- 1
- 2
امید 21 شهریور 87 - 13:50 |
تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شدیه بغض شکسته رفیق گلوم شد تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد تمام وجودم توی آیینه خط خوردهنوز وقتی بارون تو کوچه میبارهدلم غصه داره دلم بی قراره نه شب عاشقانست نه رویا قشنگهدلم بی تو خونه دلم بی تو تنگهیه شب زیر بارون که چشمم به راههمیبینم که کوچه پر نور ماهه تو ماهه منی که تو بارون رسیدی امید منی تو شب نا امیدی
|
نامه چاپلین به دخترش 4 تیر 87 - 02:37 | |
![]() ![]()
| |
باش و بگو.... 25 خرداد 87 - 12:40 |
![]()
در تب و تاب رفتنم به فکر راهی شدنم تو ای همیشه همسفر مرا شناختی تو اگر
مرا پس از من بنویس به هر کس از من بنویس ای تو هوای هر نفس هر نفس از من بنویس
مرا به دنیا بنویس همیشه تنها بنویس به آب و خاک آتش و باد برای فردا بنویس
تو جان من باش و بگو به یاد من باش و بگو میلاد من باش و بگو جانان من باش و بگو
نفس اگر امان نداد روی خوشی نشان نداد رفت و دوباره بر نگشت مرا دوباره جان نداد
دست و زبان من تو باش نامه رسان من تو باش حافظه تبار من نام و نشان من تو باش
بگو حکایت مرا قصه حجرت مرا توشه ای از غزل ببخش راه زیارت مرا
تو جان من باش و بگو جانان من باش و بگو به یاد من باش و بگو میلاد من باش و بگو
نفس اگر توان نداد مرا دوباره جان نداد به این همیشه ناتمام زمان اگر امان نداد
تو جان من باش و بگو زبان من باش و بگو بر سر گل دسته عشق اذان من باش و بگو
بگو که مثل من کسی به پای عشق سر نداد از آن سوی آبی آب خبر نشد خبر نداد
تو جان من باش و بگو به یاد من باش و بگو میلاد من باش و بگو
به یاد من باش و بگو ......جانان من باش و بگو .....به یاد من باش و بگو.... |
دلم اهل شکایت نیست! 23 خرداد 87 - 15:16 |
سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست بزار شاکی خودش داره خودش گیره گرفتاره همون بهتر که ساکت باشه این دل جدا از این ضوابط باشه این دل از این بدتر نشه رسوایی ما که تنها تر نشه تنهایی ما کسی جرمی نکرده گر به ما این روز ها عشقی نمی ورزه بهایی داشت این دل پیشتر ها که در این روزها نمی ارزه که کار ما گذشته از شکایت هنوزم پای بندیم در رفاقت سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست بزار شاکی خودش داره .... می ریزه تو خودش دل غصه هاشو آخه هیچ کس نمیخواد قصه هاشو کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه بهایی داشت این دل پیشتر ها که در این روزها نمی ارزه سکوتم از زضایت نیست.... |
عشق 21 خرداد 87 - 13:16 |
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: ( اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.)
|
عشق 15 خرداد 87 - 21:44 |
یاد آن پروانه به خیر که روزی همسفر دست های کودکیم بود ، یاد آن قاصدک به خیر که حدیث آرزوها را برایم می آورد ، یاد بوسه ی من بر خاک ، یاد بوسه ی ماهی های حوض کوچکمان بر دست های کودکانه ام ، یاد آن شنا کردن ها در کنار ماهی ها و دراز کشیدن ها بر روی سنگ های داغ کف حیاطمان ، یاد دخترک همسایمان که همیشه چشمش به شیطنت های من بود ، یاد بچه گربه ای که حالا برای خود پیر دختریست ، آری یاد آن روزها به خیر یاد روزهایی که به دور خود با دستانی باز چرخیدیم چرخیدیم و چرخیدیم و به روی آسمان همیشه آبی لبخند میزدیم ، یاد کفش های کتانی مان یه خیر که بندهایش مایه ی دردسر بودند ، زنده باد کسانی که کفش های کودکیشان هنوز اندازه پایشان است .
|
عشق 14 خرداد 87 - 22:07 |
خدایا: به هر که دوست میداری بیاموز که،عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوســت تر میداری، بچشان که، دوســت داشتن از عشـق برتر. ..شگفتا!وقتی که بود نمی دیدم،وقتی می خواند نمی شنیدم...وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...!چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد، تشنهء آتش باشی و نه آب، و چشمه که خشکید، چشمه از آن آتش که تو تشنهء آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش ،کویر را تافت ودر خود گدا خت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنهء آب گردی و نه تشنهء آتش و بعد عمری گداختن از غم نبودن، کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گدا خت! ...وتو ای آموزگار بزرگ درسهای شگفت من! ای که دست کینه توز مرگ در آن حال عطشم به نوشیدن جرعه هایی که از چشمهء جاوید پر از عجایبت در پیمانه های زرین کلماتت می ریختی مرا بیتاب کرده بود- در این کویر سوختهء پرهول تنها رها کرد. ای که به من آموختی عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و آن دوست داشتن است و آن آسمان پر آفتاب وزیبای"ارادت" است و آن بیتابی پر نیاز و دردمند دو روح خویشاوند است. آشنایی دو تنهای سرگردان بی پناه در غربت پر هراس و خفقان آور این عالم است که عالمیان همه همزبانان و هموطنان همند برادران وخواهران همند و در خانهء خویشند و بر دامن زمین ،مادر خویش و در سایهء زمان پدر خویش، که زادگان زمین و زمانه اند و ساکنان خاک. و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را، در غربت این آسمان و زمین بی -درد،دردمند می دارد و نیاز مند بیتاب یکدیگر می سازد دوست داشتن است، ومن در نگاه تو، ای خویشــاوند بزرگ من،ای که در سیمـایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر ا ضطراب سخنت شوق فرار پدیدار! دیدم که تبعیدی زمینی، ...واکنون تو با مرگ رفته ای و من، اینجا، تنها به این امیـد دم می زنم که با هـر «نفس»، « گامی» به تو نزدیک تر می شوم و... ...و این زندگی من است. |
دیوانگی و عشق 5 خرداد 87 - 10:59 |
كوچه |
اولین عشق 28 اردیبهشت 87 - 20:26 |
باز هم آمدی تو بر سر راهم آی عشق می کنی دوباره گمراهم دردا من جوانی را به سر کردم تنها از دیار خود سفر کردم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است خسته از صدای زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی دریا سرنوشتم را یه یاد آور دنیا سرگذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گمشدم در غربت دریا بی نشون و بی هم آوازم می روم شب ها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته دریا می نویسم موج غم ها را می نویسم موج غم ها را |
دیوانگی و عشق 27 اردیبهشت 87 - 20:31 |
|
- 1
- 2













