خیلی جالب است بخوانید 19 تیر 87 - 13:06 |
خیلی جالب است بخوانید
با تاكسی داشتم می رفتم میرداماد. وقتی به میدان محسنی (میدان زمانی سابق و میدان مادر كنونی) رسیدیم راننده یك مغازه طلا فروشی را نشان داد و گفت «صاحب بدبخت این مغازه الان زندانه» آنگونه كه راننده تاكسی تعریف می كرد چند ماه پیش دو نفر وارد این مغازه شدند و چند سرویس طلا انتخاب كردند كه قیمت آنها حدود 15 میلیون تومان شد. مشتری مذكور به صاحب مغازه گفته كه پول همراه ندارد آیا امكانش هست پول سرویس های طلا را به حساب صاحب مغازه واریز كند. صاحب مغازه هم كه به چیزی مشكوك نشده بود شماره حسابش را به آنها می دهد و می گوید بعد از واریز وجه به حساب سرویس ها را تحویل خواهد داد. مشتری وانمود می كند عجله دارد و می گوید من همینجا می مانم تا دوستم كه در بانك است پول رابه حساب شما واریز كند . مشتری از تلفن مغازه با دوستش تماس می گیرد و شماره حساب صاحب مغازه را به كسی كه ادعا می كرده دوست وی است اعلام می كند . بعد از چند دقیقه صاحب مغازه با بانك تماس می گیرد و بانك هم تائید می كند كه كل مبلغ به حساب وی واریز شده است. مشتری هم طلاها را تحویل می گیرد و از مغازه خارج می شود . هنوز 2 ساعت از خروج مشتری نگذشته بود كه چند اتومبیل پلیس جلوی مغازه طلا فروشی توقف می كند. دو مامور مسلح وارد مغازه طلا فروشی شده و صاحب مغازه را به جرم آدم ربایی دستگیر می كنند. در بازداشتگاه مشخص می شود كه چند روز قبل از آن یك آدم ربایی رخ داده و آدم ربا ها با خانواده فرد ربوده شده تماس گرفته بودند و گفته بودند در فلان روز شماره حسابی را به آنها می دهند تا 15 میلیون تومان به آن حساب واریز كنند. تلفن خانواده فرد ربوده شده در روز مذكور توسط پلیس تحت شنود بوده و طبق اسناد پلیس تماس تلفنی از مغازه طلافروشی گرفته شده و شماره حساب بانك هم متعلق به صاحب طلا فروشی بوده با این حساب صاحب طلا فروشی متهم ردیف اول است و.... الان چند ماهی است این طلا فروش بخت برگشته به همین اتهام در زندان مشغول نوشیدن آب خنك است |
دو درس زندگی 11 خرداد 87 - 13:35 | ||||||
| ||||||
مرگ همكار 9 اردیبهشت 87 - 13:33 |
مرگ همکار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.» |
قصه عشق 7 اردیبهشت 87 - 14:02 |
هوالحق قصه عشق! در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
"ثروت، مرا هم با خود می بری؟" ثروت جواب داد: "نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم." عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. "غرور لطفاً به من کمک کن." "نمی توانم عشق. تو خیس شدهای و ممکن است قایقم را خراب کنی."
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. "غم لطفاً مرا با خود ببر." "آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم." شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: " بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم." صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید: " چه کسی به من کمک کرد؟" دانش جواب داد: "او زمان بود." "زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟" دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که: "چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند." |
چی بگم ؟!!! 24 فروردین 87 - 14:51 |
خدا را دوست دارم.........!!!
![]() خدا را دوست دارم چون *آی دیش* همیشه روشنه پنجره ای بروی عشق
اگر میشد پنجره ای گشود به باغ محبــت
به باغ دلهای عاشق
اگر میشد گلهای گلشـن محبت را
بـوئـید
اگر مــیشد باغبان عشــق بود و
پاســدار مهـربـانــی
هـرگـز دلـی نمی شکســت
هــرگز محبتــی فراموش نمیشد
هـرگز دلــی تنهــائی نمی کشیــد
و مهـربانــــی
شکـوفـه های پر عــطر خویـش را
درباغ روح انسـانــی
شکفتنـی همیشگی داشــت
در طــراوت روح
اگر مـــیشد
پنـــجره ای گشــود
به باغ محبــت ها
و دل را به عشـــق بخشیــد
اگــر میشــد...
