تبلیغات


__
قرنطینه...
2 شهریور 87 - 22:53

بالهایم را در کمد لباسهایم آویزان کرده ام !! تا اطلاع ثانوی ساکن ز مین خواهم ماند !! به یک مر بع سه در سه برای ز مین نشینی ام نیاز دارم !! تا قبل از انکه رویا هایم مرا ترور کنند من به قلب انها خواهم زد !! پر هایشان را می چینم من با حریر یاسی خیال تو هم عریانم !! از این آرزو کشتن لذت می برم !! به قلبم سه روز فر صت می دهم ! تا یک گور برای آرزو هایم پیدا کند !!مثل یک تومور بد خیم بزرگتر میشوی !! به خودم زده ای !! به حنجر ه ام زده ای !! این روز ها تو در بغض من میشکنی !!! در این قر نطینه تنها برای یک نفر مان جا هست !! نمی توانم هر روز تو را به دوش بگیرم و و تا دروازه های نمادین خوشبختی همراه ببرم !!تو از همه آرزو هایم سنگین تر شده ای !!می خواهم بقچه ارزوهایم را بگذارم سر راه !! توان کشیدن خودم را هم ندارم !!  من اخرین اخطار را هم از خدا گر فته ام !! دعا کن اگر جدی نگر فتمش !! حکم جلبم را بگیرد !! هنوز هم وقتی بهار می اید کهیر می زنم !! خودت هم می دانی برای هیچ شکفتنی اماده نیستم !!! چقدر خالی ام !! لهجه همه خاطره هایم را فرا موش کرده ام !!! هیچ بهانه ای برای لبخندهای دزدکی ندارم !! کابوس خوشبختی میبینم !! نمی خواهم به اجبار دیگران انرا فریاد بکشم !! مثل کسی ارام درون من نشسته ای !! نیشگونم که می گیری باید فریاد بزنم وای چقدر خوشبختمممممممم!! تازه این روز ها فهمیده ام که چقدر خوشبختی در دناک است !!! سر همه آرزو هایم را زیر آب می کنم !! نمی دانم توان غزل کشتن را کی به من دادی !! اما این بزرگترین لطفی بود که به من کرده ای !! خوب می دانم در این شهر طاعون زده هیچ خیالی زنده نمی ماند !! مثل یک سو تفاهم بزرگ شده ا ی !!! وقتش رسیده که کم کم رفع شوی !!! چشمهایم را میبیندم باز که کردم دوست ندارم مثل یک تکرار خسته دوباره تو را بینیم !! نمی خواهم مثل یک پایان باز تعبیر شوی !! باید جر ئت کنم این بار هیچ صفحه سپیدی ته خیالم باقی نگذارم !! نمی خواهم وسوسه شوم دوباره نویسی ات کنم !!!

http://www.thewrestlingschool.co.uk/Dead Hands Image Tied hands.jpg


  • ارسال نظر (0)
کاظم الساهر
1 شهریور 87 - 22:50

دانلود ترانه :  انتهی المشوار


ترجمه از : هلنای عزیزم

 

الاغنیه : انتهی المشوار


معنی : دوران با هم بودن به پایان رسید


المغنی : کاظم الساهر


شاعر : اسیر الشوق


آهنگساز : کاظم الساهر


کشور : عراق

 

 

 

اقولها بكل اختصار
با تمام سادگی می گویم
انتهى المشوار
که دوران با هم بودن ما به پایان رسید

 

كأننا كنا فی قطار
مانند این بود که سوار قطاری بودیم
اصحاب لكن فی قطار
و در قطار با هم آشنا شدیم
رحلة سعیده و باقی التذكار
و مسافرت خوبی را با هم داشتیم و بعد از آن تنها خاطرات مسافرت است که باقی می ماند

 

كان الوهم یكذب علینا و الظروف
خیالمان و شرایط مان داشتند به هم دروغ می گفتند
كنا نخاف من الحقیقة و ای خوف
مثل این بود که از واقعیت و از هر وحشتی می ترسیدیم

