تبلیغات


__
پیام ویکتور هوگو و دوست
11 شهریور 87 - 03:07

( متن زیر پیام  دوستمه که منو در جاهایی به فکر فرو برد . متنی زیبا . ازت ممنونم به خاطر همه چی ...  و دارم سعیم رو می کنم)

 

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،  و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،از جمله دوستان بد و ناپایدار ........برخی نادوست و برخی دوستدار ...........که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .و چون زندگی بدین گونه است ،برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....تا که زیاده به خود غره نشوی . و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....تا در لحظات سخت ،وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........چون این کار ساده ای است ،بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.و امیدوارم اگر جوان هستی ،خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم استبگذاریم در ما جریان یابد.امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یکسهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....به رایگان......امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....هر چند خرد بوده باشد .....و با روییدنش همراه شوی ،تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :" این مال من است " ،فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ... اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ... ویکتور هوگو

 

  • ارسال نظر (0)
بهای فهمیدن
5 مرداد 87 - 01:13

داستان عجیب کرگدن

داستان عجیب کرگدن را فقط مارمولک می دانست. کرگدن که تا آخر عمرش پوست کلفت گردنش را پیش روی هیچ کس خم نکرد، هر شب یواشکی پشت یک تخت سنگ بزرگ در آنسوی مرداب زار زار گریه می کرد. اگر به خاطر این مگسهای سمج روی مرداب نبود مارمولک هم مثل بقیه هیچ وقت گریهء او را نمی دید. بعد از آن هر شب سر همان ساعت زیر تخته سنگ می نشست تا کرگدن بیاید و اشکهایش را زیر تخته سنگ بریزد و برود، ولی سالها طول کشید تا بالاخره یک شب جرات کرد از کرگدن علت گریه هایش را بپرسد.

کرگدن آرزو داشت دمش را ببیند، و چون مطمئن بود تا آخر عمرش نمی تواند آنقدر کمرش را خم کند تا پشت خودش را ببیند می دانست هیچ وقت به آرزوی دیدن کامل خودش نمی رسد، و هر شب در حسرت آرزوی عبث خودش هق هق زار می زد. می گفت دلش می خواهد بداند در انتهای هیبت وجودش چیست، و این آرزوی بزرگی نیست. مارمولک از شنیدن درد دل کرگدن قوی هیکل دلش گرفت، و به فکر چاره افتاد.

ابتدا سعی کرد دم کرگدن را آنقدر به پایین بکشد تا او بتواند دمش را از لا به لای پاهای عقبش ببیند، اما به جایی نرسید. کمی هم سعی کرد تا بلکه آنقدر دم کرگدن را از بغل خم کند تا او بتواند از گوشهء چشمهایش آن را ببیند، ولی پوست کلفت گردن کرگدن اجازه نمی داد حتی یک درجه به سمت عقب برگردد. در کش و قوس حالتهای مختلف خم کردن دم کرگدن ناگهان مارمولک از پشت او لغزید و زیر پایش افتاد و کرگدن با دست پاچگی پاهایش را جابجا کرد و ناگهان دم مارمولک زیر پنجهء پرزور کرگدن کنده شد. کرگدن ابتدا ترسید و نفسش از کاری که کرده بود بند آمد، ولی مارمولک بلافاصله به او دلداری داد که چیزی نیست و به زودی دم دیگری در می آورد و لازم نیست نگران چیزی باشد.

چشم کرگدن ناگهان درخشید. تخته سنگ را با پاهایش به عقب کشید و آن را به هیکل تنومندش تکیه داد. ناگهان با یک حرکت سریع پاهایش را کنار کشید و تخته سنگ را روی دم کوچکش رها کرد تا کنده شود. کرگدن، بالاخره دم قطع شده اش را دید.

بعد از آن روز هیچ کس کرگدن را ندید، و چون دوستان زیادی هم نداشت کسی هم متوجه غیبت کرگدن در بیشه زار نشد. مارمولک تنها کسی بود که مدتی دنبال او گشت، ولی او هم به جایی نرسید. عده ای معتقد بودند در مرداب غرق شده است. عده ای می گفتند به یک گله کرگدن مهاجر پیوسته است و به جنگل سبز رفته است. عده ای هم می گفتند حتما کلکی در کارش هست که ناگهان گم شده است. مارمولک هم هیچ وقت نفهمید که آیا دمش دوباره سر جایش روئید یا کرگدن تا آخر عمرش بی دم شد. هیچ کس نفهمید کرگدن بالاخره از دیدن کامل خودش و اینکه بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسید چقدر خوشحال شد. هیچ کس نفهمید کرگدن چه بهایی برای شناختن دمش پرداخت. هیچ کس، حتی مارمولک هم نفهمید. هیچ کس نفهمید.

