یادگاری 15 شهریور 87 - 01:22 |
کاش تابستان نبود یا تو خنک نبودی آب شده ای و از تمام شیرینی ات تنها چند لکه مانده روی پیراهنم ... آیدا حق طلب |
خدای بی رمق من! چرا حواست نیست؟ 1 شهریور 87 - 02:28 |
زنی دچار درختان گیج و باریکم چقدر سم زده ام من! چقدر تاریکم!
منی که مایه ی آرامش درختانم به ناله های تبرخورده ی تو نزدیکم
غمم به چرکی ِ تبخال های تهران است خودم به تردی ِ ته لهجه های تاجیکم
کلاغ ِ مرده که فر خورده لای موهایم! نشسته فضله ی گنجشک، روی ماتیکم!
شبیه خستگی ِ عیدهای بیکاری به رنگ تسلیت کارت های تبریکم
خدای بی رمق من! چرا حواست نیست؟ به اضطراب ِ علف های هرز لائیکم!
حدیث لزر غلامی
|
:) 23 خرداد 87 - 02:19 |
شمردن بلد نیستم دوست داشتن بلدم و گاهی شده یکی را دو بار دوست داشته باشم دو نفر را یک جا چه کار می شود کرد؟ دوست داشتن بلدم شمردن بلد نیستم. |
چه زندگانی سختی ست زیستن بی عشق 29 فروردین 87 - 15:18 |
دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد ؟ |
دید و بازدید عید 4 فروردین 87 - 00:14 |
سایهء سنگ بر آیینهء خورشید چرا ؟ |
کشتزار در بشقاب 25 اسفند 86 - 14:18 |
دوباره چلچله می آید دوباره پنجره می خندد و از کنار درختان سکوت خواهد رفت و با صدای کش کش جارو از آسمان اتاق عنکبوت خواهد رفت دوباره در دل بشقاب کشتزار می روید بهار بر لب پاشویه پرده می شوید درخت همسایه به تکدرخت خانهء ما سلام می گوید تمام پنجره ها رنگ آب خواهد خورد و پیچکی کنار نردهء ما پیچ و تاب خواهد خورد و من که منتظرم روی پله می خندم و باز هم پلی از نخ میان پیچک و دست درخت می بندم افسانه شعبان نژاد |
شگفتی تعبیر رویا 15 اسفند 86 - 18:05 |
تو ابری نداری که باران شود بگو مردمک هایت از جنس چیست؟ |
دوباره مثل تو؟ هرگز! 9 اسفند 86 - 22:01 |
قیصر ...
دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز دوباره مثل تو دیروز، دوباره مثل تو امروز دوباره مثل من؟ آری، چه بیشمار و فراوان کجاست آینه زادی که در کتاب نگاهش دوباره مثل تو روشن، دوباره مثل تو آبی
|
بوی سیگار 2 اسفند 86 - 20:46 |
رنگ آیینه رفته از آهم... بوی سیگار می دهد ماهم! دارد از پشت بام می افتد آسمان...آسمان کوتاهم! قهوه سر رفته است از چشمم شیر می ریزد از گلوگاهم... دست تاریک یک نفر خورده بر تن کهکشان دلخواهم! میهمان می کنم به یک بوسه عقربی را که بر سر راهم... * یک فرشته مگر بیاید تا دست های من و تو را با هم... |
روح بی حوصله ام... 26 بهمن 86 - 11:51 |
به جهنم که زمان روی تنم سنگین است روح بی حوصله ام در بدنم سنگین است کلماتم همه کوتاه و صریحند اما حرف هایی که نباید بزنم سنگین است! نفسم قفل و دلم قفل و زبانم زخمی است با سکوتی که برای دهنم سنگین است * لطفن آتش بزنیدم اگر امشب مردم چون که این مرده برای کفنم سنگین است! |








