شب همون عصر که مادام بهم گفته بود کاترین میاد تهران به
اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم اینکه کارم دست بود یا نه
ادم کنجکاوی نبودم اما تصمیم داشتم ازش بخوام در مورد
این اتفاقات با من صحبت کنه .
عصر روز فردا وقتی برگشتم خونه مقدار خردیدی که داشتم رو
پشت در گذاشتم و در خونه مادام رو زدم تا از اومدن کاترین
اطمینان حاصل کنم مادام در رو باز کرد و ازش پرسیدم کاترین
اومده در جواب گفت بله چند ساعتی هست رسیده خود
کاترین اومد جلوی در و با من احوال پرسی کرد.
روز چهارم عصر مادام اومد درخونه که من شب شیفت هستم
مواظب کاترین هم باشی بهش گفتم باشه خود کاترین رو صدا
کردم و ازش خواستم اگه کاری داشت خبرم کنه .
شب دراز کشیده بودم و مقاله ای که قرار بود فردا تحویل بدم
رو داشتم منوشتم در خونه زده شد ، در رو باز کردم کاترین بود
با سینی در دست باگت و کالباس قبل از اینکه سلام بدم
گفت شام که نخوردی بهش گفتم نه شام ندارم بیا تو
کتری رو گذاشتم رو گاز و شروع کردیم به خوردن شام
کاترین اشتهای زیادی نداشت از چند ماه پیش که دیده بودم
لاغرتر شده بود .
از اتفاقات روزمره که تو این چند ماه برای هم دیگر
افتاده صحبت میکردیم شام تموم شده بود ازش تشکر کردم و
سفره رو جمع کردم چایی رو دم کردم و سیگاری روشن کردم
هوا خوب بود بارون نم نم میبارید به این فکر میکردم که از کجا
موضوع رو شروع کنم . بهش گفتم چند روز اینجا هستی در
جواب شنیدم نمیدونم نمیدونم چند روزی هستم .
حرفش رو قطع کردم و بهش گفتم نمیخایی به من بگی
چه اتفاقاتی افتاده من نباید در جریان باشم .
کمی مکث کرد و با بغض شروع کرد به حرف زدن
حرفهای های که میزد باورم نمیشد
از دانشگاه برای یک ترم مرخصی گرفته بود و این موضوع
رو هیچکس نمی دونست .
کاترین بیمار بود و سری قبل که تهران اومده بود برای دادن
یک سری ازمایشات بود
نمیدو ستم چی بگم فقط اروم بهش گفتم خب صلاح نیست
مادام در جریان باشه
کمی مکث کرد ؛ گفت میترسم این موضوع نگرانش کنه ، باهش
صحبت کردم قرار شد فردا با مادام صحبت کنه
روز پنجم همش تو فکر این بودم که با مادام صحبت کرد یا نه
شب همون روز تلفن خونه زنگ زد کاترین بود ازم خواست برم
خونه اونا با نگرانی حاضر شدم و رفتم اونجا مادام حالش خوب
نبود کمی باهم صحبت کردیم قرار شد فردا دکتر متخصصی که
مادام معرفی کرده ازش وقت بگیرم
روز ششم برای همون روز عصر تونستم وقت بگیرم و با تماس
با کاترین ازش خواستم تما م مدارک و ازمایشات پزشکی خودش
رو جمع کنه و ساعت 6 دم در مطب حاضر باشه .
مادام هم اومده بود ، هر دوتا وارد مطب شدن و من بیرون منتظر
شدم فکر کنم چهل دقیقه ای طول کشید وقتی اومدن حال هر
دوتاشون پریشون بود . حرفی نزدم باهم برگشتیم سمت خونه
در خونه که رسیدم مادام ازم تشکر کرد و بدون اینکه بپرسم
چی دکتر گفته رفتم خونه .
روز هفتم . شب اون روز در خونه مادام رو زدم تا حالی ازشون
جویا بشم مادام در رو باز کرد و ازم خواست تا برم داخل قبول
نکردم ولی با اسرار مادم اینکه کار داره باهم رفتم داخل
لحظاتی بود که حرف نمیزدیم مادام سیگار میکشید سکوت
رو شکستم و پرسیدم دکتر چی گفت .
کاترین بهم نگاه کرد و سرش رو انداخت پایین در جواب مادام
گفت یک ماه دیگه وقت عمل داره . بازهم لحظه ای سکوت
با اجازه از مادام سیگاری روشن کردم .
کاترین داشت صحبت میکرد که مادام حرفش رو قطع کرد و از
من پرسید اگر اشتباه نکنم ده پانزده روز دیگه باید محرم باشه
در جواب گفتم بله دقیقا شانزده روز دیگه ، سرش انداخت پایین
و بهم گفت میخام نذری بدم بهم کمک میکنی ، گفتم چرا که نه
ولی چی در جواب گفت نمیدونم فعلا تصمیم نگرفتم شاید شیر
منم قبول کردم که کمک کنم و برگشتم خونه .
