28 دی 85 - 07:29 |
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است . وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است. نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک. مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین ! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای منم ، من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم منم ، من ، سنگ تیپا خورده رنجور منم ، دشنام پست آ فرینش ، نغمه ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم. حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست ، مرگی نیست صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟ فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلی سرد زمستان است. و قندیل سپهر تلگ میدان ، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است. حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ، درختان اسکلتهای بلور آجین ، زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبارآلوده مهر و ماه ، زمستان است |
28 دی 85 - 07:25 |
وقتی مردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید مثل لکه ننگی که از صفحه زمین می زدایید ، تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم و چشمانم تصویری از تمامی احساساتم ... تبلور سایه روشن های زندگیم دستانم ستایشگرین نوازشگران و قلبم عصاره ای از عشق ؛ عریانم نسازید من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم اشک هایتان ارزانیتان و ناله های بیهوده تان ... خوب می دانم سه بار که خورشید غروب کند من برای همیشه در خاطره هاتان غروب می کنم خروارها خاک سرد برای من
|
28 دی 85 - 07:20 |
دهانت را میبویند مبادا كه گفته باشی دوستت میدارم. دلت را میبویند روزگار غریبیست، نازنین و عشق را كنار تیرك راهبند تازیانه میزنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد در این بن بست كج و پیچ سرما آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان میدارند. به اندیشیدن خطر مكن. روزگار غریبیست، نازنین آنكه بر در میكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید كرد آنك، قصابانند بر گذرگاهها مستقر با كنده و ساطوری خونالود روزگار غریبیست، نازنین و تبسم را بر لبها جراحی میكنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد كباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبیست، نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوی خانه نهان باید كرد شاملو |