 

...
20 تیر 87 - 02:45

دوست دارم ، دور از غوغای ملال آور و دروغ آمیز زندگی ، از این سردر لاجوردی این معبد به درون پناه ببرم . از سایه روشنهای خیال رنگ و خاموشی که بر کف معبد افتاده بگذرم . به کنار آن چشمه رسم ، دست و رویم را با آن آب شستشو دهم چنانکه هیچ غباری بر چهره ام نماند و رنگهایم همه پاک گردد و " من" هایم همه رنگ بازد و همه خویش گردم یا همه زدوده از خویش ، هر چه دارم هر چه هستم بشویم ، هیچ نباشم ، تنها و تنها یک " نیاز" گردم ، شسته از غرور ، پاک گشته از عوام و زدوده از هر چه طبیعت و وراثت ، تاریخ و محیط ، عقل مصلحت باز و اندیشه های رنگارنگ و مغرض و بیگانه که مرا آلوده اند  وضو سازم ، غرقه در اخلاص و گداخته در شوق و محو شده در" نیاز"   و بگذرم و   به او پناه برم .

 

 

 

دارم آغاز می شوم ، دارم خلق می شوم و

خدا لبهایش را ، به مهر و به نیروی شگفت خدایی و دم ِ آفریدگاری خود بر لبهای تشنهء من نهاده است و از روح خویش در کالبدم می دمد و من زنده شدن خود را ، با خدا خویشاوند گشتن خود را ، در هر دَم ِ او احساس می کنم که هم اکنون قلبم به کوفتن خواهد آمد و نبضم به زدن آغاز خواهد کرد .        آری دارم نفس می کشم  .      چگونه می توانم وصف کنم که تنفس چیست ؟ چگونه؟

 

 

 

 

طلوع خود را می نگرم و خود را به نرمی و رضایت ، غرق لذت و امید ، تسلیم او می کنم . او که مرا در خود می مکد و من همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم !

 

 

***********************

 

 

 

اضطراب روح بسیار جدی تر  و سخت تر از دلهرهء ناشی از مسئولیت اخلاقی در برابر دیگران است این اضطراب ناشی از نفس " اختیار " است و بخصوص از اینکه نمی دانم چه را اختیار کنم ؟ زندانی رنجور هست اما مضطرب نیست ، آزادی که به خود واگذار شده است مسئول است این مسئولیت پیش از آنکه در برابر دیگران باشد در برابر " خویش " اضطراب آور است . بخصوص که آنچه به او واگذار شده است " خود" او باشد . " چگونه بودن " او ! امانت داشتن ، اضطراب آمیز است . آن هم امانتی که از آن خدا بود است ، و کوهها از گرفتنش ابا داشته اند . اضطراب  داشتن ِ این امانت سنگین است که به گفته مولانا روح رابه شراب می کشد . فراموشی ! فراموشی!

 

***************************************

 

  سخن اوپانیشاد: " در بیرون خبری نیست ، هر که به بیرون چشم بدوزد در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد . به خود باز گرد ، در آنجا همه چیز خواهی یافت زیرا همه چیز آنجاست . بیرون ظلمات است از این چشمه ها جز رنج نمی جوشد .        راست می گوید بودا ، نیروانا در درون است . نیروانای بودا همین " من" است که اکنون ، من خود را در آغوش او می یابم . همین خود من است ..... همهء خوبیها و زیباییها و جلالها و تعالیها و تقدس ها ، همه در همین است ، همین است و جز او هر چه هست کف است و حباب و فریب و دروغ و سراب .  