همیشه دهه اول محرم رو پیش مادرم میرفتم
ولی اینبار به خاطر مادام نمیشد برم همون شب تماس گرفتم
و ازمادرم خواستم بیاد تهران قبول نمیکرد ولی با اسرار من
قبول کرد . روزها به همین شکل سپری میشد .
سوم محرم صبح مادرم تماس گرفت که برا امشب بیلط دارم
من خوشحال شدم .
فردای اون روز صبح رفتم ترمینال دنبالش تو راه برگشت به خونه
همه اتفاقات رو تعریف کردم و گفتم کاترین چه حالی داره ناراحت
شد و در جواب گفت خدا بزرگه خوب میشه .
شب همون روز با مادرم خونه مادام رفتیم ، مادام هم با دیدن
مادرم خوشحال شد و مدتی باهم صحبت کردن من حرفشون
رو قطع کردم و پرسیدم بلاخره قرار شد چی نذزی بدین ،
گفت شیر با کیک و ساندیس ، گفتم خوبه و هر دوتاش یک
روز نباشه میندازیم شب هشتم و نهم مادام هم قبول کرد
هشتم محرم اون روز صبح با مادام رفتیم شیر و کیک و ساندیس
که لازم بود رو خریدم . شب همون روز به دو قسمت تقسیم شدیم
من و کاترین و مادام و مادرم ، کاترین لیوان های یک بار مصرف رو پر
میکرد و من باسینی داخل مردم میرفتم . حالش خوب نبود و نمیتونست
زیاد سر پا باشه اما به روی خودش نمی اورد .
یک ماه شد و قرار بود کاترین فردا عمل بشه یک روز قبل از عمل
رفت بیمارستان و بستری شد .
مادرم سه روز بعد از عاشورا برگشته بود شهر مون و من دوباره تنها
شده بودم .
فردای روز عمل من رفتم بیمارستان برای احوال پرسی از دوستان
و اشناهای مادام و کاترین اونجا بودن . چهار شب باید بیمارستان
میموند روز پنجم برگشتن خونه و دو روز بعد من برای احول پرسی
رفتم خونه مادام
قرار بود پنج هفته ای خونه استراحت کنه و قرصهای که دکتر داده بود
رو بخوره با سرم و امپولهای که هفته ای یک بار باید میزده .
اگر جواب ازمایشات خوب نبود باید ده جلسه ای هم شیمی درمانی
میشد و دوباره ازمایشات رو تکرار میکردند .
بیست و سه روز بعد از عمل : کاترین برای دادن یک سری ازمایشات
با مادام رفتن ازمایشگاه و سه روز بعد قرار بود با داشتن برگه ازمایشات
پیش دکتر متخصصی که رفته بودن برن .
عصر اون روزیکه مطب رفته بودن خونه بودم و منتظر بودم تا
برگردن و بپرسم ببینم دکتر چی گفته . صدای برگشتنشون
رو شنیدم اما جرات نداشتم در رو باز کنم .
یک ساعت بعد حاضر شدم و رفته در خونه مادام خود مادام
در رو باز کرد و من رو دعوت کرد برم داخل رفتم داخل بهم
گفت بشین برات شیرنی بیارم وقتی اسم شیرنی رو شنیدم
کمی خوشحال شدم وقتی پرسیدم دکتر چی گفته در جواب
شنیدم دکتر میگفت شانس با شما بود عمل به خوبی جواب
داده و میشه گفت یه مجعزه هست و کاترین کاملا خوب شده
اما باید یک ماهی هم استحرات کنه قرص دارو مصرف کنه تا
بهبودی کامل خودش رو به دست بیاره از این حرفش خیلی
خوشحال شدم و شکر خدا رو بجا اوردم .
امیر علی
مــادام ( قسمت سوم )
ساعت نه صبح ، در رو باز کردم جلوی در وایساده بود سلام و
احوال پرسی کردیم ، پله ها رو بدون اینکه حرفی زده بشه پایین
رفتیم تا سر کوچه باید پیاده میرفتیم بهش گفتم کاش اژانس
میگرفتم ، گفت نه دوس دارم بخشی از راه رو پیدا بریم اگه اشکالی
نداره ، قبول کردم و قرار شدم کمی پیاده روی کنیم هوا خوب بود
هنوز سکوت بین ما حاکم بود تا اینکه بهم گفت :
به نظر میاد ادم راز داری هستی
نمیدونم چرا این حرف رو زد جوابی نداشتم بدم کمی سکوت کردم
و گفتم میخوای رازی بهم بگی
راستش اره میشه بهت اعتماد کنم
اعتماد کنی خب اره کاری باید بکنم ، نمیدونستم چی تو سرش
هست و میخواست حرفی بگه
- خب من گوش میکنم
چیز مهمی نیست ولی سر همین چهاراه من ازت جدا میشم و
میرم دنبال کار خودم اما میخوام که مامان ندونه
کمی گیج شده بودم ، ازش پرسیدم یعنی با من نمیاید بریم
کم مکث کرد گفت دوست دارم بیام ولی نه نمیام کار دارم
اما ازت میخوام که مامان ندونه بعد از ظهر یه جایی قرار
میزاریم باهم بر میگردیم ،
نمیدونستم چی باید بگم قبول کردم و از هم خداحافظی کردیم
قرار شد ساعت دو همین چهاراه هم دیگر رو ببینیم .