 

أنا صحیح انزف
درست است كه بدن من از عشق زخمی شده است و دارد خونریزی می کند
صحیح انزف
بله از بدن من دارد خون می رود
انا انزف و انتی على كیفك تصفین الحروف
من خونریزی می کنم و تو با خیال راحت کلمه ها را پشت سرهم ردیف می کنی
اعیش كالطفل الودیع و احب كالطفل الودیع
من همچون کودک نجیبی زندگی می کنم و همچون کودک نجیبی عاشق می شوم '

 

یا متعبه كل الدروب
ای کسیکه تمام راه های زندگی را خسته کرده ای
فی دنیتی  یا غربتی یا غربتی
تمام راه هایی که در دنیای من وجود دارند و در غربت تنهایی من

 

ضعتی و اكید انی اضیع لو استمر
تو گم شده ای و بدون شک , من نیز اگر با تو بمانم روزی گم خواهم شد
الوكت فی عینی انكسر یالقهر
زمان در پیش چشمان من شکست آه ای غم
لیتك تحسین القهر
ای کاش غم و درد را احساس می کردی
او تفهمی معنى التعب و الانكسار
یا معنای خستگی و شکست را می فهمیدی

 

لا هو انا الغطوه لا یا بنت الحلال
نه ای دختر مردم من آنی نیستم که تو را بپوشانم
و لا هو انا قارورة العطر الثمین اللی انتهى
و آن شیشه عطر گران قیمتی نیز نیستم که تمام شده است
ابتذكر القسوه و الجرح
تمام ظلم و زخمی را که بر من وارد آوردی بیاد می آورم
لما سال و ابتذكر الصمت
هنگامیکه آن زخمها جاری شدند و سکوت را نیز به یاد می آورم
و على اللیلی الحزین و اللی جرحه
و شبهای غمناکم را و آن کسیکه باعث زخمی شدن شبهایم شد

 

مافاد ارید انسى
نه دیگر فایده ای ندارد می خواهم فراموش کنم
و الشوق ارید انسى
می خواهم تمام اشتیاق را فراموش کنم

 

اهجر الاخبار و الوعد و المسیار
می خواهم تمام اتفاقات و قرارها را از یاد ببرم
اقولها بكل اختصار
با تمام سادگی می گویم
انتهى المشوار
دوران با هم بودن به پایان رسید

 

شهرهرت...
31 مرداد 87 - 22:11

شهرهرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..
شهر هرت جایی است که .......
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

خاطره...
28 مرداد 87 - 01:50
وقتی خاطرهای ادم زیاد می شه دیواره اتاقش پر عکس میشه ولی ادم دلش برای کسی تنگ می شه که نمی تونه عکسشو به دیوار بزنه گلهای یاس تو باغچه غروبا بوونه میگیرن همشون یه عهدی بستن به خاطر تووووووووووو بمیرن قاب عکس سرد و خالی اخرین خنده تووووووووووو بود گل سرد و یادگاری ولی با گلهای پرپر {تنها ترین من تنها نذار منو تنها سفر نکن این دل شکسته از یاد رفته رو دیوونه تر نکن چشمای خیس من این چشمه های غم دیوونه تو اند ای رود مهربون از روز وصلمون چیزی بگو به من حرفی بزن گلم من کم تحملم با گریه های تو روز های شادم از 'یاد میبرم اما چه فایده میترسم عاقبت از یاد تو برم کم گریه کن گلم من کم تحملم با چشم های خیس اون چشمه های غم با گریه زیاد با خنده های کم انگار تا ابد با این بهوونه ها جای من دیوونه خوونه هاست باااااااااااااااااا من بموووووووووووون گلم من کم تحملم بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشتن به قیمت نابودی پاک بازان
تویعنی...
27 مرداد 87 - 16:40
تو یعنی .....؟
18 مرداد 87 - 03:05

اولین بار ... یادم نیست دقیقا چند سال داشتم ... شاید 10-11 ساله بودم...وقتی كه تو را دیدم...در همان نگاه اول مفتونت شدم! و این تنها باری بود كه از دوست داشتن نترسیدم!

