تبلیغات


__
یادگاری
15 شهریور 87 - 01:22

کاش تابستان نبود
یا تو خنک نبودی
آب شده ای
و از تمام شیرینی ات
تنها
چند لکه مانده روی پیراهنم
...

 آیدا حق طلب

  • ارسال نظر (1)
خدای بی رمق من! چرا حواست نیست؟
1 شهریور 87 - 02:28

زنی دچار درختان گیج و باریکم

چقدر سم زده ام من! چقدر تاریکم!

 

منی که مایه ی آرامش درختانم

به ناله های تبرخورده ی تو نزدیکم

 

غمم به چرکی ِ تبخال های تهران است

خودم به تردی ِ ته لهجه های تاجیکم

 

کلاغ ِ مرده که فر خورده لای موهایم!

نشسته فضله ی گنجشک، روی ماتیکم!

 

شبیه خستگی ِ عیدهای بیکاری

به رنگ تسلیت کارت های تبریکم

 

خدای بی رمق من! چرا حواست نیست؟

به اضطراب ِ علف های هرز لائیکم!

 

حدیث لزر غلامی
www.koo.blogfa.com

 


:)
23 خرداد 87 - 02:19

شمردن بلد نیستم

دوست داشتن بلدم

و گاهی شده

یکی را دو بار دوست داشته باشم

دو نفر را یک جا

چه کار می شود کرد؟

دوست داشتن بلدم

شمردن بلد نیستم.


شعر اقوام آذری. برگردان: رسول یونان


چه زندگانی سختی ست زیستن بی عشق
29 فروردین 87 - 15:18

دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد ؟
چه شد که بین تو و من چنین نفاق افتاد ؟

زمان به دست تو پایان من نوشت آری
مسیر واقعه این بار، از این سیاق افتاد

دو رودخانه ی عشق من و تو شط شده بود
ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد

خلاف منطق معمول عشق بود انگار
میان ما دو موازی که انطباق افتاد

جهان برای همیشه سیاه بر تن کرد
شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد

شکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس
مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد

خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است
که دیدن تو در این فصل اتفاق افتاد

چه زندگانی سختی است زیستن بی عشق
ببین پس از تو که تکلیف من چه شاق افتاد

پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتی من !
غریب واره ی تو ، تا همیشه تاق افتاد

تو فصل مشترک عشق و شعر من بودی
که با جدایی تو بین شان طلاق افتاد

هوای تازه تو بودی ، نفس تو و بی تو
دوباره برسرم آوار اختناق افتاد

به باور دل نا باورم نمی گنجد
هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد

حسین منزوی


دید و بازدید عید
4 فروردین 87 - 00:14

سایهء سنگ بر آیینهء خورشید چرا ؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا ؟

نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمهء خورشید چرا ؟

طنز تلخی ست به خود تهمت هستی بستن
آنکه خندید چرا؟ انکه نخندید چرا ؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولی به کفم خطّ خطا دید چرا؟

من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا ؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا ؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

قیصر امین پور


کشتزار در بشقاب
25 اسفند 86 - 14:18
دوباره چلچله می آید
دوباره پنجره می خندد
و از کنار درختان سکوت خواهد رفت

و با صدای کش کش جارو
از آسمان اتاق عنکبوت
                                    خواهد رفت

دوباره در دل بشقاب
                             کشتزار می روید

بهار
بر لب پاشویه پرده می شوید

درخت همسایه
به تکدرخت خانهء ما سلام می گوید

تمام پنجره ها رنگ آب خواهد خورد
و پیچکی کنار نردهء ما
                               پیچ و تاب خواهد خورد

و من که منتظرم
                         روی پله می خندم

و باز هم پلی از نخ

میان پیچک و دست درخت می بندم

افسانه شعبان نژاد

شگفتی تعبیر رویا
15 اسفند 86 - 18:05

تو ابری نداری که باران شود
غروری نداری که طوفان شود


دلت رام و چشمان تو رام تر
صدایت از این هر دو آرام تر

نگاهت مه آلود و دریا زده
به آرامش صبح یک دهکده


تنت کپه ای پنبهء رنگ رنگ
نگاه تو ابریشمین و قشنگ

صدای تو آرامشی مخملی
تو یک برگ سبز پر از ململی


دو چشم تو نورانی و روشن است
دلت جنس احساس های من است


تو فامیل نزدیک آیینه ای
منم برگ کوچک، تو سبزینه ای


تو پیراهنت جنس بابونه است
و خندیدنت آسمان گونه است


تو می خندی و عشق، تب می کند
و با خنده غم را ادب می کند!


تو پیروزی عشق بر کینه ای
تعارف ندارم! تو آیینه ای


تو تصویر لبخند یک کودکی
تو آن شانهء بر سر پوپکی


شگفتی تعبیر رویا تویی
تلاش رسیدن به دریا تویی

...

 و حالا که من در کنار تو ام
تو سیمرغی و من شکار تو ام


و حالا که دستم به تو می رسد
زمستان به این سال نو می رسد


و حالا که تو در خیال منی
تو رمز و علامت سوال منی

نجیبانه در دست های تو ام
برای همیشه برای تو ام  

تو که چشم هایت کمی نقره ایست

بگو مردمک هایت از جنس چیست؟

شاعر: حدیث لزر غلامی


دوباره مثل تو؟ هرگز!
9 اسفند 86 - 22:01
 قیصر ...

 

دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو حاشا، دوباره مثل تو هرگز

دوباره مثل تو دیروز، دوباره مثل تو امروز
دوباره مثل تو فردا؟ دوباره مثل تو هرگز
 

دوباره مثل من؟ آری، چه بی‌شمار و فراوان
دوباره مثل تو اما ... دوباره مثل تو هرگز
 

کجاست آینه زادی که در کتاب نگاهش
هزار آینه زیبا دوباره مثل تو، هرگز
 

دوباره مثل تو روشن، دوباره مثل تو آبی
نخیر حضرت دریا! دوباره مثل تو هرگز!


شاعر: راضیه بهرامی


بوی سیگار
2 اسفند 86 - 20:46

رنگ آیینه رفته از آهم...

بوی سیگار می دهد ماهم!

دارد از پشت بام می افتد

آسمان...آسمان کوتاهم!

قهوه سر رفته است از چشمم

شیر می ریزد از گلوگاهم...

دست تاریک یک نفر خورده

بر تن کهکشان دلخواهم!

میهمان می کنم به یک بوسه

عقربی را که بر سر راهم...

*

یک فرشته مگر بیاید تا

دست های من و تو را با هم...


شاعر: حدیث لزر غلامی
www.koo.blogfa.com


روح بی حوصله ام...
26 بهمن 86 - 11:51

به جهنم که زمان روی تنم سنگین است

روح بی حوصله ام در بدنم سنگین است

کلماتم همه کوتاه و صریحند اما

حرف هایی که نباید بزنم سنگین است!

نفسم قفل و دلم قفل و زبانم زخمی است

با سکوتی که برای دهنم سنگین است

                                                               *

لطفن آتش بزنیدم اگر امشب مردم

چون که این مرده برای کفنم سنگین است!

                                                          
                                                           *شاعر: حدیث لزرغلامی


__