من دنبال کار های خودم رفتم ، فکر م مشغول بود که چرا این کار
رو کردم اما قضاوت نمیکردم ، این سوال تو ذهنم بود که به مادام
باید چه جوابی بدم اگه پرسید کجا ها رفتین ، برنامه هام رو طوری
تنظیم کردم که سر ساعت دو بر گردم سر چهاراهی که از هم جدا
شدیم . همین کار رو هم کردم یک ربع مانده به دو سر قرار حاضر
بودم به خودم گفتم تا بیاد سیگاری روشن کنم و قدم بزنم هوا
کمی گرم بود ساعت از دو هم گذشت اما خبری از کاترین نبود
سه ربعی منتظر شدم اما کاترین نیومد این بود که بر گشتم
خونه شمارش رو هم نداشتم باهاش تماس بگیرم
نیم ساعتی بود خونه رسیده بودم و برا خودم نیم رو درست کرده
بودم که در خونه زده شد گفتم حتما کاترین هست در رو باز کردم
کاترین بود ، سلام کردم و بهش گفتم من خیلی منتظر شدم ،
میدونم شرمنده من کارم طول کشید واقعا شرمنده
مهم نیست ، فقط نگرانت شدم
ازم خواست که این موضوع رو به مادام نگم رو قرار شد اگه
پرسید بهش بگم که بله باهم بودیم .
عصر همون روز مادام زود اومده بود و من رو برا صرف چایی
دعوت کرد خونه نمی خواستم برم چون جوابی نداشتم
اصلا نمیدونم کارم درست هست یانه
اما رفتم ، وقتی من رو دید دوباره گفت با زحمتهای کاترین
این دفعه به کاترین نگاه کردم و گفتم خواهش میکنم دیگه
جوابی ندادم
سه بار باهم قرار گذاشتیم دوبار صبح و یک بار عصر و هر سه
بار از هم جدا شدیم و دنبال کار های خودمون رفیتم
این وسط مادام بود که از اتفاقات خبر نداشت و من که بی
خبر از انچه که اتفاق میوفته ، قرار بود پنج روز تهران باشه
اما دو روز دیگه هم باید میموند
نمیخواستم قضاوت کنم اما حقیقت این بود که ذهنم رو
مشغول کرده بود کار های عجیب این دختر ،
عصر روز اخر قرار شد باهم بریم پارک ، همین کار رو هم
کردیم و یک ساعتی پارک نزدیک محله مون بودیم حرف
خاصی بین ما رد و بدل نمیشد تا اینکه خودش سر صحبت
رو باز کردم و ازم تشکر کرد برا این چند روز و اینکه این
موضوع بین ما بمونه و مادام اطلاعی از این اتفاقات پیدا
نکنه . من هم قبول کردم و بدون اینکه کنجکاوی کنم از
اتفاقاتی که پیش امده بر گشتیم خونه و از هم خدا حافظی
کردیم و دوبار از من تشکر کرد و گفت لطف بزرگی در حق من
کردی تنهایی نمیدونستم چیکار باید بکنم . بازهم جوابی نداشتم
بدم ، شب همون روز راهی اصفهان شد اما قبل رفتن از من
خداحافظی کرد و گفت از دست من که ناراحت نیستی ،
ناراحت نبودم اما به این فکر میکردم اگه مادام موضوع رو بدونه
چی بهم میگه ،
شب به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم اما جوابی نداشتم
روز ها به همین شکل سپری شد و من مشغول کار های خودم
و بی خبر از کاترین البته یکبار از مادام حالش رو پرسیده بودم
چهار ماهی از این اتفاق گذشته بود ، ماه دوم پاییز بود که
یک روز عصر و قتی خونه بر میگشتم مادام رو دیدم و بهم گفت
فردا قرار هست کاترین بیاد تهران
ادامه قسمت چهارم امیر علی
مــادام قسمت دوم
داشتم فکر میکردم نکنه برداشت بدی از تعارف من بکنه ولی
من که منظور خاصی نداشتم نه این فکر رو نمیکنه اصلا من
به خاطر مادام این کار رو کردم خیلی زحمت من رو کشیده
بعضی شبها برام شام درست کرد نه کار خوبی کرد م
-عصر رفتم بیرون تا قدم بزنم غذای که خوردی بودم رو هضم
کنم برگشتنی بازهم مغازه اقای سلیمی سر زدم کم باهم
گپ زدیم و راهنمایی های خوبی بهم کرد .