 ***********************************

 

 

آنگاه که " تقدیر" نیست و از " تدبیر " نیز کاری ساخته نیست " خواستن" اگر با تمام وجود ، با بسیج همهء اندامها و نیروهای روح و با قدرتی که در " صمیمیت " هست ، تجلی کند ، اگر همه ء هستیمان را یک " خواستن" کنیم ، یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجومها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان ،" بخواهیم " ، پاسخ خویش را خواهیم گرفت

                                           (  ایمان نیرومند ، می آفریند )

 

 

 

****************************************

 

 

 

هنگام سپیده دم خروس سحری ، دانی که چرا همی کند نوحه گری ؟  

یعنی که نمودند در آینه صبح ، کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

 

 

**************************************

 

 

 

خداوندا ای که خویشتن بال دار مایی

آنکه اراده می کند ، اراده ء توست

آنکه در ما می خواهد ، خواهش توست

انگیزش توست که شبهای ما را ، که از آن توست به روز می برد ، که خود از آن توست

ما نمی توانیم چیزی از تو بخواهیم ، زیرا که تو نیازهای ما را می دانی ، پیش از آنکه در ما زاییده شوند ،

( تو خود نیاز مایی ، و هر چه بیشتر از خود به ما بدهی همه چیز به ما داده ای )

 

 

ای دوست ...
9 خرداد 87 - 03:31

 

 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

*********************

 باز آی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بیرحم تو بیزار تر است

بگذاشتیم و غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

بر من در وصل بسته میدارد دوست

دل را به انا شکسته میدارد دوست

زین پس من و دلشکستگی در بر او

چون دوست، دل شکسته میدارد دوست

***************************************

خود ممکن آن نیست که بردارم دل

آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم ، بهر چه میدارم دل

*******************************

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است

هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است

**********************************

 من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صدهزار درمان ندهم

********************************

 دل  در غم عشق مبتلا خواهم کرد

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل ، قضا خواهم کرد

*********************************

 از بس که غمت برآورد آه از من

ترسم که شود به کام ، بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

******************************

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم ، در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار، که این بار افتاد

سودای تو را بهانه ای بس باشد

مدهوش تو را ترانه ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی ، تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد

 

 

باز آمدم ز راه ...
6 خرداد 87 - 00:18

باز آمدم ز راه ، پریشان و دل شكار

رنجیده پای و خسته تن و زرد روی و سرد

در سر هزار فكر غم و ، راه چاره هیچ

مایوس ، پای قلعه یی افتادم اشك بار

آمد ز قلعه بیرون ، پیری سپید موی

پرسید حال ، گفتم

در من نهاد چشم

گفت : این طلسم كهنه ، كلیدش به مشت توست

با كس مپیچ بیهوده ، آیینه یی بجوی

. . .

. .

.

احمد شاملو

 ***************************************

فلک را جور بی اندازه گشتست        

جهان را رسم و آیین تازه گشتست

هَزار امروز هم آواز زاغ است

گل از بی رونقی خار باغ است

نه خندان غنچه، نه سرو ازغم آزاد

نه گل خرم، نه بلبل خاطرش شاد

غم دیرینه گر در سینه داری

چه غم گر بادهء دیرینه داری

دو چیز اندُه برد از خاطر تنگ

نی خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ

فلک را عادت دیرینه این است

که با آزادگان دائم به کین است

 

 

 

خموش و صبور !
27 اردیبهشت 87 - 23:38

"  نان پاره زمن بستان ، جان پاره نخواهد شد

آوارهء عشق ما ،آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه ، عریان نشود هرگز

وآنرا که منم چاره ، بیچاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ، ویران نشود هرگز

وان مصحف خاموشان، سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیدهء من ، لیکن

بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما بنمی میرد

ماه ار چه که لاغر شد ، استاره نخواهد شد

خامش کن و چندین غمخواره مشو آخر

آن نفس که شد عاشق ، اماره نخواهد شد

 

" شاد از غم شو که غم دام لقاست       اندرین ره سوی پستی ، ارتقاست

غم یکی گنجیست و رنج تو چو کان     لیک کی در گیرد این در کودکان؟ "

 

"هین مشو نومید ، نور از آسمان      حق چو خواهد ، می رسد در یک زمان "

 

 

"منگر اندر نقش زشت و خوب خویش     بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش

