من کیستم؟ 2 مرداد 87 - 20:56 |
به جای اینکه بیای تقاضای اد بدی نظرت رو در موردم بگو
دوستی=====قطع/برقراری ارتباط .دلیل ادت چیه؟
و دوستان گل اد لیستم نظرشون را در مورد خودم رفتارم و......بدن؟اصلا من کسیتم؟
خوبم؟بدم؟مغرورم؟اصلا در موردم چی فکر میکنی ها؟
|
کسی که عاشقم بود. 30 تیر 87 - 20:03 |
شاید خیلی از دوستان با خوندن این وبلاگ بگن همه مثل هم نیستند.اما اینو میدونم انقدر تعداد بدها زیاده که خوبها بینشون گم شدند.این یک نمونه بارز ضربه خوردن از یک پسر بود.اونم کسی که ظاهرا دیوانه وار عاشقم
بود.باورش خیلی واسم سخته.
![]() چرا: ضد پسرم؟ چرا آنتی بوی؟؟؟به خداااااااااااااااااااااااا نه دختر کثیفیم نه................. مهم نیست کی پشت سرم چی میگه و جی فکر میکنه؟اصلا نمیدونم چرا اینجا دارم حرفامو میزنم شاید امروز دوباره دلم گرفت شاید
این خاطره سر سام آور مربوط به کسی هستش که 6 ماه دنبالم بود.و بعد از دوستی با اون که زمان رابطمون 1 سال طول کشید. این بلارو کسی سرم آورد که که شب و روز اسم نگین رو زبونش بود.فکرش ذکرش نفسش همه چیش .به من پیشنهاد سفر به شمال رو داد. رفتیم کلار دشت.روز اول خیلی خوش گذشت.شب شد اون 2 تا از دوستاش رو به ویلا دعوت کرد. منم سکوت رو اختیار کردم و .....هیچ گله ای نکردم.اون با اینکه میدونست من از مشروب متنفرم.با دوستاش نشست و تا خود صبح خوردندو من مردم یا زنده. ساعت 4 شد اومد تو اتاق منو با اون اوضاع ( داغون عصبی چشمان اشک آلود ) دید.کلی گریه کردم
گرفت تا حدی که دهنم پر خون شد.منم شاکی شدم دستشو پس کردم.همونجا دعوامون سر گرفت.وسایلمو جمع کردم بیام طرف تهران.واسه اینکه جلومو بگیره درو قفل کرد.منم دیگه نمیتونستم اون محیط رو تحمل کنم. بعدش خودش آماده
شد که منو ببره آژانس تا بیام تهران.اما...تو ماشین دعوامون بالا گرفت.صورتو پهلومو زیر مشتهای سنگینش له کرد.داغونم کرد.مست مست بود.نمیدونست داره چی میگه و چی کار میکنه فقط میدونم میدونم که حرفها و
برخوردهایی که ازش انتظار نداشتم جلو چشم دیدم اخر سر هم منو از ماشینش تو بیا بونهای شمال پرتم کرد پایین.کیفم.پولم.موبایلم.همه چیم تو ماشینش موند.ساعت 4 صبح (حول و حوش) تو اون تاریکی تو اون بیابوووووووون وای خدای من اون روز مرگ رو جلو چشام دیدم.(شاید به کسی بدی کرده بودم شاید دل کسی رو شیکونده بودم که اون شب اون بلا سرم اومد) وای خدای من با اینکه 4 ماه از ام شب میگذره فکرش روانیم میکنه...تاریکی و سکوت و وحشت بیابون به یک طرف باور این رفتارها از طرف کسی که اصلا ازش انتظار نداشتم هم طرف دگر فقط میدونم آنقدر اون روز چهرم وصورتم و لباسام داغون شده بود که جرات سر جاده اومدن رو نداشتم ...نه پولی داشتم که بخوام خودم رو به جایی برسونم.نه موبایلی داشتم که بخوام به کسی اطلاع بدم یکی دوبار اومدم سر جاده اما جرات نگاه کردن به کسی رو نداشتم.فقط میدونم قبل از ظهر یک اکیپ اومدند اونجا.بهشون ماجرا رو گفتم ازشون خواستم کمکم کنن.با یکی از آشناهامون تماس گرفتم ماجرا رو گفتم.با پیشنهاد ایشون یک ماشین در بست گرفتم اومدم تهران.تا خود تهران گریه میکردم.تا یک هفته هر کی منو میدید از قیافم وحشت میکرد.روز بعد از اینکه تهران رسیدم الناز(خواهر زادش) تماس گرفتم همه چیو گفتم.اونم بر گشت گفت دایی تو راه تهران پشت فرمون خوابش برده ماشینش چپ کرده.فقط اینو میدونم تا 1ماه از درد ستون فقرات داشت میمرد.به اون خدایی که بالا سرمه ![]() ![]() ![]() ![]() خدااااااااااااااا با اینکه منو شیکوند خیلی سخته از کسی که دوسش داری یک همچین ضربه ای بخوری.باورش خیلی سختههههههههههههههههههههههههه.سر سام آوره ![]() نوشته شده در1شنبه سی ام تیر1387ساعت20:01'توسط نگین| GetBC(25); |
پسرهای پست فطرت و ..........کلوب 29 خرداد 87 - 16:56 |
پسرهای پست فطرتی که ایدی دختر ساختند و.................
کلوب آی دی : sogandtanhayi
نام : سوگند تـــهرانی تولد : 12 دی 1362 محل سکونت : Iran تهران تهران زن ، طلاق گرفته
کلوب آی دی : lila_zamany
نام : لیلا زمانی تولد : 1 فروردین 1352 محل سکونت : United-States زن ، متاهل کلوب آی دی : somayeh666
نام : بهناز زمانلو تولد : 1 اردیبهشت 1361 محل سکونت : Iran تهران تهران زن ، مجرد |
نقاشی های من 11 خرداد 87 - 17:20 |
تابلوهای زیر به بالاترین قیمت پیشنهادی فروخته میشود.(در صدی از این هزینه جهت تامین خانواده های بی بضاعت هزینه میشود)
1-زمان
2-دنیای وحشت
3-دنیای وحشت
4-درب چوبی(نقش برجسته)
5-کپی
6-پرتغالها (کار با کاردک)
7-پایان راه
8-هنر اسلامی
9-دنیای هستی
10-زندگی
11-کپی
12-جشن آفتاب
13-اشیاء
14-فریاد
15-اشیاء
16-فرار
17-کپی(نقش بر جسته)
18-اشیاء
19-تنها
20-تار عنکبوت(کار روی فیبر)
21-اشیاء(نقش بر جسته)
22-فریاد خاموش
23- اشیاء
24-زنان
25-ریتم
|
خسته از زندگی 15 اردیبهشت 87 - 12:29 |
آی خدا دلگیرم ازت............. آی زندگی سیرم ازت |
خواب 4 اردیبهشت 87 - 21:12 |
در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟ گفتم اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد. وقت من ابدی است. چه سئوالاتی در ذهن داری، که می خواهی از من بپرسی؟ چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد... این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش شان می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال. این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم... به عنوان خالق انسان ها، می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد، یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند. یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد، بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم، ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. با بخشیدن بخشش یاد بگیرند. یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا ً دوست دارند اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند. یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. و یاد بگیرند که من این جا هستم. همیشه. |











