-تازه خونه رسیده بودم که در خونه زده شد مادام بود وبا صدای
بلند صدام زد بی اختیار ساعت رو نگه کردم بیست دقیه به نه
در رو باز کردم
-پسر کجای شام خونه ما دعوت هستی زود بیا ، شام برای چی
داشتم من و من میکردم دوباره گفت منتظرتم ها دیر نکن زود بیای
و رفت نذاشت حتی من حرف بزنم – موندم چیکار کنم برم یا نه
ولی بد میشه حاضر شدم ساعت نه رفتم خونه مادام
در رو دخترش باز کرد سلام احوال پرسی رفتم داخل مادام اشپز
خونه بود با صدای بلند گفت کاترین میگفت براش ناهار درست کردی
ولی خسته بوده قبول نکرده برا همین برات شام درست کرده که
ازت تشکری بکنه ،
چه تشکری ایشون که نیومدن برا ناهار درستش همین بود که
من هم نیام
- خب خب خودت رو لوس نکن حالا که اومدی چه فرقی
داره بشین برات چایی بیارم
نشستم ، کاترین هم مبل بغلی من نشست هنوز سر صحبت
باز نشده بود یعنی نمیدونسنم از کجا شروع کنم برگشتم به
کاترین و پرسیدم باطری گرفتین جواب داد اره عصری رفتم
گرفتم
- شما دانشجو هستین
- بله من عکاسی میخونم
- چه خوب برا استراحت اومدین تهران
- نه برا پروژه درسی هست چند تا باید عکس بگیرم
مادام اومد تو اتاق برام یه چای لیوانی اورده بود گذاشت رو میز
و گفت براتو لیوانی ریختم ها،خنده ا م گرفت و ازش تشکر کردم
نشست روبرو ی من و از کاترین شروع کرد به صحیت کردن که
این دختر من عکاس حرفه ای هست ها واز این قبیل تعریف ها و
گاهی وقت ها گلایه از سر نزدن ها و تنبلی هاش ، کاترین هم
گوش میداد و گاهی وقت ها میگفت مامی خیلی خب حالا
همینطور که صحبت میکرد سیگاری روشن کرد و با مخالفت تند
کاترین روبرو شد در جواب خندید و به حرف هاش ادامه داد
- خب خب فکر کنم شام حاضر باشه ماکرونی که دوست
داری ، بله دوست دارم زحمت کشیدن اما حقیقتا اشتها نداشتم
ناهار زیاد خورده بودم ، رفت اشپز خونه و لحظاتی بعد صدا زد سر میز
شام
-سر شام هم صحبت از عکاسی کاترین بود و عکسهای که گرفته
مادام خطاب به من گفت فردا اگر وقت داری با کاترین برین بیرون
چند تا عکس بگیره ، نمیدونستم چی باید بگم قبول کردم و گفتم
باشه مشکلی نیست فردا من صبح میرم دفتر یکی از مجله ها نیم
ساعتی کار دارم و از اونجا میرم دنبال ، کاترین حرفم رو قطع کرد
و گفت چی خوب خیلی خوبه منم میام از نزدیک میبنم شاید چند تا
عکس هم گرفتیم
شام تموم شده بود و کاترین داشت میز رو تمیز میکرد ازش
تشکر کردم
- خواهش میکنم ولی شما که چیزی نخوردیم
- بله خب اشتها نداشتم
- نکنه ناهاری که برا من گذاشته بودین رو هم خوردین
- خندیدم و چیزی نگفتم
مادام زیر سیگاری برام اورد و گفت راحت باش پسر روشن کن
نمیدونستم چی بگم شاید با کاترین رودروایسی داشتم اما
روشن کردم کمی باهم صحبت کردیم و قرار فردا رو گذاشتیم
ساعت نه صبح
ادامه قسمت سوم امیر علی
مــادام ( قسمت اول )
تازه خونه رسیده بودم و دارز کشیده بودم که سر و صداشون
بلند شد همیشه باهم دعوا میکنند سر موضاعات الکی
ادم کنجکاوی نیستم ولی صداشون رو میشنوم که سر
حموم رفتن هست که کی اول بره بر رفتم اشپز خونه
کتری رو رو گاز گذشتم اومدم رادیو رو رشن کردم امشب
باید در مورد موسیقی کلاسیک برنامه داشته باشه .
