12 فروردین 86 - 15:50 |
بیا زیرِ شاخههای من کمی خستگی در کن از تنم نقش بگیر از آن سوی خیابان به جملهی من کوچ کن باور کن ترا و مرا گزیری نیست همه ندانند تو که میدانی من نحوِ جهان را از برم: ردّت را زیرِ گرههای خود یافتهام تو محکومِ منی! باورکن ما را گزیری نیست معنای تواَم آخر آوارهی دستورِ تو شدهام جایی به من بده راهی پناهی نگاهی...
خستهام ...! خسته از ضمیرهای مفروض و نحوِ مکررِ تنهایی خسته از ترتیبِ ثابتِ کلمات, جملههای بینشان خسته از فاعلهای تهی و فعلهای مفروض خسته از تداومِ سومشخصِ مفرد خسته از ابهامِ کلمات از چندمعنایی "دوست دارم" خسته از همشمولی حسرت و نگاه از باهمآیی اندوه و دریا خسته از تکررِ آوارگی معنا, تنها.
مرا به نامِ خودت صدا کن چرا که نامِ تو تنها کلامِ زبان است مرا به نامِ خودت صدا کن تا در شنیدنِ تو زاده شوم.
11/1/86 |
2 فروردین 86 - 07:48 |
برهنه به بسترِ بیکسی مردن تو از یادم نمیروی خاموش به رساترین شیونِ آدمی تو از یادم نمیروی گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بیقرار تو از یادم نمیروی سفری ساده از تمامِ دوستت دارمِ تنهایی تو از یادم نمیروی سوزنریزِ بیامانِ باران بر پیچک و ارغوان تو از یادم نمیروی تو تو با من چه کردهای که از یادم نمیروی؟ دیر آمدی, درست پرستارِ پروانه و ارغوان بودهای, درست مراقبِ خواناترین ترانه از هقهقِ گریه بودهای, درست رازدارِ آوازِ اهلِ باران بودهای, درست خواهرِ غمگینترین خاطراتِ دریا بودهای, درست اما از من و این اندوهِ پُر سینه بیخبر چرا؟ آه چهقدر سر انگشتِ خسته بر بخارِ این شیشه کشیده ام چهقدر کوچه را تا باورِ آسمانِ کبوتر تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور تا صحبتِ پسین و پروانه پاییدم و تو نیامدی باز عابران همان عابرانِ خستهی همیشگی بودند باز خانه همان خانه و کوچه همان کوچه و شهر همان شهرِ ساکتِ سالیان من اما از همان اولِ بارانِ بیقرار میدانستم دیدار دوبارهی ما میسر است ریرا مرا نان و آبی علاقهی عریانی ترانهی خردی توشهی قناعتی بس بود تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خواب تو سر کنم
سیدعلی صالحی |
28 اسفند 85 - 19:08 |
گیرم بهار نیاید این انتخاب مرا شاد میکند بیهده مردن تابوت خالی یاران را در پهنهی نبرد به خاک سپردن.
گیرم بهار نیاید همدرد با من مپیچ که تلخم گیرم که ابر نبارد با من ببار که اشکم
آنجا در معبرِ سیاه کسی نعره میکشید: - خیانت بر ما دریغ روزنِ هر گوش بسته بود در انزوای چشمِ شهیدان شب لِرد بسته بود اما... بهار نیامد و پهنهی نبرد, در انتظارِ قطرهی خونی هلاک شد.
گیرم بهار نیاید این انتخاب مرا شاد میکند بیهده ماندن در سوگواری یارانِ نیمهراه مرثیه خواندن
اما... اگر بهار نیاید؟ با من مپیچ که تلخم گیرم که ابر نبارد با من ببار که اشکم!
...
نصرت رحمانی 1346 |
a home at... 27 دی 85 - 08:00 |
Without any sophisticated proof, I just feel like I need a home at the end of the world... may be to live and may be to die... but it's all I need: a reasonable kind of Schizophrenia |
20 مهر 85 - 10:44 |
A new CD by Nima Naderi, my brother, was published 3 days ago... Its name is "Ey ke The album has 11 tracks as listed below: 1.Arqanun (Organon) 2.Darâmad-e Mâhur (Mâhur Overture) 3.Dâram ‘az zolf-e siyâha |
چکیده است بر خاک... 5 مهر 85 - 07:30 |
دریغا که بار دگر شام شد سراپای گیتی سیهفام شد همه خلق را گاهِ آرام شد مگر من که رنج و غمم شد فزون جهان را نباشد خوشی در مزاج به جز مرگ نبود غمم را علاج ولیکن در آن گوشه در پای کاج چکیده ست بر خاک سه قطره خون. جناب صادق خان هدایت! |
یک شعر تُخاری درباره یِ مرگ ( ،- 500-700ب.م) 26 شهریور 85 - 04:21 |
Poème épigraphique Tokharien adressé à la mort (TochSprR(B) II, p. 189) [1] arai srukaly |
یک شعر 18 خرداد 85 - 00:51 |
"آناهیتا" عباس عارف به ا.بامداد من در گیسوانِ گلبستهیِ تو ریشههایِ مقدسِ خود را میجویم، آناهیتا من در بازوانِ مهرخستهیِ تو - چشمم پرآب و خشمم بهخواب- غبار از چهرهیِ سرزمینِ اهوراییم، پاک میشویم، آناهیتا من که مرگ از برابرم میگریخت اکنون افتادهیِ سرنهاده به خاک در برابر چشمانت آن دو معبد سبزینهسوز صفای بربادرفتهیِ انسان را میمویم، آناهیتا من در تنِ تو وطنِ محبوبم را میبویم، آناهیتا با حلقهیِ مرواریدم به گردنِ چشم هقهق دعایِ مادر زمین را وامیگویم، آناهیتا آه ای الههیِ آبهایِ کنون خونآلود رو به باتلاقِ زمینخوارهیِ فراگیر واگردانیده مسیر، من بی تنلرزهیِ آن صخرههایِ بیپایان که دور از حضورِ تو بردهام بر دوش رقصان و سرودخوان در هر شکوفه بوسهیِ تو جنگل جنگل میرویم، آناهیتا... |
این ترجمه به خط آوانگارِ من درآوردی ای نوشته شده که من در نت استفاده می کنم...! 15 فروردین 85 - 08:31 |
hints
x=kh
q=gh
A=â / aa glottal stop=`
saxt sarmA xorde'am
va midAni ke yek sarmA xordegiye saxt
cegune tamAme jahAn rA be ham mirizad o
doshmane zendigi-mAn mikonad;
metAfizik rA hattA
be 'atse mi'andAzad.
tamAme ruz dar surAxhAye damAqam mipicid o
man hadarash dAdam
saram dard mikonad gij mixorad
'Ah! ce vaz'e tarahom-Angizi st barAye shA'eraki xord,
va man 'emruz jeddan shA'eraki xordam
va ro'yAye ruzhAye gozashte
bedrud, shahbAnuye paryAn,
bedrud, 'ey bAlhAyat xorshid, bedrud
man injA rAh miravam
man xub nemishavam magar dar taxtam velow shavam
man faqat vaqti xub budam ke yale bar gostareye jahAn oftAde budam.
'Apptssshe...! vAy, bebaxshid
'ajab bimAriye semeji-st
bimAri'i kAmelan qeyre-metAfiziki
***
man be haqiqat niyAz dAram
va kami 'Asperin
1931-( Alvaro de Campos (Fernando Pessoa
|