منگر آنکه تو حقیری یا ضعیف            بنگر اندر همت خود ای شریف

تو به هر حالی که می باشی میطلب        آب جو دایما ای خشک لب

کان لب خشکت گواهی می دهد              کو به آخر بر سر منبع رسد

خشکی لب هست پیغامی ز آب               کو بمات آرد یقین این اضطراب

کین طلب کاری مبارک جنبشیست            این طلب در راه حق مانع کُشیست

این طلب مفتاح مطلوبات تست                این سپاه و نصرتِ رایات تست

این طلب همچون خروسی در صیاح         میزند نعره که می آید صباح

گرچه آلت نیستت تو می طلب                 نیست آلت ، حاجت اندر راه رب

هر که را بینی طلب کار ای پسر              یار او شو ، پیش او انداز سر

کز جوار طالبان طالب شوی                   وز ظلال غالبان ، غالب شوی "

 

 "هر زمان گوید به گوشم بخت نو

که ترا غمگین کنم ، غمگین مشو

من ترا غمگین و گریان زان کنم

تا کِت از چشم بدان پنهان کنم

تلخ گردانم ز غمها خوی تو

تا بگردد چشم ِ بد از روی تو

نه تو صیادی و جویای منی

بنده و افکندهء رای منی

حیله اندیشی که در من در رسی

در فراق و جستن من بی کسی

چاره می جوید پی ِ من درد تو

می شنودم دوش آه ِ سرد تو

من توانم هم که بی این انتظار

ره دهم ، بنمایت راه گذار

تا ازین گرداب دوران وارهی

بر سر گنج وصالم پا نهی

لیک شیرینی و لذات مقر

هست بر اندازهء رنج سفر"

 

دانش دنیوی ، دانش الهی

 

در جهان هستی به طور کلی می توان از 2 گونه دانش سخن راند : دانشی که در پایان از سینه  پاک خواهد شد و دیگر ، دانشی که از پیشگاه الهی عطا می شود . این دو نوع را به این ترتیب هم می توان بیان کنیم : یکی دانشی که برای خودنمایی ، تکبر ، کسب شهرت و اعتبار و به دست آوردن جاه و مقام فرا می گیرند و این دانش تا می تواند بر خودبینی می افزاید و تنها برای کسب رفاه فردی تحصیل می شود و به عنوان یک واسطه تلقی نمی شود بلکه هدف است .

اما دیگر دانشی است که برای انسانها و برای انسانیت تحصیل می کنند و نه به عنوان هدف بلکه به عنوان وسیله از آن بهره برداری می نمایند . دانش نخستین هر چه می خواهد باشد ، تنها بر انسان غرور می افزاید ، انسانهای دیگر را حقیر نشان می دهد ، طالب آن هرگز نمی اندیشد که دانسته های او نسبت به ندانسته هایش ذره ای از خورشید و قطره ای از دریاست . این نوع دانشمندان از گفتن نمی دانم شرم می کنند . فکر می کنند که همه چیز را می دانند به همین دلیل است از ندانسته های خود هم سخن می گویند و به سوی بدترین عادت که دروغگویی است کشیده می شوند .

انسان را " دانشی باید که اصلش زان سرست " . انسانی که به راستی به تعالی رسیده است به کسب مقام و دانش خود را بالاتر نمی داند بلکه در می یابد که فرادست هر دانامردی داناتری است و فراتر از همه آنها خدایی است که علم را ایجاد کرده است . خواندن و آموختن جهل را از بین می برد اما کمال نمی آورد حتی به انسان منیتی می بخشد که " فقط من می دانم " و نادانان را تحقیر می کند و مخصوصا اینکه دانش هرگز بی کرانی مجهولات شخصی را در برابر معلوماتش نشان نمی دهد . این چنین دانشی به انسان تعلق پیدا نمی کند بلکه وبال او می شود .

مولانا دانش غیر متعلق به انسان را به ناودان و آب ناودان و دانش متعلق به انسان را به باران مانند می کند . باران باغچه و باغ و کشت و بذر را سیراب می کند اما بارانی که از ناودان جاری می شود گاهی ضرر هم می رساند . علم واقعی آن است که عجز ما را در برابر خداوند نشان دهد.