 

با تو بودن آرام و دلپذیر بود...سرشار از كشف و شناخت.... خوش بودیم، با هم ....كتاب می خواندیم...زیر باران قدم می زدیم...می رقصیدیم....بازی می كردیم... و حتی گاهی ناشیانه بهتو پشت می كردم! اما همه چیز گذارا بود و تو همیشه بزرگوار و بخشنده مرا دوباره در آغوش می فشردی!

با تو كه بودم به خودم نزدیكتر بودم.....!به خدا نیز!

 

 بدین منوال ....گذشت و گذشت....همه چیز زیبا بود .....تا وقتی مادرم مرد،  من ناچار،  از همه جا رانده و مانده به تو پناه آوردم! دیگر خانواده ای نداشتم و فقط ما بودیم...من و تو!!!! در خانه ام ساكن شدی و دور از چشم دیگران به من گره خوردی! تنها كسی كه دردم را می فهمید تو بودی....تمام وجودت را در وجودم ریختی و سرشارم كردی از خودت!

 من كه در غم از دست دادن مادرم می سوختم از اینكه حق با تو بودن دارم سرخوش بودم!... تو به من استقلال و احترام می دادی ...مرا بزرگ می كردی...و شاید بهتر باشد بگویم ....آنچه تو به من در مدت كوتاهی آموختی ... هیچ كس نیاموخت...حتی پدرم!

 

 

اما رفته رفته ، با تو بودن ....كه زمانی نه چندان دور، آرزویم بود .......اجبار زندگیم شد ...نه كه گهگداری لذت زندگیم باشد!

 و چنین شد ...كه من برای اولین بار روی دیگر سكه  را دیدم! روی سیاه اش را!

 

وجودم آنقدر از تو پر بود  كه حتی حضور دیگران نیز از حضورت نمی كاست...و من در همه جمعی  با تو بودم!

كم كم ...ترسیدم! دلم می خواست برای چند لحظه رهایم كنی اما ....خود ، وابسته ات بودم! از تو خواستم كمك كنی...اما جوابت مثل همیشه سكوت بود!

 

تصمیم گرفتم به تو خیانت كنم...خودم را از دیگری پُر كنم...تا بلكه از تو خالی شوم!

اما...صد افسوس ...دیگریها با حضورشان مرا به تو وابسته تر می كردند...آرامشی كه در كنارت داشتم  نزد آنها نداشتم....به اشتباه ...قیاسشان می كردم با تو!!! ناتوان می دیدمشان در برابرت!

 

  ..... و من هرچه بیشتر تلاش می كردم  بیشتر می فهمیدم كه تو  ریشه دار تر از آنی كه تصور می كردم...می دیدم  كه عروس هزار منزلی....فاتح هزاران قلب!

تازه می فهمیدم شبهایی كه با تو به صبح رساندم ...شبهایی كه در كنارم ...صادقانه...شانه به شانه نفس می كشیدی....هزاران نیازمند دیگر را نیز عاشقانه در آغوش داشتی!

تازه فهمیدم كه بنده هایت از بنده های خدا بیشترند  كه خدا نیز سرشار از توست و در چنگالت اسیر .... تازه فهمیدم ...  وقتی خدا برای تنهایی اش اشك می ریزد،  باران می بارد!

***

از آن زمان تا كنون....من هنوز عاشقانه دوستت دارم..... می دانم تنها از آن من نیستی......از نزدیك لمست كردم .... با تو بودن را خوب می شناسم و اعتراف می كنم كه در مقابله با تو  تا به حال ناتوان و گیج بودم .....می دانم كه وجودت لازم است و حل شدن در تو اشتباه!

