
سبک فلامنکو در مقابل سبک سنتی ظاهر شد و با قدم نهادن در وادی ذهن گرایی توانست به فردگرایی در مقابل جمع گرایی سنتی دست یابد. و تمامی این مشخصه ها در اثری ثابت و محکم با قلبی روشن ، متعالی و در عین حال پرحسرت و تنها وجود دارد.
دوران رومانتیسیم لحظه ظهور فلامنکو بود. بنابراین صحبت خود را در مورد تماشاچیان و شاهدان واقعه فلامنکو ادامه می دهیم. ما این موضوع را از مسافرین بیگانه آغار می کنیم که در حال جستجوی افسانه و سنت بودند ، انسانهایی که در اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 وارد اسپانیا شدند . ورود آنها هم مثل ورود هر بیگانه ای ، باعث بوجود آمدن نگرش نوینی و برخورد با فرهنگ غنی اسپانیا که مملو از رنگ ، طعم و منظره های مختلف است ،شد. و این برای مردمان عصر رمانتیسیم بیشتر از اینکه یک اتفاق هیجان انگیز باشد ،یک شوق بود.
این خیلی هم باعث تعجب نیست که این مسافرین میخواستند اثر شهود و یافته های خود را بر جای بگذارند . طبق گفته های استاد لوپز انتیورس برگرفته از اطلاعات کتاب Foulche-Delbosc نویسندگان مسافر از 599 سفری که در طول قرن 19 در سراسر اسپانیا انجام دادند ،318 سفر مربوط به آندالوس بوده است.سومین بخش این مسافرین فرانسوی ها ،چهارمین بخش انگلیسی ها ،پنجمین بخش آلمان ها و ششمین گروه آمریکایی ها بودند.همچنین در بین این مسافرین مردم روسی، هلندی، پرتغالی، ایتالیایی وجود داشتند که با علاقه و شوق فراوان سعی در کشف دنیای عجیب بین پیرنه و آفریقا داشتند.در میان برخی از آنها میتوان Teófilo Gautier ،Richard Ford و ... را نام برد،که توانستند عادات و سنت های ما مانند بسیاری از فولکلور ها را کشف کنند .
![]() |
![]() |
چیزی که این مسافرین برای ما به ارمغان آوردند، ادامه دادن راه زیبای فرهنگ اسپانیایی به خصوص عادات جنوب اسپانیا یعنی آندالوس بود. چیزی که نه تنها مرزهای ما را به بی نهایت سوق می داد، بلکه در درون اسپانیا هم شور و عشقی نسبت به وطن و شناخت آن در مردم بوجود آورد. از نتایج مثبتی که آنها به جای گذاشتند همچنین میتوان به تأثیر ادبی و ایجاد علاقه برای انجام فعالیت های توریستی اشاره کرد. قابل ذکر است که در زمانی که اسپانیا دردوران سیاسی و تأثیر عواقب ونتایج آن بر مردم در به سر میبرد و همزمان با تظاهرات و اعترضات هنری ،هنرمندانی در اوج بی سوادی به شکوفایی رسیدند.تفاسیری در مورد اسپانیا وجود داشت که باعث توجه مردم به کشور می شد. آنها نگاه های انتقاد آمیز نسبت به اسپانیا و کوچک شمردن فلامنکو را نمیخواستند این خصوصیات را به گونه ای آشکار می توان در میان روشنفکران و نویسندگان و شاعران نسل 98 مشاهده کرد.