دوستم برام از سفر قیلون اورده میگفت خوشمان امد و دوتا
گرفتیم یکی برا تو و یکی برای خودم ولی من قیلون نمیکشم -
قلم و دفترم رو برداشتم که رمان ناقصم رو به نصفه برسونم
تازه گرم نوشتن بودم که مادام صدام کرد ،
مادام هم از همسایه های ما هست خانم میان سال مهربونی
که مثل خودم سیگار میکشه بلند شدم و در رو باز کردم مثل
همیشه خندان و با لجهه شیرنش ، گاهی وقتها ترکی هم
صحبت میکنه باهام -
احوال پرسی کرد و گفت فردا دخترم قرار هست از اصفهان
بیاد تهران من سرکار هستم و دیر میام این کلید پیشت باشه
و اومد بهش بده ، گفتم باشه ولی کی میرسه ، کمی مکث
کرد و گفت نمیدونم نزدیکیهای ظهر باید برسه کلید و گرفتم و
در رو بستم - دختر مادام رو یکی دو بار بیشتر ندیدم ولی میدونم
دختر سالمی هست شادو سر حال -
هوا گرم بود پنجره اتاقم رو باز کردم دیگه سر و صدای نبود
این برادر و خواهر همیشه دعوا دارن -
چایی رو دم کردم یه لیوان پر برا خودم ریختم عطر خوبی داره
امروز خریدم فروشنده میگفت من چون دوست دارم این و بهت
پیشنهاد میکنم کمی گرون بود ولی گویا ارزش داره -
نمی تونستم رو نوشته هام تمرکز کنم دختر مادام کل ذهنم رو
اشغال کرده بود به این فکر میکردم که خونه رو تمیز کنم و برا
فردا ظهر ناهار درست کنم ، همین کار رو هم کردم یک ساعت
طول کشید تا خونه رو تمیز کنم ، برا شام ساندویج گرفته بودم
حسابی گرسنه ام شده بود ساعت نزدیک دوازده هست و من
هنوز کلی کار دارم . باید حساب کتابهای این ماه رو یه جا جمع
کنم فردا هم اول برج هست و باید اجارم رو پرادخت کنم اما
هنوز از دوتا مجله ای که نوشته هام رو چاپ کردن پولی نگرفتم
کاش میشد یکم رو پول رهن میومدم تا اجارم کمتر میشد برای
سال بعد همین کار رو میکنم - باید بخوابم صبح چند تا کار بانکی
دارم اونا رو تموم کنم بر گردم خونه و منتظر دختر مادام باشم .
تازه پیش اقای سلیمی کتاب فروش سر محلمون هم برم .
ظهر- هوا گرم تر شده کولر هم خراب هست چند باری گفتم بیان
نگاه کنن اما ادم رو بازی میدن امروز و فردا میکنن /
من کارهای بیرونم رو تموم کردم و
دارم فکر میکنم چی برای ناهار درست کنم بعداز فکر کردن
بلاخره تصمیم گرفتم استانبولی درست کنم فکر کنم خوشش
بیاد چند تا سیب زمینی پوست کندم و برنج گذاشتم رو گاز تا
حسابی دم بکشه گوشت نداشتم مجبور شدم با مرغ
درست کنم . کاراهام رو انجام دادم و یه چای ریختم اومدم کنار
پنجره نشستم -
بیرون رفت امد زیاد بود منتظر بودم تا دختر مادام از ماشین پیاده
بشه نیم ساعتی بیرون رو نگاه میکردم که تاکسی رو بروی
اپارتمان وایساد و دختر تقریبا لاغر گندمی با مو های بور پیاده شد -
خودشه دختر مادام رفتم جلوی اینه خودم رو مرتب کردم من طبقه
سوم زندگی میکنم و همراه با من دو واحد دیگه هم هست که یکی
از واحد ها مادام زندگی میکنه ، اسانسور نداریم تا بیاد بالا طول
میکشه جلوی اینه بودم هنوز , در خونه زده شد در رو باز کردم -
دختر مادام بود کاترین مثل خود مادام لبخند به لب داشت و
با لهجه ارمنی صحبت میکرد ، احوال پرسی گرمی داشت و
بعداز احوال پرسی گفت مامان گفته بود کلید رو به شما میده من
هنوز فرصت نکرده بودم بهش خوش امد بگم -
گفتم بله کلید پیش من هست خوش اومدین چند لحظه صبر کنین
کلید رو براتون بیارم ، رفتم و کلید رو اوردم یه لحظه یادم
افتاد که باید تعارف کنم بیاد تو و همین کار رو کردم و بهش
گفتم
-راستش من ناهار درست کردم میدونستم از راه میرسید
و خسته هستین وسایلتون رو خونه بزارید تشریف
بیارید برا ناهار
قبول نکرد
دوباره اسرار کردم و گفتم تعارف نمیکنم من برای شما ناهار
درست کردم
ازم تشکر کرد و گفت نه ممنون شما لطف کردین ولی من
خسته هستم و اشتهای هم برا ناهار ندارم میخوام برم و
استراحت کنم -
کلید هنوز تو دستم بود اسرار نکردم و کلید رو دادم بهش و
اروم در رو بستم ، ناراحت بودم چرا قبول نکرد من براش
ناهار درست کرده بودم
- میشنم خودم همه اش رو میخورم
همین کار رو هم کردم گرسنه بودم همه اش رو خوردم و
رفتم اتاقم دراز کشیدم تازه چشام داشت گرم میشد که
در خونه زده شد –
در رو باز کردم دختر مادام بود ، بهم نگاه کرد گفت
وای خوابیده بودین
نه نه تازه داشتم دراز میکشیدم بفرمایید امری داشتین
- به هر حال ببخشید اگه بی موقع مزاحم شدم
شما باطری دارین ،
باطری میخواست چیکار بهش گفتم نه ندارم ولی اگه لازم
دارین برم بخرم ، گفت نه ممنون عصری خودم میرم میخرم
بازم ممنون
در رو بستم و دوباره اومدم اتاقم دراز کشیدم .
