userinfo close
از همه سوی به زندگی یورش می بریم حتی با مرگ.

ساره ن

paeerica

زن 28 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
4 سال و 1 ماه و 5 روز سن کلوبی ،
 
00:27 1387/08/12

از همه سوی به زندگی یورش می بریم حتی با مرگ.

 

زندگی در میان پوچی، با پوچی،از میان پوچی.

 

 

عبور همیشگی عابرین پیاده از زیر تراس،شلوغی همیشگی شهر و سکوت خفقان آورش در شب،عبور پرسرو صدای ترامواهای پر از "سر" در انگشتان شهر.زندگی بی تفاوت و پرانسان.

اوران،شهر رخ در طاعون کشیده و انسان ها دفترهای وقایع نگاری منحصربه فرد و یگانه.

طاعون داستان مبارزه است،نه تنها با طاعون که با هرچه که نویسنده خود را در تضاد با آن می داند،مسائلی که در لابه لای ملافه های طاعون زده بیان می شود.زندگی اجتماعی انسان که در آغوش شهری بزرگ به ابتذال کشیده شده است، کلیساها و نمایندگان برحقشان که چون همیشه پای افزار می فرسایندتا حقیقت مطلق فرسوده و کرم خورده شان را در گوش های شنوندگان کرشان بچپاند، و منجی شهر ، انکه تنها اوست که می فهمد و می داند و همه را درک می کند-آنچنان که گویی جانشین خداست-  این بار یک پزشک است.پزشکی با گونه های کشیده ، صورتی که با آفتاب  بیگانه نیستو چشمان سیاهی که می تواند سیاهی افراد را از چهره شان بشوید تا به انسان ها ، به همه حق بدهد ،تا به دیگران بگوید همان کاری صحیح است که انجامش داده ای .

آن زمان که موش ها میمردند،کسی را دیدم که برای موشها سوگواری می کرد،آری!همان کودکی که در لباس طاعونی بورژوایی اش تو صیف شد.کودکان هستند که که موش ها را دارای همان حقی می بینند که انسان را.

موش ها میمردند و انسان ها نیز،اما زمانی مرگ موش ها فراموش شد که مرگ انسان ها پیش آمدموش ها میمردند و انسان ها نیز،هر دو قربانی بودند،قربانی باسیل طاعون،اما این موش ها بودند که سیاه بودندو عامل مرگ چراکه ناقل اول بودند!!

پزشک همه را می فهمد، همه را جز موش ها !

همراه با پزشک از آسمان شهر به زمین کشیده می شویم تا زیر پنجره ی آن مرد کوتاه قد که سرگرمی بزرگش "تف کردن بر روی گربه هاست " تا خلوت رامبر،تا جزئیات زندگی تارو،اما جای خلوت های پزشک و همسرش،معشوقه ی رامبر،مادر پزشک و تمامی زن های شهر در این جا خالی است.آنقدر که گمان میبری داستان در شهر خیالی و خالی از زنان می گذرد،در تصویری که از شهر بدست می آ وری گویی موش ها هم نرند!انگار که مردها از مردها طاعون می گیرند و میمیرند. گران ، رامبر، تارو، ریو،کتار،مردانی هستند که از زاویه ی دید آن ها همه ی داستان در قسمت ها ی پنج گانه تعریف می شود.

همسر ریو  میمیرد در دورها و در غربت.اما خواننده نه آن را می شناسد و نه حتی می تواند ویژگی هایش را برشمارد.می دانی که هست اما چه نقشی را ایفا می کند؟

زنی که در ابتدای داستان حذف می شودو بعدها حضورش را در چند خاطره ی مبهم و چند تلگرام می بینیم و چرا می رود؟به سبب بیماری.آیا این بیماری لاعلاج که کار زن را به مرگ می کشاند، راهی برای گریز از توصیف نقش زن نیست؟موقعیتی که فراهم آمده تا زن حذف شود چنانکه بعدها نیز بی هیچ توضیحی مادر پزشک_جز در مرگ تارو، آن هم به میزان اندک_  حذف شده است.

در ترامواها که سرشار از سرند،سر مردان را می بینی، در پیاده روها ، در زیر باران،کافه ها و رقاص خانه ها ،خانه ها_جز آن چند باری که از گریه ها و شیون ها سخن به میان می آید_ و در بیمارستان ها، که اگر هستند،خدمتکارند.