دانش یار و یاور موثری نیست . فقط وجود ماست که می تواند وسیله نقلیه ای قرار گیرد برای رفتن به آن سوی ساحل . می توان به تفکر و جمع آوری اطلاعات ادامه داد ، اما همه اینها قایق های کاغذی بیش نیستند و قادر نیستند در سفر ردیایی به ما کمک کنند . هیچ چیزی از علوم و دانش زمینی به ما تعلق ندراد و همه چیز قرضی و امانت است . ممکن است نقل قول کنیم و یا تمام کتابهای مرجع را زا حفظ باشیم . هیچ تفاوتی نمی کتد و اینها به ما تعلق ندارند .

به مثابه سکه های تقلبی می مانند که صاحب آنها فکر می کند انسان ثروتمندی است و در لحظه مرگ ناگهان در می یابد که چیزی به دست نیاورده است ف زیرا حصول هر چیزی منوط به آن است که از طریق وجود ما به دست آمده باشد .

کاری ز درون جان تو می باید            وز قصه شنیدن این گره نگشاید

برگرفته از :http://www.cloob.com/club/article/list/clubname/erfan_keihani/wrapper/true

 

و

 

خرده کاریهای علم هندسه             یا نجوم و علم طب و فلسفه

که تعلق با همین دنیاستش             ره به هفتم آسمان برنیستش

این همه علم بنای آخُرست             که عِماد ِ بودِ گاو و ا ُشترست

بهر استبقای حیوان چند روز          نام آن کردند این گیجان رموز

علم ِ راهِ حق و علم ِ منزلش           صاحب ِ دل داند آن را با دلش

 

و همچنین یادمون باشه که :

بدگهر را علم و فن آموختن                    دادن ِ تیغی به دستِ راه زن

تیغ دادن در کف زنگیّ مست                  بِه که آید علم ناکس را به دست

علم و مال و منصب و جاه و قِران            فتنه آمد در کف ِ بدگوهران

 

 

 

....
1 اردیبهشت 87 - 22:20

 

نردبان این جهان ما و منی است         عاقبت این نردبان افتادنیست

لاجرم آنکس که بالاتر نشست            استخوانش سخت تر خواهد شکست

 

 

تکبر و غرور خاص خداونده ، اگر اونو  داشته باشی  و در مسیر رسیدن به او خودتو قرار بدی ، حتما ازت می گیره به شیوه ای که خودش بخاد . همه چی مال اونه نه مال تو حتی غرور  ، کبر و خودت  و .... و تو باید فروتن و متواضع باشی ،

  زمانی که یک انسان نسبت به بسیاری از مسائل  آگاه تر و داناتر میشه ، اگر به خود بی توجه باشه ، خود بخود مغرور میشه مثل اون درخته نمیشه که میگن هر چقدر پر بارتر بشه افتاده تر میشه

پس اگه افتاده تر و فروتن نشدی جایی از کارت گیره ، یک جا در وجودت مشکل داری. احتمالا آگاهی رو برای برتری طلبی  در هر چیزی که مدنظرته می خای

گاهی هم نه ، تو آگاهی و فهم و دونستن رو به خاطر خودآگاهی می خای،  برای بهتر زیستن ، برای خود که نمونی توی لجن زنده گی ، یا برای دیگران و راحتی و آسایش مردمان. اما مثل اینکه فهم و دونستن تا حالا کمکی به کسی نکرده جز به خودت که بخای فقط نادان نمونی اما دانایی هم به تو کمکی نمی کنه برای آسایش به تو کمکی نمی کنه ، رنج تو بیشتر خواهد شد .

 

 

 

هر انسانی در جای خودش دارای ارزش انسانیه ، ارزش انسانیش رو ندید نگیریم که اگر این کار رو کنیم ارزش انسانی ما در جایی که نمی خایم ندید گرفته میشه و اون موقع اگر حداقل چشمانمون رو باز کنیم و توانایی دیدن داشته باشیم خواهیم فهمید که این رفتار از کجا و به دست چه کسی  ( کسی غیر از خودمون نیست ! و ما برای رهایی از نتیجه رفتاری که بر ما وارد شده اونو به گردن کسی دیگه انداخته تا از بار و فشار اون خلاص بشیم  ) بر ما وارد شده . گاهی خیلی زود ، نه ! ، حتی گاهی خیلی دیر ، دیر میشه! افسوس به لحظات از دست رفته مان ، به لحظاتی که آگاهی داریم اما عمل نداریم ، و چه دردناک که آگاهی نداریم و از بی آگاهی و ندانستن کاری می کنیم که نباید بکنیم و دیر زمانی متوجه میشیم که آگاهی پیدا کردیم و چه دردناک و سوزنده ست زماینکه با علم و آگاهی متوجه خطاها و اشتباهاتمون در گذشته نسبت به خود و دیگری و دیگران میشیم . زمان سوختن ! آگاهی و فهم سوزش داره ، درد داره و کسی که از درد ، از سوزش ،از رنج بدش میاد نباید دنبال فهم و آگاهی بره .

