بنویس 14 شهریور 87 - 21:18 |
ساعت 10 می گه بنویس بده من بخونم واست ویرایش كنم!! خیلی قاطع و فوری جواب مید م: نه!نمی خوام!! 11.30 شقیقه هام از تو داره الارم می ده!! انگار یه سلول راه افتاده و بقیه رو تشویق می كنه داد بزنن بنویس بنویس! دستمال نم رو روی "من" غبار نوشته ی شیشه ی میز می كشم و منی رو كه خودم روی غبار شیشه نوشتم كاملا محو می كنم..... بعد از چند ثانیه ویرم می گیره..... این بار روی شیشه ی تمیز می نویسم ... من!!! .... خوب ظاهرا هیچ فرقی با هم ندارن!!!! اااهههههههه فكر نوشتن بد افتاد تو سرم........... |
......... 12 شهریور 87 - 15:47 |
وقتی ....
به بركت از ما بهترون دیگر كسی برای امدن برق سلامی نفرستاد.........
و همه فحش می دادند!!!!!!!!!!!!!!
برنامه ی هر شب خانه های ایران!!!!!!!!! |
غل غل 8 شهریور 87 - 22:32 |
6 شهریور.. ساعت حدود 9 شب. اتاق تقریبا تاریك، چشمهام درد می كنه..... سانسور یه خط.... نیاز.... به نوشتن... غلیان... غل غل ... نه قل قل 1 غل: سریال كتر غریب ... ماجرای دقیق مرك مادر و دو تا بچه اش رو به تصویر می كشه كه چطور به خاطر فشار فقر زمان چشن های 2500 ساله همگی توسط مادر خانواده كشته شد.... و جالب اینجاست كه كار گردان چقددررر برای ناراحت كردن تماشاچی اصرار داشت، برای مستقیما به قلب وارد كردن تلخی كشتن فرزند به دست مادر!... برای یاد اوری اوضاع و شرایط كنون جامعهبرای وادار كردن ذهنها به یاد اوری صفحه ی حوادث همین روزنامه های حتی شدیدا دولتی!!............ 2 غل: ( 7 ش) من!.......... كتابی كه از هبوط ادم و حوا هر سال، میلیونها بار تجدید چاپ می شود. و هر بار به تعداد كلمات، جملات، پاراگراف ها ،صفحات و جلدهایش اضافه می شود. توضیحاتش دقیق تر ،جزئی تر و عمیق تر می شود.... اما.... چرا دركمان از این كتاب هنوووز تنها در منیتش مانده و جلوتر نمی رود؟؟؟ 3 غل: (7ش) یه حس اشنای نمی دونم خوب یا بد؟!!........... این دلشوره ی عجیب یه هویی.........یه ذره شیرین .... كمی ترسناك یا شاید درد ناك؟؟!! ** دعوت یه اشنای قدیمی واسه گود بای پارتی.... یه گل می خوام ... واسه پر پر كردن... كه برم؟.... نرم؟.... برم؟.... نرم؟....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
اچمزیت و رویت مجدد رویا!!! 16 تیر 87 - 11:04 |
نوشتنی زیااد دارم... كلم پر كلمه است!!!
شدییدا اچمزم هییچ كاری نمی تونم بكنم... انگار رسیدم به باریكترین قسمت طناب كه اگه ازش رد بشی تو رو به یه طناب تنیده و محكم می رسونه و اگه رد نشی.......نمیدوونم!!!!!!!!
شب ....خودم رو مجبور میكنم بشینم پای كتاب... ذهنم جمله میسازه......... به این جا كه رسیدم یه جورایی یاد جواب سوالام افتادم....