 

گرچه از قبل به تو وفادار ترم ...و تصمیم ندارم به تو خیانت كنم...اما  این بار می خواهم  طلاقت دهم!...رهایت كنم بروی كمی آن طرف تر ...بنشینی روی مبل و بمانی برای روز مبادا...! قصد ندارم زندگیم را از كسی یا چیزی پُر كنم تا از تو خالی شود!... 

 می خواهم مثل گذشته گهگداری برای لذت بردن احضارت كنم...اما قصد ندارم زندگیم را با تو قسمت كنم!

 ساده بگویم.....

می خواهم  از این پس در دفتر  دل خودم و دیگران ...به جای استفاده از واژه مانوس و دیر آشنای " تو یعنی تنهایی"....بنویسم  "تو یعنی همراهی "! حتی در تنهایی!

 

تنهایی...
26 مرداد 87 - 15:49
من از پرسه زدنهای طولانی در تکرارروزها و تجربه بیهودگی خسته ام.ازمردمکهایم که ارام و سنگین جابجامیشوندوحتی خوابهایشان رادزدیده اند واز خودم که همیشه جایی روی تنهایی قدم میزنم.تنهاییم راباکسی قسمت نمی کنم.نگهش میدارم برای تصویرم در ایینه و اوازهایی که در حمام با دلتنگیم همراه میشود,برای دستهایی که تحمل این همه بار را نداشت و فروریختند (اعتماد کردن به صدا ها و چهره ها سخت است)
نامه ای به تو
20 مرداد 87 - 14:57

نامه ای نخوانده برای تو
17 مرداد 87 - 09:57

نامههای بسیاری دارم ، نانوشته در اعماق وجودم ، كه تك تك كلمات آن به تو تعلق دارد . تو ، نوری كه با تابیدن به زندگیم نور و گرمائی را بدان بخشید كه بدنبالش روان بودم و نمییافتم . ولی سرانجام تو آنرا به من ارزانی داشتی . در آن هنگام كه با صدای قدمهایت ، لرزه بر چینی تنهائیم انداختی و آنرا خورد كردی ، تنها آرزویم این بود كه این نور زیبا و دوست داشتنی ، پاینده و همیشگی باشد و هیچ گاه غروب نكتد ... تنها آرزویم این بود كه او را تا ابد برای خودم نگهدارم و آنرا تمام دنیا نشان دهم تا بدانند هیچ كس را یارای داشتن او نیست ... و تنها آرزویم این بود كه او همیشه با من بماند . بماند تا با او از ناگفتههای زندگیم بگویم ، از دوست داشتن ها ، از به یاد یكدیگر بودن و از بخاطر تو نفس كشیدن ، این توفیق اجباری كه بدون حضور تو ، تمامی فلسفه وجودیش را از دست میدهد .... آری ، دلم میخواست تنها یاد و خاطره تو تمامی وجودم را به لرزه میانداخت ، دلم میخواست تو همیشه میماندی ، دلم میخواست تنها و تنها نام تو در گوشم طنین انداز میشد و سرانجام دلم میخواست تنها و فقط برای تو ، افسانه همیشه با بودن را حكایت میكردم.......
تو آمدی و معنای زندگی را برایم به ارمغان آوردی ، تو آمدی ، ولی هیچگاه نتوانستم رفتنت را باور كنم ، گویا كابوسی بود كه هر لحظه آرزو می
كردم با بیدار شدنم آنرا از میان رفته ببینم ، ولی ... افسوس ، تو رفته بودی ،

او بار سفر بسته بود . او دیگر با من نبود ، تا با آمدنش الوان زیبای زندگی را برایم به ارمغان بیاورد ، و او دیگر نبود تا صدایش مرا به بیاد نغمه های دوستی بیاندازد . او دیگر نبود ، گرچه هیچ وقت نتوانستم و نخواستم این رفتن را باور كنم ، اما ... اما تلخیهای این حقیقت چیز دیگری بود ،

تلخیهای بی او بودن ، تلخیهای از یاد رفتن و تلخیهای دوباره تنها شدن.

