كرده فرزندی به صحرای غریبی ، بیكسی ، هم صحبت كوهم !!
صدا سر میدهم در كوه : كجائید ای جوانی ، شادمانی ، كامرانیها ؟؟!! جواب آید به صد اندوه : كجائید ای جوانی ، شادمانی ، كامرانیها ؟؟!!....
|
دعای فرج ... 7 مهر 86 - 16:57 |
بخوان دعای فرج را ، دعا اثر دارددعا کبوتر عشق است که بال و پر دارد
|