"پاسخ این بود : ابراهیم بیگانگان را پذیرفت و خدا راضی بود. الیاس بیگانگان را نپذیرفت و خدا راضی بود.داود به كرده های خود می بالید و خدا راضی بود.باجگیر جلو محراب ازكرده های خود شرم داشت و خدا راضی بود.یحیای تعمید دهند ه به صحرا رفت و خدا راضی بود.پولس به شهرهای بزرگ امپراتوری روم رفت و خدا راضی بود.از كجا بدانم چه چیزی قادر متعال را خشنود می كن؟ كاری را بكن كه قلبت فرمان می دهد ، و خدا را ضی می شود!!!!!!" (شیطان و دوشیزه پریم- كوئیلو)
اماااااا....... قلب من.... یه مدتیه كه دستاشو زده به سینه و تكیه داده به دیوار و فقط زل زل منو نگاه می كنه و هیچیییییییی هیچیییییی نمی گه... فقط گاهی اوون گاهی دستاشو می اندازه یه ژست امیدوار كننده میگیره و ...خیلی سریع به حالت قبلیش بر میگرده!!!!!
و امرووززز كی باورش میشه؟؟؟؟
صبح زود رفته بودم شهید كه هم كار بابا رو انجام بدم هم یه خبری از نمره ها بگیر... سلانه سلانه داتم بر می گشتم و به هواار و یك تا چیز فكر می كردم... دیدم یك داره برو بر منو نگاه می كنه!!!! اگه گفتی كی بود؟؟!! همون نی نی رویا كه تقریبا یك سال پیش همینجا در بارش نوشتم!!!!!!! اگه با یكی قرار می زاشتی انقدر دقیق رو در رو نمی شدی!!! خلاصه كه جالب بود... و جالب تر اینه ناراحت نیستم........ تو فكر هم نیستم!!!! فقط اچمزم!!!!!! اصلا نمی دونم باید چیكار كنم!؟
|
ها؟؟ عنوان ؟؟ 24 خرداد 87 - 11:02 |
حالم خوش نیست .... شاید اثر نزدیك شدن همزمان فوووج امتحانا و خدمت و .......... دیروز تو دانشگاه یكی می پرسه... خو ب چیكار كردی؟؟ به جواب سوالت رسیدی؟؟ تصمیمت رو گرفتی؟........ اروم می گم میگیرم... و خیلی خیلی اروم تر .. گرفتم! من كه جای تو گه گیجه گرفتم....به چه چیزایی فكر می كنی تو دختر؟؟!!!حالا از كجامی خوای بفهمی؟؟؟ خوب ادم كه خوب فكر می كنه می بینه موضوع مهمیه!!! ولی اخه نمی شه .. نمی شه فهمید...مگه...... اونم نمی شه اخه!! و من هممممممممه ی اینا رو می دوونم!!!!!!!! ............ عصر با حال بچه هایی كه بدون اجازه ی مامانشون میرن سرلباس جدیدشون تا بپوشنش راه می افتم..... و برگشتنی حال كسی رو دارم كه هم لباسه رو كثیف كرده هم شك افتاه به جونش كه نكنه لباس اون یكی قلش رو پوشیده!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ ااااااااااییییییییی دوووووست میسسسسسیییییییییییی شووونصد تااااااااااااااااااااا |
دیركرده سالگرد 7 خرداد 87 - 17:07 |
دیدییییییییییییی
25 اردی بهشت 84... اولین پستم رو گذاشتم..... هیییییییییییین چه زود گذشت.......... |
ایام هفته 3 خرداد 87 - 10:12 |
یكشنبه راه می افتم.... هنزفری ها رو می زارم تو گوشم و شانسی یه اهنگ انتخاب می كنم.... انریكه... كلی شارژ میشم و پرون و جهون قدم بر می دارم... سنگ توی كفشم با صدای اهنگ ریتم گرفته و هی بالا و پایین می پره...... ولی..... هر قدمی كه برمی دارم سنگین تر می شم .... دیگه اونقدر كه دیروز و امروز صبح مطمئن بودم مطمئن نیستم...به خودم می گم مطمئن یكه می خوای بری؟تصمیمت درسته؟!!؟ با سنگینی به راهم ادامه می دم...تصویری كه دیروز واسه امروز ساخته بودم رو خط خطی می كنم. دیگه دوستش ندارم... سعی می كنم تو همون فاصله ی كم یه تصویر معقول تر بسازم ... نمیشه.... مثل همیشه یه بی خی می گم و فقط تصمیم می گیرم كه قصدی نداشته باشم.... قصد هیچی... نه ازار!!!!!..... نه تیمار!!!