دعا...
19 مرداد 87 - 15:08
دعا
11 اردیبهشت 87 - 11:16

doanoor.jpg

 

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدیند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.

بنابراین دست به دعا شدند و برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب میشود هر کدام به گوشه ای از جزیره رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت با میوه ای بر آن. آنرا خورد. اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد از خدا همسر وهمدم خواست. فردا کشتی دیگری غرق شد زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست. فردا به صورت معجزه آسایی تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت دیگر او لنگر انداخت. مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همان جا رها کند. پیش خود گفت: مرد دوم حتما شایستگی  نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد، پس بهتر است همین جا بماند.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

مرد پاسخ داد: این نعمت هایی که بدست آورده ام همه از آن خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که خواست های او را اجابت کردم این نعمتها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

 

باید بدانیم که نعمت هایمان حاصل درخواستهای تنها خودمان نیست، اکثر اوقات نتیجه دعای دیگران برای ماست.

سجده...
18 مرداد 87 - 14:53
اعجاز علمی سجده و فلسفه آن سجده ها انسان را از مبتلا شدن به سرطان و از معلولیتهایی که متوجه جنین می شود حفظ می کند.بررسی های علمی ای که در مرکز تکنولوژی پرتو افکنی ملی قاهره انجام شده تاکید براین دارد که :سجده کردن برای خدا انسان را از مبتلا شدن به ورم و آماسهای سرطانی حفظ می کند همانطور که از زن حامله و معلولیتهایی که متوجه جنینش می شود حفظ می نماید ،علاوه براین انسان را از امراض متعدد جسمی و روحی مصون می دارد و هم از اسباب وعلت هایی که برآن شدتا به این تحقیقات و بررسی ها پرداخته شود.دکتر محمدضیاءالدین استاد علوم بیولوژی و رئیس بخش تحت الشعاع قرار دادن مواد غذایی پرتو افکنی می گوید:بی شک انسان در معرض دریافت زائدی از پرتوهاقرار می گیرد به ویژه در این عصر ،عصری که انسان از تمام جوانب با میدانهای مغناطیسی محاصره شده بسر می بردو پیرامون کیفیت تخلیه ی این بارها الکترومغناطیسی زاید خارج از بدن می گوید: درخلال تحقیقات به ابن نتیجه رسیم که عملیات تخلیه از راه سجده کردن برای خداوند سبحان و متعال محقق می شود.واین همان چیزی است که خداوند مارا بدان امر کرده و پیامبرگرامی (ص)به ما توصیه نموده: (اقراب ما یکون احدکم من ربه وهوساجد فاکثروا من الدعاء فیه) بنده هنگام سجده ،از هر حالتی ،به خدا نزدیکتر است ،پس در سجده بسیار دعا کنید.بررسی و تحقیقات علمی تاکید دارد: (هر زمانی که از محور طولی انسان کم شود یعنی زمانیکه کوتاه شود مدت قرار گرفتن الکترومغناطیسی کاسته می شود ).دکتر ضیاءالدین اضافه می کند :کشف شده که انسان در حالت سجود ، محور طولیش کم می شود و بالطبع تاثیر بارها نیز بر او کاسته می شود و سپس عملیات تخلیه بارها از راه اتصال پیشانیش بر زمین شروع می شود،بطوریکه بارهای مثبت از جسم انسان به طرف زمین که از آن به بار منفی تعبیر شده انتقال می یابد ،در نتیجه عملیات آزادسازی یا تخلیه بارها انجام می شود.