گفتارهای یک صوفی 29 فروردین 87 - 00:21 |
هنگامی که نیچه گفت خدا مرده است در حقیقت علیه خدا چیزی نگفت بلکه خیلی ساده از ان خدایی سخن گفت که ما به دنبالش بودیم و به دلیل عقب ماندگی ما تا کنون امکان ظهورش وجود نداشته است.خدایی که ما تا حالا در پی اش بوده ایم یک خدای بچگانه بوده.در دوره ای که بشر در مرحله ی کودکی بوده چنین خدایی در ذهن انسان شکل گرفته است.گروهی سنگ را به عنوان خدا می پرستیده اند و از مسائل بسیار پیش پا افتاده سخن میگفته اند.کلامشان بسیار ابتدایی بوده و در مورد خدا به نوعی شرک معتقد بودند.کسی که یک بت را پرستش میکرده اگر چه از مرحله ی قبل بهتر اما هنوز هم محدود بوده .همه ی روش ها محدود بوده اند.کسی که درخت را میپرستیده... کمی زنده تر به خدا نگاه میکرده به دلیل اینکه در درخت یک نوع حیات وجود دارد.خدا زنده است و درخت با خدا در زنده بودن شریک است.خدا سبز و تازه است همانگونه که درخت.خدا شکوفه میکند و درخت نیز.پس یک نوع وحدت بین این دو وجود دارد. اما به هر حال درخت درخت است.شاید انعکاس ضعیفی از ملکوت باشد اما پرستش یک درخت به عنوان خدا حاصل ندانی بشر است.کسی که یک رود را می پرستید شاید در نظر خودش کارش درست باشد.به این دلیل که رود هم از ملکوت سخن میگوید و بیانگر حقیقتی است اما هر چیزی خدا را در حد و اندازه ای محدود بیان میکند.حقیقت این است که خدا همه چیز است.پس یک چیز منحصر به فرد و محدود نمیتواند کلیت او را بیان کند.چه طور یک شیئ خاص و محدود میتواند بیانگر کلیت او باشد؟اگر شما درخت را بپرستید رودخانه را چه میکنید؟اگر رودخانه را بپرستید خورشید را چه میکنید؟اگر خورشید را بپرستید با ماه چه میکنید؟شما یک چیز را میپرستید و به دلیل اینکه ان چیز محدود است و یکی بیش نیست طبعا نمیتواند همه ی ظرفیت ها و استعداد های طبیعت را به نمایش بگذارد. هنگامی که نیچه گفت خدا مرده است میخواست بگوید که همه ی صورت بندی های پیشین از خدا چیز های بی ربطی بیش نیست.انسان اکنون از نظر فکری به درجات فکری بالاتر از گذشتگان خود رسیده است و به خدای جدیدی نیاز دارد.همچنان که انسان ازنظر ذهنی و فکری بالغ تر و عاقل تر شده به خدای بالغ تری نیز نیازمند است.به عهد قدیم نگاه کنید.خدای عهد قدیم(تورات) موجودی تندخو و حسود است که میگوید:من خدای بسیار غیرت مندی هستم اگر کس دیگری را پرستش کنید دشمن شما خواهم بود شما را به دوزخ میفرستم شما را به درون اتش می اندازم! احتمالا این خدا باید یک خدای ابتدایی و محصول ذهن فردی چون چنگیز خان باشد.چنین خدایی هنوز چندان متمدن و پیچیده نیست. خدای هندو به نسبت پیچیدگی بیشتری دارد.کریشنا با نی خود بسیار متمدن تر است.اما بودا به درجات بالاتری میرسد چون او هر گونه اندیشه ی مرتبط با خدا را نفی میکند.او در باره ی خداشناسی سخن میگوید.هر سخنی خدا را به چیزی تعریف شده مشخص سخت و عینی مثل یک صخره تشبیه میکند.بودا بسیاری از این ایده ها را رد میکند.او میگوید: خداشناسی وجود دارد اما خدا وجود ندارد.الوهیت وجود دارد.وجود پر از الوهیت است اما اینکه خدایی در اسمان ها باشد و جهان را اداره کند فرمان براند و بیافریند حرف درستی نیست. نه هیچ خدایی به صورت یک فرد وجود ندارد.کل هستی پر از الوهیت است واین درست است...
صوفیگری فلسفه نیست علم است.صوفیگری به خیال پردازی اعتقادی ندارد بلکه بر تجربه استوار است.صوفیگری به اندیشه ی منطقی باور ندارد بلکه به تجربه گری معتقد است.تنها تجربه است که معلوم میدارد چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست هیچ چیز دیگری نمیتواند ملاک ارزیابی قرار گیرد.شناخت هنگامی میسر است که به تجربه بپردازید.برای شناخت راه دیگری وجود ندارد... |