برای انسان و انسانیت ، ارزش قائل باشیم  . من و تو در قبال هم مسئولیم . همدیگه رو بفهمیم و شرایط همو درک کنیم

 " انسان امروز نیازمند انسانیت است ،  نیازمند محبت ،نیازمند راستگویی و اعتماد (اعتمادی که از پی راستگویی می آید) "

 

همه را دوست بداریم که دوست داشتن یعنی همهرا از خود دانستن و همانطور که دوست داری با تو برخورد شود با دیگری برخورد کن ، چیز زیادی نیست ، باور کن !

کینه ، بد آمدن ، تنفر ، انتقام و تلافی ، حتی فکر تلافی نسبت به آدمهای اطرافت که به تو بدی کرده اند در دلت جا نخواهد گرفت و به ذهنت خطور هم نخواهد کرد . رفتار بد رو با رفتار بد پاسخ نگو، بگذار محبت هم در دل او هم رشد کنه حتی اگر برای تو فردی بی ارزش به نظر میاد ، با محبت و انسانیت کمکش کن که در واقع به خود کمک کرده ای و به خانواده ات و به جامعه ات .

دوست داشته باش به شکلی حقیقی تا دیگران هم تو را دوست بدارند . بی انتظار و آزادانه دوست بدار

 

 

همه تان را دوست دارم

 

سعی ام بر اینه که انسان باشم ، کمکم کنید !

دوستتون دارم هر زمان و هر جا !

 


سر تسلیم رضا داده ام ، اندر ره خویش

آنچه سختی به جهان بوده ، ز گفتار گذشت

من نگویم غم دیرینهء خود ، بهر عذاب

فرصتی آمده اکنون ، که ز منقار گذشت

تلخ و شیرین جهان ، در گذرم بی اثر است

زان که شوریده  دل از جسم ِ گرفتار گذشت

چون نه بگرفته ام از چرخ و نه دادم ، کرمی

سرخوشم ، جسم گرانمایه چنین خوار گذشت

من خراب نگهی بوده ام ، از روز الست

گویی ، از او ، کرم و بخشش و ایثار گذشت

شاید از چشم وی افتاده ام ، اندر گذران

زان که صد محنت و غم ، از دل خونبار گذشت

رهروی کو ، که بیابی تو در این کهنه رباط

آگه و خام و توانا ، ز پی یار گذشت

نه مسلمان ز قضا داند و نی کافر و پست

باخبر داند و آن هم ، پس دیدار گذشت

مگر از کوچهء انصاف و حقیقت گذری

تا ببینی که چسان ، از گل و گلزار گذشت

حال شوریده دلان را نشناسد کس پست

بی خبر ، چون به جهان آمد و بی بار گذشت

گر تو را اهل نظر بنگرد از عالم غیب

باخبر گردی ، از آنچه نوک پرگار گذشت

کس نیابی ، به سیه روزی من گرد جهان

دیدی آن هم ، چه خوش اندر حرم یار گذشت

 

 