شواهدی وجود دارد که دقیقاً دروازه های فلامنکو را به سمت ما می گشاید و ما را به دست نویسنده ای اهل مالاگا می سپارد:
Serafín Estébanez Calderón ،یک نویسنده برجسته که در سال 1799 دیده به دنیا گشود و در 1867 دیده از جهان فرو بست،نویسنده ای هم عصر با مسافرین رمانتیک ذکر شده که نه تنها در تاریخ، از او به عنوان یک محرک ادبیات سنتی قرن 19 نام برده می شود بلکه به لطف او اطلاعاتی در مورد موسیقی فلامنکو به این خاک رسیده است.نوشته های او که با نام مستعار نویسنده،تحت عنوان سولیتاریو به معنای" تنها " امضا شده، خود به عنوان گواهی بر این حرکت و انقلاب هنری است که از دنیای عجیبی الهام گرفته شده است. در سال 1831 "رقصی در تریآنا " توسط نشریه نامه های اسپانیایی منتشر شد.و در این لحظه بود که بسیاری از چهره های مطرح فلامنکو همچونMaria de las Nieves, Juan de Dios, Perla La و ... پدیدار شدند. در میان برخی از آوازهای آنها میتوان به la Rondeña,la Caña و ...اشاره نمود.
در اینجا به بررسی نمونه ای از اشعار می پردازیم:
Toma niña esta naranja, que la cogí de mi huerto, no la partas con cuchillo, que va mi corazón dentro
دخترک این پرتقال را که از باغ خودم چیدم بگیر،آن را با چاقو تکه تکه نکن که قلب من درون آن است.
در نوامبر سال 1845 در صفحات مجله "قرن زیبا " ،مطلبی به نام " مجلس عمومی " به چاپ رسید . در این صحنه که باز هم آندالوسی بود و توسط این نویسنده چیره دست اهل مالاگا نوشته شده بود،ما باز هم وارد دنیایی می شویم که در آن باز هم شخصیت های فلامنکو پدیدار می شوند.
این مطلب آندالوسی یعنی" مجلس عمومی " راجع به زنی است به نام دلرس یک زن زیبا با پوستی برنزه و چشمانی مشکی که دندانهایی به سفیدی برف و کمری باریک و پاهایی زیبا دارد و به همراه گروهش بسیار زیبا و مجذوب کننده می رقصد. اما از میان آواز هایی که دلرس می خواند زیبا ترین آنها آوازی مالاگایی بود با سبک خابرا که بسیار محزون و بهتر بگوییم به سبک فلامنکو بود. بدین ترتیب Estébanez Calderón شرایط محیطی همانند بو، رنگ و حتی طعم غذای آندالوس و شخصیت ها، رقص و حرکت های آن را با بیان جزئیات توصیف می کند.

او به توصیف نوع پوشش و رفتارهای مردم میپردازد و برای ما فلامنکو ،شعر هایی عاشقنه و هشت سیلبی ها را به ارمغان می آورد ، و دید زیبا و مشاهدات خود را برای ما نیز نمایان می کند. به لطف او ما متوجه شدیم که فلامنکو اتفاق افتاده است و از مرزهای تریآنا هم فراتر رفته است، و در واقع امکان ادراک و لذت بردن از اولین مرحله فلامنکو را برای ما ممکن ساخت.
در اینجا شایسته است که بی شک از دیگر نویسندگان بزرگ که فلامنکو را به اوج رساندند یاد کنیم.بد نیست که از نویسندگان قرن 19 نیز نام برده شود چرا که آنها بوسیله اشعار ،آثار تئاتری یا حتی رمان های خود نقش به سزایی در انقلاب هنری آندالوس ایفا کردند :
از جمله میتوان Juan Antonio de Lza نویسنده و فولکلوریست مشهور که گیتار میزد و میخواند و می رقصید، را نام برد، همچنین خانم Cecilia Bohl de Feber فرزند کنسول Juan Nicolas Bohl de Feber که تخلص او Fernán Caballero و متولد سوئیس بود و بسیاری افراد دیگر .... با توجه به اهمیت شعر در این دوران، قابل ذکر است که مبحث شعر در این دوران شامل دو حرکت جدید می شد ، یکی حذف شعر به سبک فولکلور به خصوص نوع آندالوسی و دیگری تقلید از سبک شعر آلمانی به خصوص از شعر پست رمانتیک Heinrich Heine .