 

کارهای بزرگ را مردان انجام میدهند.

 

60 سال زمان کمی نیست برای جدا افتادگی از مدرنیته و پیوستگی با سنت اما آیا کامو با چنین قضاوتی درباره ی زن قلم زده است و رمانی نوشته فقط و فقط برای دهه ایی که در آن می زیسته و یا رمانش فراتر از زمان است؟

آیا کامو برنامه ریزی شده زن را حذف می کند؟

حضور خنثی و بی اثر زن در  رمان آزارم می دهد. گاه در خلال خواندن رمان آرزو می کنی که زن در هر کالبد جسمانی و به هر نامی که هست کاری انجام دهد،حرفی، عملی، حتی شده کوتاه ، کم اثر، سطحی.

زن در این رمان به گونه ای بارز حذف شده است، دلیل آن را نمی دانم و اطلاعات اندکم در مورد ادبیات و کامو اجازه ی قضاوت به من نمی دهد. چند پرسش تنها رهنمایانند و علائمی که فراموششان نکنم.

 

رمان طاعون از دید من، محک زدن انسان ها و بازخوانی قوانین نانوشته ی شهری است که گرد عادت و پوچی آن را فرا گرفته است.طاعونی که میزبان دست و دلبازش موشی است برای "شهرتکانی" ظاهر می شود، همچون زلزله ای،سیلی، و هرچه که بتوان نام مصیبت بر آن نهاد. قوانین نا نوشته و نوشته در ذهن خوابزده ی مردمان بیدار می شوند و خلوت ها مهم، پیوستگی ها آشکار،دردهای همنوع پراهمیت،چشم ها بینا،گوش ها شنوا و خدا در قلب مردمی که به او باور دارند و ندارند،زنده می شود. مستی بیدار در پک های شرابی که مدهوشی را به ارمغان می آورند،چرا که اگر قرار است بمیریم  بگذار به شادی و مستی بمیریمو خدا باز میمیرد.

ریو و پدر پانلو که در قطب های نا همنام میزیند، قطب های هم نام خویش را در مینوردند چراکه "کودکی مرده است".کودکی بیگناه و سرشار از زندگی و عشق به آینده. چشمتنش مرگ موش ها را میدید و چشم در چشم آنها  می انداخت تا مردن را زندگی کند."موش سیاه"

و پیرمرد آسمی که نخودهایش را از کاسه ای به کاسه ی دیگر می ریزد، گردش دایره وار زندگی را در پیش چشم تصویر می کند،پوچ و عادی و جاودان؛ به مثابه ی ماری که دمش را گاز می گیرد.

طاعون به پوچی دامن می زند، پوچی ای که زندگی را زندگی می کند و مرگ را نیز.


  • ارسال کامنت(0)
22:05 1387/08/10
سرخ گون گونه اش در قاب چادرش می خندید،رقص مردمکان در صحنه ی سفید چشمانش به هر آنچه سیاهی بود دهن کجی می کرد،گیسوان سیاهش بر پیشانی اش می لغزید و با خاکستری ابروانش بازی می کرد،اما دهانش انار ترک خورده ای را می مانست که دانه های رسیده اش را آماده ی زایش می کرد؛

لبالب ناهمگون،

چون دیواره ی گوری بود که از شدت هراس ساکنش فروپاشیده باشد؛

چون لبان ساحره ای سحرگوی؛

چون خمره ای پر از حشرات؛

زهرگون شرابش را مهیای پذیرایی از قربانی اش میکرد.

و شیارهای این لبان ناهمگون...

چون جاده هایی که به هیچ ختم می شوند.

می خندید(گویی دهانش را برای بلعیدن باز کرده باشد)

و چه زیبا می خندید!

ماری که برای قربانی اش دهان گشوده باشد چه زیباست!

و چه معصوم...

و چه ترحم آور ...

وچه رنجور...

به کدامین سوی خواهد خزید؟

که را خواهد بلعید؟

رویایی بود بلعیدن و بلعیده شدن و خوشا به حال آنکه بلعیده شد!

در کوچه پس کوچه های مار ، کسی فریاد می زد"خدا مرده است!!"  


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.