در این محیط پر از مکر و حیله و تزویر

تمام دور نشاطم ، به یک بهانه گذشت

ز کار بستهء خود ، وانمودم آن زنجیر

چو ، گه به درس و گهی کار آن چنانه گذشت

هزار پیچ و خم اندر نهان نهاده زمان

که هر کدامی از آنان ، چه عامیانه گذشت

به خون ِ خود ، چو رضا گشتم از برای گریز

تمام حاصل زحمت به تازیانه گذشت

از آن زمان ، که به تن ، جان دمیده شد ، از مهر

تمام عمر من ، از بخت ِ ساحرانه گذشت

ز لطف ، پردهء دیبا گرفتم از افلاک

به هر دمی که مرا ، گریه و فغانه گذشت

هوای باطل دنیا ، دلم فسرده نکرد

ز بسکه دیده ام ، اندر پی یگانه گذشت

ز لطف همت حق ، بلبل غزلخوانی

به آشیانه رسید و خطر شبانه گذشت

خوشم ز بی سر و پایی ، کنون که در رنجم

چو رنج و غمم ، دیگر از کرانه گذشت

نشان درد کسی ، گر که جان شیرین است

تمام آن بکشیدم ، دل از نشانه گذشت

همیشه ، در دل آتش بدم ، من از هستی

ولی ، دگر آن شعله ، از زبانه گذشت

بقدر آنچه دویدم ، ندارم ار ثمری

تمام حاصل عمرم ، شب و شهانه گذشت

نظر به ملک سلیمان ندارم ، اندر فقر

قناعتم ، چو ز فقر آمد و خزانه گذشت

 

 

خوش بر آن کس که جوانی به سماوات برفت

قبل از آغاز سخن ، منزل میغات برفت

جان خود برده ز بازار جهان ، بر ملکوت

آن که زین گنبد و این چرخ مکافات برفت

نکته ای خفته ، در این پرده ، ندانند همگان

که چرا هر که تو بینی ، به سماوات برفت

بی خرد ره به رموزش نبرد ، در همه عمر

غیر از آن کس ،که پی پیر خرابات برفت

ره به سر منزل آخر ، نبرد زنده دلی

مگر آن کس ، ز ازل ، راه سعادات برفت

پایه ء عمر خلایق ، همه بر اصل فناست

خام و ناپخته بر اینند ، که هیهات برفت

خاک و خاکستر هر کس ، رود اندر دل خاک

غیر خضری ، که به درگاه کرامات برفت

بی خبر کی شود او ، با خبر از عالم غیب

مگر آن کو ، پی فهمش ، دل ذرات برفت

ذره از ذرات وجود و همگان محو جمال

هر که آن ذره نشناسد ، ره طاعات برفت

قصد آزادی تن ، کس نکند بهر حیات

گر که درکی به فنا برد و ملاقات برفت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق
15 بهمن 86 - 02:22

 

 

حصول عشق واقعی فقط زمانی امکان دارد که دو نفر از کانون هستی خود با هم گفت و شنود کنند

، یعنی هر یک بتواند خود را در کانون هستی دیگری درک و تجربه کند . واقعیت انسان فقط در این

" کانون هستی " است ، زندگی فقط در همین جاست ، و بنیاد عشق فقط در اینجاست . عشقی که

بدین گونه درک شود مبارزه ای دائمی است ، رکود نیست ، بلکه حرکت است ، رشد است و با هم

کار کردن است. حتی اگر بین دو طرف هماهنگی یا تعارض ، غم یا شادی وجود داشته باشد این

 امر در برابر این حقیقت اساسی که هر دو طرف در کانون هستی خود یکدیگر را درک می کنند و

بدون گریختن از خود ، احساس وصول و وحدت می کنند ، در درجه دوم اهمیت قرار دارد . فقط یک

چیز  وجود عشق را اثبات می کند : عمق ارتباط ، سرزندگی و نشاط هر دو طرف ، این میوه ای

است که عشق با آن شناخته می شود.

در دنیای روابط بشری ، ایمان از کیفیات تجربه ناپذیر هر نوع عشق و دوستی است که اهمیت و

ارزش دارد . ایمان داشتن به دیگری یعنی اعتقاد به پایداری و تغییر ناپذیری رویه های اساسی وی

و به بنیاد شخصیت و عشق او . منظور این نیست که شخص نمی تواند عقاید خود را تغییر دهد

بلکه مقصود آن است که انگیزه های اساسی او به جای خود باقی می مانند مثلا احترام به زندگی

و شئون انسانی جزئی از هستی اوست و دستخوش تغییر نمی شود.به همین معنی ما به خود ایمان

 داریم ، ما از وجود یک خود ، یا کانونی در شخصیت خویش آگاهیم که تغییر ناپذیر است و به رغم

 شرایط مختلف و بدون توجه به تغییرات خاصی که در عقاید و احساساتمان پدیدار می شود ، از

آغاز تا انجام زندگی پا بر جا می ماند . این کانون است که واقعیت دنیای " من "را تشکیل می دهد