شاعری که تأثیر به سزایی بر شاعران اسپانیایی در آن زمان داشت.در منطقه سویل می توان شاعر بزرگ Gustavo Adolfo Dominguez Insausti که بعدها لقب Becquer گرفت و شاگرد او که اهل مادرید بود Agusto Ferran y Fornies را نام برد که هر دو آنها در سال 1860 در مادرید شهرت فراوانی داشتند.این موضوع بسیار عجیب بود که Ferran در سال 1861 مجموعه تنهایی را با پیش درآمدی از آثار Becquer نوشت و آن را از اشعار خود معرفی کرد .
هرچند این هنر در دوران مناسب و مطلوبی زاده نشد ، اما به عنوان پرچم دار
آزادی با خصوصیاتی بارز و کامل در بیان احساسات و زیبایی پدیدار گشت و با
خود انقلابی را به همراه آورد ، انقلابی که در آن علاوه بر روح رومانتیسیم
خلاقیت نیز حاکم بود.
www.flamenconews.ir
بارانی که نبارید … و ابری که نفهمید … !
بداهه…
بداهه تویی….. بذار بخنده… بذار سکوت کنه …. بذار گریه کنه…..
بذار تو این لحظات خفقان آور …. بداهه از تو بنوازه….. از تو خالی بشه…..از تو پر بشه....
امشب چقدر بارون تند می باره….مثه اشکای هر شب من که بی صدا رو گونه ام جاری میشه... ولی…. صدای بداهه نوازی من و سر ریز شدن احساسم با برخورد آروم انگشتام با تارهای سازم گره خورده….
آسمان هم در این میان سکوت کرد…
در عوض نگاهم با غباری از اشک پنهان شد…
شیرین...تلخ...نمیدونم چه احساسیه,فقط میدونم هرچی که هست پراز دلتنگیه...پراز بی تابیه...
بعد از این خالی کردن احساس ترک خورده روی سازم که تنها همدم شبای تنهاییمه حالا دیگه پوچ شدم … پر از خالی هستم … پر از نبودن … پر از خیال … پر از روزمره گی … پر از سکون … پر از یاد لحظه های مرده …لحظه هایی که میدونم دیگه هیچوقت برنمیگرده...هیچوقت...
>>Filomena<<


روزهایى بود كه مردمان فلامنكو براى بیان احساسات ریز و درشتشان به حركات و آواز فلامنكو روى مى آوردند. من هم در چنین محیطى به دنیا آمدم و كم كم قد كشیدم و بزرگ شدم.
۲۱ دسامبر ۱۹۴۷ بود كه به دنیا آمدم. مادرم لوسیا گومز زن سختكوش و خانه دارى نمونه بود. پدرم هم آنتونیو سانچز، استثنایى بود. آن روزها مثل همه كارگرهاى سابق دوره جنگ هاى داخلى اسپانیا، براى ساختن زندگى اش لباس مى فروخت و گیتار مى زد. تازه عادت داشت در مراسم عروسى باندوریا۱ پدرم سرپرست یك خانواده فقیر پرجمعیت بود! آدم عجیبى بود.
ذاتاً دوست داشت كسانى را كه عاشق موسیقى بودند حمایت كند. دلش مى خواست به پسرانش نوازندگى گیتار یاد بدهد كه آن روزها البته كارى بى معنى و بى فایده بود. رامون و پپه هر كدام از بهترین آوازخوان ها شدند.
آنتونیو براى اینكه زبان یاد بگیرد از زیر ساز زدن در رفت و من هم كه از ۶ سالگى چسبیدم به یادگیرى گیتار. یك جورهایى گیتار شد رابط كلامى من و پدر. من همه چیز را به پدرم مدیونم. وقتى بچه بودم مجبورم مى كرد ساز بزنم.
درست وقتى كه ظرفیت و گنجایش تصمیم گیرى براى آینده ات را ندارى، وقتى كه نمى دانى در زندگى مى خواهى چى كار كنى، این زمانى است كه كسى باید تو را هل بدهد، راه را به تو نشان دهد. این همان كارى است كه پدرم كرد.

