.... 9 مهر 86 - 16:07 |
خدایا راهی نمی بینم آینده پنهان است اما مهم نیست همین كافی است كه تو همه چیز را می بینی و من تو را...
خدایا متبركم گردان تا چون گلها كه به خورشید رو می كنند پیوسته به تو رو كنم باشد كه گلی شوم در باغچه تو و عطر من شادی كوچكی به زندگی كسانی كه از شادی محرومند ببخشد
خدایا ای موهبت های فراوانی به من بخشیده و ای از خطاهای بسیارم درگذشته پس متبركم كن تا بیاموزم ؛ببخشم و درگذرم و قلبم هیچ نفرتی را در خود نگه ندارد
خدایا در هر نفس تو را شكر میكنم تو را ستایش می كنم و به تو عشق می ورزم وتو مرا یاری می رسانی تا دیوارهای زندانی كه خود ساخته ام را فرو ریزم و از همه ی بندها رها شوم. |
..... 1 مهر 86 - 09:23 |
نه هركه چهره برافروخت دلبری داند نه هركه آینـــه سازد سكندری داند نه هرکه طرف کله کج نهادوتند نشست کلاهداری و آیین ســـــروری داند تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن که دوست خود روش بنـده پروری داند غلام همت آن رند عافیت ســوزم که در گدا صفتی کیمیــــــاگری داند وفا و عهد نکو باشد ار بیــاموزی وگــرنه هر که تو بینی ستمگری داند بباخــــتم دل دیوانه و ندانســـتم که آدمی بچه ای شـــیوه ی پری داند هزار نکته باریک تر زمو اینجاست نه هرکه سر بتراشـــــد قلندری داند مدار نقطه بینش ز خال تست مرا که قدر گوهر یکدانه جوهــــری داند بقد وچهره هرآنکس که شاه خوبان شد جهان بگیــــرد اگر دادگستری داند زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع وسخن گفـــتن دری داند |
mosafer 18 شهریور 86 - 11:22 |
ای مسافـــر ای جداناشدنی، گامت را آرام تر بردار از برم آرام تر بگـذر تا بـه کام دل ببیـنمـت بگـذار از اشــک سرخ گذرگاهت را چراغانی کنم آه که نمی دانی سفرت روح مرا به دو نیــــــــم می کند و شگفتا که زیستن، با نیمی از روح تن را می فرسایـد بگــذار تا بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخـــرین نـگاهت را مسافر من! آنـگاه که می روی، کمی هم واپسین نگر باش با من سخن بگـــو، مگــذار یک لحـظه و یکــباره از پا درافتـــم فراق صاعـــقه وار را برنمی تابم
جــــــدایی را لحظه به لحظه به من بیامـوز آرام تر بگــــــذر... . |
مناجات 30 تیر 86 - 11:05 |
یا رب دل پاک و جـــان آگاهــــم ده آه شب و گریه سحرگاهـــــــــــم ده در راه خود اول زخودم بیخود کن بیخود چو شدم زخود بخود راهم ده
الــهی یکـــتای بی همـتایی، قــیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دلهایی، شاهــنشاه فرمانروایی، معزز به تاج کبریایی، به تو رسد ملک خـــدایی. الــهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان، الهی ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مومنان را گواهی، چه عزیز است آنکس که تو خواهــی. الــهی، ای خالق بی مدد و ای واحد بیعدد، ای اول بی بدایت و ای آخر بی نهایت، ای ظاهر بی صـــورت و ای باطن بی ســـیرت، ای حی بی ذلــــت، ای معطی بی فکــرت، و ای بخشنده بی منت، ای داننده ی رازها، ای شنونده ی آوازها، ای بیننده ی نمازها، ای پذیرنده ی نیازها، ای شناسنده ی نامها، ای رساننده ی کامها، ای مبرا از عوایق، ای مطلع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت. الــهی، ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید تو است و ای کارگذاری که جان بندگان در صدف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردنکشان را با تو روی مقاومت نیست، ای حکیمی که روندگان تر از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست، نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم. الــهی درجلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی، پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده بچیزی است که تو آنــی. الهی کجا بازیابم آنروز که تو مارا بودی و من نبودم، تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم، اگر به دو گیتی آن روز یابم پرسودم، در بود خود را یابم به نیود خود خشنودم. الــهی از آنچه نخواستی چه آید، و آن را که نخواندی کی آید، ناکشته را از آب چیست، و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوارست و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است. الهی هرکه ترا شناخت وعلم مهرتو افراخت، هرچیزغیرازتوبود بینداخت. الـــهی هر که تو را شناسد کار او باریک و هر که تو را نشناسد راه او تاریک، تو را شناختن از تو رستن است و به تو پیوستن از خود گذشتن است. |