دوشنبه خبرهای بد ، اتفاق های بد، بد شانسی نگیم عدم خوش شانسی كه حتتما هست!! وادادن، ارامشه ناتوانی!!! مثل وارفتن بعد از تكاپو!!!!!!!!! اتقدر فكر تو ذهنت وول می خوره كه اشباع شده وخالی به نظر می رسه! هیچی حس نمی كنی.. خلاء!.. وچقدرررررر وحشتناك لا اقل تو دریا كه غرق می شی فریاد كمك كمكت رو پرنده ها می شنون ول تو خلاء!... سكوته.... خلاء ه!!!!!..........
سه شنبه تا همین دیروز لااقل خیالم از یه نظر راحت بود... یا خیال می كردم كه خیالم داره راحت میشه!!! اما حالا..........
چهارشنبه......... رگ بی خیالی ....
پنج شنبه خواجه هم گفت بی خیال شو.. هر چه پیش اید خوش اید!!! (شرح مفصل 5 شنبه در برنامه اینده!!!) |
..... میگه 26 اردیبهشت 87 - 16:56 |
سعید محمدی می گه ارزوهامون حباب رو اب زمزمه بادو خیال تو خواب....... یه ........درخت بی سایه!!
و........ خواجه می گه!!! عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم دست شفاعت هر دمی ،در نیكنامی می زنم بی ماه مهر افروز خود،تا بگذرانم رو ز خود دامی براهی مینم ،مرغی بدامی می زنم تا بو كه یابم اگهی ،زان سایه سرو سهی گلبانگ عشق از هر طرف ، بر خوشخرامی میزنم هر چند ان ارام دل ،دانم نبخشد كام دل نقش خیالی می كشم ، فال دوامی می زنم اورنگ كو ؟گلچهر كو؟،نقش وفا و مهر كو؟ حالی من اندر عاشقی، داو تمامی می زنم دانم سراید قصه ام،چندان نماند غصه ام زین اه خون افشان كه من،هر صبح و شامی میزنم با اینكه از خود غایبم ، وز می چو حافظ تائبم در مجلس روحانیون ، گه گاه جامی میزنم |
........ 24 اردیبهشت 87 - 10:26 |
نیم ساعت صحبت....... صدای خیابون و ماشینها صدای هق هق رو محو می کرد........ |
مثل گچ سفید.. مثل خون قرمز... 22 اردیبهشت 87 - 10:26 |
باز هم من.... این روزها زیاد می نویسم.... نیاز دارم...... دی شب شام غریبان رفتنی... می لرزیدم و صورتم مثل گچ سفید بود.... برگشتنی .... می لرزیدم و صورتم مثل خون قرمز....... انقدر كه بابا وقتی منو دید...با وحشت گفت... چی شده؟؟ صورتت سوخته؟؟؟........
چیزی نبود... فقط یه كم ابرهای دلم رو سبك كرده بودم......
دیشب... به كار پناه بردم.... تمام وقت به پذیرایی........ دور مسخره و بی معنی ...حلوا.. میوه... چای.. و دوباره حلوا ... میوه.. چای... و گاها اون وسط جمع كردن ظرف های خالی شده...... اما وقتی علی اومد ...........فقط بغلش كردم...... و.....
و ازاد گذاشتمشون تا هر قدر می خوان پشت سرم حرف بزنن........... بالاخره باید از این مجلس با خودشون چیزی می بردن یا نه؟؟!!!
|