آن روزها نمى توانست من را مدرسه بفرستد چون در خانه پولى نبود. مجبور بودم كار كنم و پول دربیاورم. چون به مدرسه نرفته ام مشكلاتى هم دارم اما خب، عادت كرده ام. فرصت هایى پیش مى آید و من متاسفم چرا فرهیخته نیستم، چرا فصاحت ندارم، به روز نیستم.
اما وقتى سن و سالى از تو مى گذرد، عادت مى كنى. آره به بودن و پذیرفتن آنچه كه هستى. وقتى جوانى مى خواهى به نوعى سوپرمن باشى و البته این حس منجر به بروز مشكلات و ترس ها و یاس هایى هم مى شود.
اما گرسنگى همیشه انگیزه اى قوى براى بارور كردن كمال است. من این را به تجربه یاد گرفته ام. بسیارى از هنرمندان اغراق مى كنند كه گرسنه، هنرمند نیست و نخواهد بود. اما من معتقدم آدم زمانى كه چیزهایى به دست مى آورد باید از گرسنگى سپاسگزار باشد.
چون اگر با یك شكم پر به دنیا بیایى، انگیزه هاى كمترى دارى! اولین بار كه به روى صحنه رفتم، ۱۳ سالم بود. اولین بار بود كه به شمال آمریكا سفر مى كردم آن هم با گروه اسپانیایى باله كلاسیك خوزه گركو.
سومین گیتارنوازشان بودم. در آمریكا با سابیكاس و ماریو اسكودرو روبه رو شدم. به من توصیه كردند سبك خودم را پیدا كنم. براى من كه بچه بودم سبك نقطه شروع نبود بلكه یك جور درآمد بود. وقتى انگشتانم را روى گیتار مى گذاشتم، آن را پر از انگشتان دیگر هنرمندان مى دیدم.
از همه بیشتر نینو ریكاردو درخشان ترین گیتار نواز آن دوران را حس مى كردم. نینو دوست خیلى نزدیك پدرم بود. سابیكاس همیشه مى گفت در ایالات متحده نسبت به اسپانیا، مخاطب گیتار فلامنكو بیشتر است.
در آمریكا مردم درك موسیقایى خوبى دارند و بسیارى از جوان ها به فلامنكو علاقه مندند اما در اسپانیاست كه مردم واقعاً موسیقى فلامنكو را «مى فهمند».
سابیكاس سال ۹۰ مرد. به نظرم دوستى تنها كسى است كه هیچ نیازى به توضیح ندارد. بعد از مرگش بود كه در آلبوم زریاب یك تارانتاس را به یاد او جا دادم. كولى ها مى گویند پنج قرن است كه فلامنكو را ابداع كردند.
این حرف به این معنى نیست آنهایى كه كولى نیستند شایستگى ندارند. كسى كه در تماس با كولى هاست و با آنها بزرگ مى شود، معمولاً خیلى خوب از آب درمى آید. درست مثل آنتونیو شاكن، ال نینو ریكاردو و خیلى هاى دیگر. نه این میراث كسى نیست.
میراث متعلق به كسى است كه از وقتى به دنیا مى آید آن را بسازد. موسیقى فلامنكو هم مثل این است.اما مردم فلامنكو در كل آدم هاى دگمى هستند. بد هم نیست. تازه چیز خوبى هم مى تواند باشد حالا هر چند كه تحول كندتر صورت خواهد گرفت. من با اصالتگراها موافق نیستم. آنها اجازه نمى دهند مردم آن طورى كه مى خواهند بخوانند و حركت كنند. به هرحال هر كسى باید كارى را كه دوست دارد، بكند. بیشتر كه فكر مى كنم مى بینم همه چیز مى تواند موثر باشد به شرطى كه بدانى هر چیز را چه طور بارز كنى.
براى بعضى آدم ها موسیقى پیچیده ترین راه براى بیان ساده ترین چیزهاست. براى بقیه هم راه بسیار ساده اى است براى بیان چیزهاى پیچیده!