![]() |
نوروز مبارك 28 اسفند 86 - 14:38 |
مردمان پاک ایران زمین مبارک باد. امید آنکه سالی پر از شادی و نشاط و موفقیت داشته باشید. دنیا را برایت شاد شاد، و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم؛ از امروز تا نوروز از نوروز تا هر روز هر لحظه ات پیروز... عیدت مبارک سایه حق، سلام عشق، سعادت روح، سلامت تن، سرمستی بهار، سكوت دعا، سرور جاودانی این است هفت سین آریایی پیش كش شما نوروز مبارك باد. بهار را به خاطر بسپار زیبایی دشتها را ، به خاطر بسپارقشنگی گلها را ، به خاطر بسپارسبزی سبزه ها را ، به خاطر بسپارزلالی چشمه ها را ، به خاطر بسپارقرمزی شقایقها را ، به خاطر بسپارمهمانی رنگها را ، به خاطر بسپارپرواز پروانه ها را ، به خاطر بسپارغنچه ها و شکوفه ها را ، به خاطر بسپارعشقبازی پرنده ها را ، به خاطر بسپاربنفشه ها و نسترن ها را ، به خاطر بسپاررقص لاله ها را ، به خاطر بسپارزمزمه برگها را ، به خاطر بسپارباغهای با صفا را ، به خاطر بسپارنسیم دلپذیر بهار را ، به خاطر بسپارشادی بچه ها را ، به خاطر بسپاربهار را با همه دلربایی هایش ، به خاطر بسپار موفق باشید و شاد |
تكرار مكررات 25 اسفند 86 - 14:00 |
تكرار مكررات
تكرار ثمرهی اصرار./
تكرار تذكر، فراموشی را جبران میكند./
تكرار در عبادت، شكرانه سلامت./
تكرار تلاش، جبران كمبودها./
تكرار رنگ زدن، موجب جلا و زیبائی ظاهر است.
تكرار كار كردن، برای امرار معاش و برطرف كردن نیازهاست./
تكرار تولید، برای پاسخگوئی به نیاز متقاضی است.
تكرار مصرف، غالباً بخاطر اعتیاد به آن چیز است./
تكرار غیر اختیاری، مثل جریان آب است./
تكرار تنفس، نیاز حیات بشر است. تكرار خوردن و آشامیدن، عامل بقای انسان است./
تكرار حرف، دل مشغولی افراد بیكار.
تكرار چرخش، توسعهی صنعت و تولید./
تكرار تماس، نشان كمبود محبت./
تكرار اخبار، مطلع كردن غایبان است./
تكرار روز و شب امید بخش و درس آموز است./
تكرار فصول برآورنده نیاز انسانها و تنوع در محیط را به همراه دارد./
تكرار آمد و شد برای انجام كارها و رسیدگی به امور دیگران است./
تكرار در رفتن به محل تحصیل برای علم افزائی است./
تكرار ... موجب پدید آمدن انسان میگردد./
تكرار در خیلی موارد جزو زندگی است و در بعضی از مواردعضو زندگی، یعنی بیشتر اوقات ما در كارهایمان مجبوریم حرفی یا عملی مثل خواب و خوراك و رفت وآمد و ... را تكرار كنیم تا زندگیمان بگذرد ولی در برخی مواقع آفت زندگی است و افراد بیكار دست به كارهائی میزنند كه برایشان مضر است مثل اعتیاد و گاهی زندگی افرادی مملو از كارهای تكراری بی ثمر است.
تكرار و تكرار و.... |
حواسمون هست یا ... 9 بهمن 86 - 09:44 |
دخترک کبریت فروش
زمستان همون طور که با برفش زیبا میشه ولیخیلی بی رحم ٬فقر تو زمستون خیلی بیشتر از تابستون ٬چرا که تو زمستون کار کمتره و زندگی کردن شرایط سخت تری داره ... موفق باشید |
درس زندگی 1 بهمن 86 - 12:55 |
درس زندگی.............. در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد." |
دنیای بی وفا 25 آذر 86 - 14:11 |
بنام او سلام و خسته نباشید بدون هیچ پیش زمینه ایی بخونید
دنیا چقدر بی وفاست.... یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد این دختر دوست پسری داشت که با همه وجودش عاشق دختره بود. |




