ادامه قسمت دوم . امیر علی
راز های از عشق
راز عشق در تواضع است ،
این صفت نشانه تظاهر نیست
بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است .
راز عشق در احترام متقابل است ،
احساسات متغیراند اما احترام در دو طرف ثابت میماند
عقاید او متفاوت هست احترام باعث میشود او خودش باشد.
راز عشق در این است
که به یکدیگر سخت نگیرید
عشقی که ازادانه هدیه نشود اسارت است .
راز عشق در این است
هر روز کاری بکنی شریکی زندگیت خوشحال شود ،
هدیه کوچک ، تحسین ، لبخندی از محبت
راز عشق در این است
رابطه اتان را مانند یک باغ ، با محبت تزیئن کنید
راز عشق در خوش مشربی هست
البته مواضب رفتار و حرفایت هم باش
راز عشق در این است
حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری
راز عشق در این است
مانع هیجانات منفی در وجودت شوی ،
قلبت را ارام کن
راز عشق در این است
طرف مقابلت را تحسین کن ،
مشکلی پیش نخواهد امد اگر بگویی دوستش داری
راز عشق در این است
در سکوت دست یکدیگر را بگیرید
راز عشق در این است
به عشق بیشتر از یکدیگر احترام بگذارید
راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است ،
برای تقویت گیرایی صدا ، باید ان را از قلب بیرون اری .
راز عشق در چشم هست
با نگاه حرف بزن زیرا چشم ها پنجره های روح هستند .
راز عشق در این است
از یکدیگر انتظار بیجا نداشته باشید
راز عشق در این است
حس تملک را از خود دور کنی
در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی باشد
راز عشق در این است
شریک زندگیت را در چار چوبی که خود میپسندی
حبس نکن . همه چیز را همانطور که هست بپذیر .
راز عشق در این است
هنگام سو تفاهم ، فقط به این فکر نکن که طرف
مقابل چگونه ناراحتت کرده .
راز عشق در این است
هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید
راز عشق در این است
وقتی پیشنهادی به فکرت میرسد ، به نیاز خودت
برای بیان ان فکر نکنی .
راز عشق در این است
باورها ، هدفها و ارمانهایتان در بایکدیگر در میان بگذارید .
راز عشق در ارمش است ،
ارامش باعث تکامل عشق میشود .
راز عشق در این است
در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید ،
تا در کنار همه اشتباهات تشنه رسیدن به کمال باشید .
راز عشق در این است
محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی شود .
راز عشق در این است
به دیگری لذت ببخشی
ولی عشق را برای لذت نخواهی
راز عشق در مراعات حال دیگری است .
راز عشق در این است
جاذبه های خو را بادیگر قسمت کنی .
راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است
راز عشق در این است
در هر فرصتی در کنار هم ارام بگیرید
باهم تنها باشید .
راز عشق در این است
که با زمانه کنار بیاید .
راز عشق در این است
به محبوبتان قدرت و ارامش بدهی
و
راز عشق در استواری است .