خیلى وقت ها اما تخیل حرف اول را مى زند.عقل سلیم تا زمانى كه وابسته به ظرفیت روشنفكرى شماست، محدود است. تخیل اما هیچ محدودیتى ندارد. گاهى تخیل با این عقل سلیم در تضاد است. بعضى وقت ها افسوس مى خورم كه چرا موسیقى را نمى فهمم.
درست مثل درك نكردن علوم عقلى و ریاضیات است. با این همه، نفهمیدن تو را وامى دارد تا بالاتر پرواز كنى یا دست كم به پرواز درت مى آورد و در جایى كه عقل نمى تواند سیطره اى داشته باشد، این تخیل است كه تو را سرپا نگه مى دارد. تخیلى كه به همه چیز چنگ مى زند و سنت یكى از آنهاست.
تو سنت را با یك دست چنگ مى زنى و با دست دیگرت مى خراشى و مى كاوى. خیلى مهم است كه سنت را از دست ندهى چون كه ضرورت و پایه و اساس همه چى در آن است. با سنت هر كجا كه بخواهى مى توانى فرار كنى و بروى. اما ترك این ریشه یعنى بى هویتى.
عطر و رایحه و شكوه و طعم فلامنكو آنجاست. به اعتقاد من فلامنكو مهمترین فرهنگ اسپانیا نیست. اما با این همه به گونه اى معرف فرهنگ اسپانیا در اروپاست؛ حتى اگر بعضى از آدم ها اینچنین جهانى شدنى را دوست نداشته باشند.
فلامنكو متعلق به اندلس است. ربطى به باسك و گالیسى و كاتالان ها ندارد. خب، حدس مى زنم آنها دوست ندارند در خارج از اسپانیا به نام فلامنكو شناخته شوند. اما اندلس بخش مهمى از اسپانیاست.
فلامنكو، موسیقى افسانه اى است. از نظر حسى قوى است و ریتم خاص خودش را دارد كه در كمتر فولكلور اروپایى مى شود نظیرش را پیدا كرد. خیلى از جوان ها به كنسرت هاى من مى آیند. فلامنكو موسیقى شاخصى است و بسیارى از كسانى كه شاید فلامنكو را دوست ندارند به دلایل دیگرى به كنسرت هاى من مى آیند به خاطر تكنیك گیتارنوازى، به خاطر ریتم ها، به خاطر كنجكاوى...
پاكودلوسیاى حقیقى، موزیسین، كسى كه روى صحنه مى نشیند و ساز مى زند، اول فرانسیسكو سانچز و بعد پاكودلوسیاست. آدمى كه ماسك مى زند و با خیلى چیزها شرطى مى شود، یك موزیسین اصیل نیست.
پشت صحنه باید آگاه باشى، در تلویزیون ظاهر بشوى، مصاحبه كنى و خنده به لب داشته باشى تا مردم فكر نكنند دیوانه اى! سعى كردم تا پاكودلوسیا و فرانسیسكو سانچز تا جایى كه ممكن است به هم نزدیك باشند، البته همیشه هم موفق نشده ام. حالا یا به خاطر حرفه اى است كه انتخاب كرده ام یا به خاطر پیشامدهاى زندگى اما هنرمند آرزو دارد فهمیده شود، ارتباط برقرار كند و ثابت كند كه حقیقت را دوست دارد. نمى دانم تا چه حد مى شود افكار عمومى را صیقل داد.

اما... خب، حقیقت دارد. شاید موفقیت نوعى صیقل زدن افكار عمومى باشد. به هر حال یك هنرمند باید به خودش وفادار باشد. باید خودش را دوست داشته باشد، باور كند. چون ناخودآگاه، خود درونش را منعكس مى كند. مردم هم همین «خود» را مى بینند و مى شناسند.
