متنی زیبا از برتولت برشت:
دختر کوچولو پرسید:
اگر كوسه ها آدم
بودند، با ماهی های كوچولو مهربانتر می شدند؟
آقای كی گفت : اگر
كوسه ها آدم بودند،
توی دریا برای ماهی ها
جعبه های محكمی می ساختند،
همه جور خوراكی توی آن
می گذاشتند،
مواظب بودند كه همیشه
پر آب باشد.
برای آن كه هیچ وقت دل
ماهی كوچولو نگیرد،
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا
می كردند،
چون كه گوشت ماهی شاد
از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه می
ساختند وبه آن ها یاد می دادند
كه چه جوری به طرف
دهان كوسه شنا كنند
درس اصلی ماهی ها
اخلاق بود
به آن ها می قبولاندند
كه زیباترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است
كه خودش را در نهایت
خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند
به ماهی كوچولوها یاد
می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای
یك آینده زیبا مهیا كنند
آینده ای كه فقط از
راه اطاعت به دست می یایید ...
اگر كوسه ها آدم
بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاویر
زیبا و رنگارنگی می كشیدند،
ته دریا نمایشنامه به
روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شیرجه می رفتند.
همراه نمایش، آهنگهای
مسحور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیار
ماهی های كوچولو را به طرف دهان كوسه
ها می كشاند.
در آنجا بی تردید
مذهبی هم وجود داشت كه به ماهی ها می آموخت
زندگی واقعی در شكم
كوسه ها آغاز میشود
...

اوریانا فالاچی روزنامهنگار برجسته ایتالیایی از وینستون چرچیل سئوال میکند:
آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت
استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید! و دولت هند شرقی را بوجود می
آورید، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سال ها
است با شما، در جنگ و ستیز است، انجام بدهید؟!؟
وینستون چرچیل بعد از
اندکی تامل پاسخ میدهد:
روزنامه نگار با تعجب می پرسد:
آن دو ابزار چیست؟
و چرچیل پاسخ می دهد :
اکثریت نادان و اقلیت خائن





دشت هایی چه فراخ!
كوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری ، ریگی ، لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود، كه صدایم می زد.
پای نی زاری ماندم، باد می آمد گوش دادم:
چه كسی با من، حرف می زد ؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك.
لب آبی
گیوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نكند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ، می چرد گاوی در كرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند، كه چه تابستانی است.
سایه هایی بی لك،
گوشه ای روشن و پاك،
كودكان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست زندگی باید كرد...
در دل من چیزی است، مثل یك بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، كه دلم می خواهد،
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوایی است، كه مرا می خواند.»

بیا بریم اونجا که شباش
بوی تو باشه تو هواش
باد که میاد رد شه بره ، بریزه سرت ستاره هاش
وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سر سروریتو سرت کن
چشماتو مست کن همه جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من
قبله یعنی حلقه ی چشم مستت
ضریح اونه که دست بزنم به دستت
جای دخیل پامو ببند تو خونت
به جای مهر سرمو بزار رو شونت