تنها این نیست که این عمل از طریق پیشانی انجام می گیرد،بلکه هنگام سجده کردن هفت عضو از اعضای جسم با زمین تماس پیدا می کنند.همانطور که پیامبر اکرم (ص)می فرمایند: (اذا سجد العبد سجد معه سبعه اعضاء...) هنگامیکه بنده سجده می برد همراه با او هفت عضو از اعضایش سجده می برند –که عبارتند از پیشانی ،بینی،دوکف دست،دو زانوها،قدمها)درنتیجه عملیات تخلیه بارها به آسانی انجام می گیرد.درساعات سجده کردن است که انسان از فشارهای عصبی و همچنین از امراض دیگر مصون می شود.در ادامه دکتر ضیاء الدین می گوید:درخلال تحقیقات و بررسی ها برایم معلوم شد ،برای اینکه عمل تخلیه بارها بصورت صحیح و درست انجام شود لازم و ضروری است که در حالت سجده به سمت مکه- کعبه- توجه شود. و این همان کاری است که ما درنمازمان انجام می دهیم و آن را قبله می نامیم .چرا که مکه تنها مرکز خشکی در تمام هستی است. همانطور که تحقیقات نشان می دهد، متوجه شد رو به مکه در سجده بهترین حالت و جهتی است برای آزادسازی و تخلیه بارها،یعنی رو به مرکز زمین قرار گرفتن ،کاری که انسان را از هموم و ناراحتی ها نجات می دهد،تابعد از آن به آرامش روحی دست پیدا کنند. وپیرامون مزیت پرداختن به نمازهای پنجگانه بصورت صحیح آن می فرماید: حقیقتا نمازهای پنجگانه ی مفروضه برای خارج کردن تمام بارها کافی می باشد. من معتقدم که دراین واجبات فلسفه و اعجاز علمی وجود دارد ،مثلا در مدتی که ما در خوابیم ،ما از ناحیه جسمی عوامل شیمیایی و اکسیده شدن قرار می گیریم و فرا رسیدن نماز صبح این روند را از بین می بردو انسان ،با نشاط ،سرحال وسرزنده روزش را آغاز می کند و سپس نمازهای ظهر برای از بین بردن خستگی ها و فشارهای عصبی وروحی که ناشی از فعالیت و مشغله کاری است ،وارد عمل می شود ،و همچنین نماز عصر نیز ،بقایایی که از این فشار جسمی و روحی به جای مانده پاکسازی می کند . اما به نسبت به مغرب باید گفت که هرچیز ناشناسی که مخل سیستم ومکانیزم جسمی انسان باشد را ازبین می برد و اینگونه منظومه پاکسازی جسم با نماز عشاء تکمیل وبه پایان می رسد و انسان با انجام دادن این نمازهای پنجگانه در طول مدت شبانه روز با شعف وآرامش وسکونت روحی بخواب می رود،بطوریکه از هیج یک از نواحی جسمی و روحی احساس بی خوابی ،خستگی و کوفتگی وآشفتگی و پریشانی نمی کند.
گفتگو
10 اردیبهشت 87 - 16:14
می گویی، همچنان نمی دانی که چرا
ترک ات کردم
می دانم فکر می کردی،بسیار مناسب من بودی
اما من آنگونه فکر نمی کردم
عشق من چیزی نیست که بتوانی،بخری و یا بفروشی
همچو گردنبندی مروارید
و اگر می خواهی بدانی که کجا اشتباه کردیم
باید صبر کنی و بیاندیشی
آیا به اندازه کافی عشق ورزیدی؟
آیا توجه ات را نشان دادی؟
آیا هنگامیکه به لطف وتوجه ات نیاز داشتم ، در کنارم حاضر بودی؟
آیا هر وقت که به زمین خوردم، تلاش کردی مرا بر گیری؟
باید از خود بپرسی، آیا به اندازهء کافی عشق ورزیدی؟
می دانم که قصدت پاک بود
درسااز سر آغاز
اما اگر می پرسی،چرا پایدار نماند
تنها به درون قابت بنگر
آیا هنگامیکه تنها بودم به اندازهء کافی کنارم بودی؟
هنگامیکه نیاز داشتم بگذاری احساس کنم متعلق به تو هستم
نمی دانی با من چه کردی
تنها مجبورم که رها باشم
__