مردم مى گویند به جاى اینكه جهانى باشى اول باید بومى باشىمن به این معتقدم. اگر فقط به این فكر كنى كه دیگران چه مى خواهند بگویند، دیوانه مى شوى. گم مى شوى. عملاً انتقادها بى حاصل اند چون تو، خودت منتقد خودت هستى. اگر خوب ساز نزنى و انتقاد مثبت باشد یا برعكس، دیگر براى منتقدها احترام قائل نیستى. در موارد خیلى كمى است كه نقد، حتى اگر مثبت نباشد، مى تواند سازنده باشد. وقتى ۱۷ سالم بود نیویورك تایمز توبیخم كرد.
اما حقیقتى را گفته بود كه از آن تاثیر گرفتم. معمولاً منتقدها چیزهاى خیلى زیبا و شاعرانه اى مى نویسند. همیشه درباره من چیزهاى خیلى خوبى مى گویند ولى درباره چرایى قضیه هیچ توضیحى نمى دهند!
در ژاپن منتقدان جدى تر و علمى تر و سختگیرترند. با وجود همه این ستایش ها، انگیزه محرك اصلى است و آدم را به فكر مى اندازد تا كارى بكند.
زندگى درون یك جامعه و درون یك سیستم مثل بازى مى ماند. در این سیستم پول مى گوید كه تو برده اى. هر كس پول به دست مى آورد تا كارى را كه دوست دارد، بكند. در مقام یك هنرمند، پول تنها به تو اعتبار كارى مى دهد. فقط همین ... پول كه به هنرمند حس نمى دهد. آدم باید بفهمد چه طورى به پول ارزش ببخشد وگرنه خیلى راحت به دام زیاده خواهى و پول دوستى مى افتد.
خیلى خطرناك است كه آدم به اینجا برسد. اما آدم ذاتاً یك شخصیت دارد. فرق نمى كند كه چه كار بكنیم. یك دوچرخه سوار شاید یك هنرمند باشد و یك خواننده فلامنكو شاید روحیه یك پهلوان را داشته باشد. ما همه یك حس مشترك داریم. و خنده و گریه و ناراحتى، تنها كنش هاى متفاوت ما هستند.
من به این اعتقاد ندارم كه هنرمندى شغل است. برچسب ها را دوست ندارم. این واقعیت كه من گیتاریستم هیچ عنوانى بهم نمى دهد، چون تا وقتى به كار مى آید كه من كار كنم. هنر در نوع بشر ذاتى است. آدم مى تواند هنر را به هر نحوى توصیف كند. با نقاشى، نوشتن یا نواختن.
خیلى از آدم ها به اسم هنرمند مشغول به كارند و هرگز هم هنرمند نخواهند شد. بقیه، در كنار هنرمند بودن، در كارهاى هنرى هم فعالیت دارند. شاید تكنیكى هم نداشته باشند اما مى دانند چرا این كار را مى كنند و خوب بلدند اجراى خوبى داشته باشند. خیلى از فلامنكونوازان هستند كه مدت ها ساز مى زنند اما یك دفعه یك چیز با كیفیت خلق مى كنند و حس یك نابغه را دارند.

این مسئله در مسابقات گاوبازى هم اتفاق مى افتد. گاوبازهایى هستند مثل رافائل دپائولا یا كورو رومرو كه حتى وقتى تكنیك استادانه اى هم ندارند باز هم هنرمندهاى بزرگى اند. من هیچ وقت نخواستم نفر اول باشم و هرگز هم تلاش نكردم تا جلوتر از دیگران بدوم. به سادگى در این راه قدم زدم و حتى سوار ماشین هاى لوكس هم نشدم!! زمان از آدم جلوتر مى رود. تو پیرتر مى شوى، انرژى ات را از دست مى دهى، تخیل و شعورت از پا درمى آید و فراتر اینكه، انگیزه هایت كمتر مى شوند.
در حال حاضر فقط براى حفظ پرستیژى كه دارم كار مى كنم. تنها انگیزه ام هم دیدن یكى تو دنیاست كه بگوید از وقتى كارهاى من را شنیده، زندگى اش عوض شده و فقط به خاطر من یاد گرفته چه طورى گیتار بزند.