ســـارا ( بزرگترین عیدی )
رفت جلوتر خم شد ،
اسمت چیه خانم کوچلو ، دستانش رو گره کرده بود
سرش رو پایین انداخت گفت سارا
چند سالته سرش رو بلند کرد فکر کرد گفت شش
ازش پر سید بزرگتر عیدی چی دوست داری بگیری
به خانم مربی نگاه کرد ،
خانم مربی گفت بگو سارا جان چی دوست داری عیدی بگیری
نگاه کرد ، سرش رو پایین انداخت
گفت : دوست دارم یه چتر داشته باشم
چتر ، دنیا رو سرم خراب شد
امیر علی فروردین 90
شالگردنی عید
اون روز هوا خیلی سرد بود سردتر از تمام شبهای زمستان اون سال،
نزدیک عید و رفت امد مردم توی بازاچه زیاد شده بود پیر مرد که
شبها نگهبان بازارچه بود صبحها دست فروشی میکرد و کسیه
زباله میفروخت هر روز سر تا ته بازارچه را قدم میزد شعر زمزمه
میکرد ، پیر مرد تنها بود زنش سالها پیش از دنیا رفته بود و تنها
پسرش گاهی به او سر میزد ، چهار سوی دوم بازارچه پسرک
جوانی را دید که از سرما دستانش رو به طرف دهانش برده بود
نزدیک شد او را شناخت از دست فروشان قدیمی بازاچه بود
با او احوال پرسی کرد پسرک جوان که او را شناخته بود به گرمی
با او صحبت میکرد لحظاتی باهم بودن ، پیر مرد شال گردنی خود
را که کمی هم بزرگتر از شال گردنی بود باز کرد و به گردن پسرک
انداخت پسرک قبول نمیکرد اما پیرمرد بی انکه حرفی بزند از انجا
دورشد و خوشحال از این کار به راهش ادامه داد کمی پایین تر
پسر رو دختر کوچکی را دید که انها هم دست فروشی میکردند
اما انها را نمی شناخت گویی تازه امده اند و افسوس از این که
کاش شالگردنی دیگر هم داشت ، هوا سرد بود و پیر مرد اهسته
قدم بر میداشت ساعاتی گذشته بود جمعیت زیاد شده بود و
سر و صدا پیر مرد نگاه میکرد میفروخت و قدم بر میداشت که
دوباره پسر و دختر کوچکی که دست فروشی میکردند رو دید
با تعجب نگاه میکرد شالگردنی بر گردن پسرک بود و کمی
ان طرفتر پسرک جوان خرسند از کار پسر جوان به راه خود ادامه
داد غروب شده بود از گرمای ملایم افتاب خبری نبود و کم کم
از رفت و امده ها کم میشد خسته شده بود جای برای نشستن
پیدا کرد و لحظاتی چشمان خود را بست و به فکر فرو رفت اما
طولی نکشید که با صدای دخترک به خود امد و این بار با حیرت
نگاه میکرد اری شال گردنی بر گردن دخترک کوچک بود ،
و دخترک بی خبر از این که شالگردنی مال همین پیرمرد هست
دخترک که فال حافظ میفروخت به اسرار از پیرمرد خواهش میکرد
تا فالی از او بخرد اما پیر مرد سواد خواندن نداشت بلاخره با اسرار
دخترک پیر مرد حاضر شد فالی بخرد به دخترک گفت دخترم
خودت باید بخونی دخترک شش سال بیشتر نداشت فال را
باز کرد و گفت ، فرشته ها تو رو دوست دارند چون به من کمک
کردی شاید خودت فرشته باشی و با صد تومنی که گرفته بود
خوشحال از انجا دور شد ، خبری از نور افتاب نبود ، همه جا
ساکت شده بود پیرمرد با جمع کردن چوب میوه فروشها
اتیش درست کرده بود و بر روی چهار پایه خود نشسته و نگاه
میکرد لحظات به ارامی سپری میشد و پیر مرد باید حاضر میشد
تا چرخی در بازاچه بزند پسر و دخترک رو میدید که خوشحال و
خندان از کنارش رد میشدن و نگاه دخترک به پیرمرد ، چوب بلند
خود را برداشته و به راه افتاد تا چرخی در بازارچه بزند مدتی بعد
که برگشت شالگردنی را بر روی چهار پایه خو د دید و کمی انطرفتر
که دخترک دست تکان میداد و از انجا دور میشد .
امیر علی زمستان 84 - پ ت اسفند 89
من چرا آمدهام روی زمین؟
در یکی روز عجیب،
مثل هر روزِ دگر
خسته و کوفته از کار،
شدم منزل خویش
منزلم بی غوغا
توی یک شهر غریب.
فرصتی عالی بود،
بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او
پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من
با شما هستم من خالق این هستیِ
من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید و شما ساخته اید این عالم،
با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمائید،
قدرت و هبیت و نیروی عظیم
هیبتا،
ما همگی ترسیدیم
به خداوندیتان،
تنمان هم لرزید
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید
آتشی سوزنده و عذابی ابدی
و شنیدیم اگر ما شب و روز،
زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،
چشممان خون باد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و
به ما رحم کنید،
و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،
حور و پردیس و پری هم دارید
تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است
من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است شده ام من آدم،
اشرف مخلوقات، راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟
داشتم خدمتتان می گفتم،
قسمتم این بوده،
آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار.
قرعه ام این کشور
و همین شهر و دیار،
پدرم این بوده،
که به من گفت: پسر مذهبت این باشد راه و رسم و روشت این باشد
هرچه
شد قرعۀ من این آمد
راستی باز سؤالی دارم،
بنده را عفو کنید.
توی آن قرعه کشی،
ناظری حاضر بود؟
من جسارت کردم،
آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست
ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:
چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.
چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز خودش لذّت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد
از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟
ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟
شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید
ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟
کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از همان روز ازل،
خلق نمودی بنده
عجبا عشق ما یک طرفه ست؟
به چه کس گویم من
می شود دست زِ من برداری؟
بی خیالم بشوی؟
زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم
من اگر عشق نخواهم چه کنم
بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟
که برایت بشوم والِه و حیران وخراب!
مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش
عذر من را بپذیر
این امانت بده مخلوق دگر
می روم تا کپه ام بگذارم.
صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان
به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را خواهم دید ،
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر
شده
خوش به حالت که غمی نیست تو را،
نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست
تو و یک آینۀ بی انصاف کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟
خواب سنگین به سراغم آمد.
کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد،
از دل خلوت شب،
از درون خود من.
من خدایت هستم،
هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی
به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو
هرچه را می بینی
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته ای آمده است.
من فقط ناظر بازی توام.
منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،
زِته دل، زِ درون،
خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند
بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما
تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.
تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ چه رو آمده ای روی زمین
پیِ حس کردن و این تجربه ها .
حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست
تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،
هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.
در همان لحظۀ آن خواستنت.
و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی
دلبرم حرف قشنگت این بود
شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم
و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم
پدرت آن آقا،
خلق و خویش، روشش، میراثش
همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.
دست من نیست، تورا می خواهم،
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
شرّ و بی حوصله و بازیگوش،
مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،
که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشتۀ عشق شود محکمتر
دیر بازی ست به من سر نزدی!
نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی
و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:
- من چرا آمده ام روی زمین -
باز هم یادم باش
مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد
خواب من خواب نبود پاسخی بود به بی مهری من،
پاسخ یک عاشق
به خداوند قسم، من از آن شب،
دل
خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم به خدا 
خود را شبى در آینه دیدم،دلم گرفت
ازفكراین كه قد نكشیدم دلم گرفت
از فكراین كه بال وپرى داشتم ولى
بالاترازخودم نپریدم ،دلم گرفت
از این كه باتمام پس انداز عمر خود
حتى ستاره اى نخریدم دلم گرفت
كم كم به سطح آینه ام برف مى نشست
دستى بر آن سپید كشیدم دلم گرفت
دنبال كودكى كه در آنسوى برف بود
رفتم ولى نرسیدم،دلم گرفت
نقاشى ام تمام شد وزنگ خانه خورد
من هیچ خانه اى نكشیدم دلم گرفت
شاعركنارجوگذرعمر دید ومن
خود راشبى درآینه دیدم دلم گرفت
روزگار گذشت و گذشت بزرگ شدم و بزرگتر هنوز یاد
ایام کودکی در ذهنم هست .
زندگی کودکانه ام را
دوست دارم کاش یاد بگیریم
انقدر در گیر مشکلات
خود باشیم که مشکلات دیگران را فراموش نکنیم
-
احساس های خود را فراموش نکنیم
مهر ورزیدن , محبت کردن , بخشیدن ,
مرا نجوائی شبانه هست نجوایی از دور دست ها
چشم در انتظار , نجوایی پر از اشفتگی , وای
بر من چه رهگذرانی که از کنارم گذشتند و دریغ
ودریغ از لحظه ای سکوت چه ارام گذشتند بی انکه
بشنود نغمه ای از من را .
و هیچ نداستند من را بی انکه ورق بزنند بی انکه
حتی لحظه ای بنگرند .
من تشنه ام تشنه افتاب تشنه نور از تو آری تو
تو که لحظه لحظه زندگی مرا پر از مهر کردی حال
حال که دستم را سوی تو دراز کرده ام پس رها
مکن دستانی که به سوی تو دراز شده مرا لحظه ای
بر حال خود مگذاز چرا که خسته ام خسته از شنیدنها
خسته از گفتن ها خسته از به ظاهر مهر بانی ها
خسته از به ظاهر انسان بودن ها آی خدایی من
مرا دریاب .
مرا اغازیست دوباره از دلتنگی ها از شب بیداریها ,
از نجوایی که هر شب به نام تو بر زبان جاری میشود
امیر علی