تبلیغات


__
دلتنگی
30 تیر 87 - 00:39

دلم برای دوستای كلوبم تنگ شده.خیلی وقته كه مثل سابق آنلاین نیستم.

اونایی كه آنلاینن كجان؟

سوال
17 خرداد 87 - 23:38

سلام دوستان

كتاب "مسخ" اثر "كافكا" رو خوندید؟

چطور ماجرا رو تحلیل می كنید؟ممكنه برداشتتون رو از "مسخ" برام بگید؟

خوشحال میشم نظراتون رو اینجا بنویسین.

 

خواب
14 خرداد 87 - 00:35

دیگه تو برام یه خوابی

یه عكس توی قابی

یه شبحی یه سایه

تصویر یك سرابی

می خوامت اما نیستی

بودن تو محاله

می بینمت چه فایده

دیدنتم خیاله

گریه اگه بذاره

تورو یادم نیاره

اما نمی شه بی تو

دیگه فایده نداره

خداحافظ عزیزم

بعد از تو سرد و خاموش

می سوزم و می خونم

یادم تورو فراموش

تكرار بوسه ی تو

دیگه برام یه خوابه

چی مونده از تو غیر از

عكسی كه توی قابه

خداحافظ كبوتر

خداحافظ ستاره

منتظرت می مونم

تا برگردی دوباره

دوستان خوبم توصیه میكنم بخونینش چون خودم از خوندنش لذت بردم.
1 اردیبهشت 87 - 12:05

تعبیر عاشقانه افراد

 

آیا تا کنون هیچ شی را عاشقانه نگریسته ای ؟

 

شاید بگویی آری ، چرا که نمی دانی که نگریستن عاشقانه به یک شی یعنی چه . شاید با شهوت به اشیا نگاه کرده ای ، این چیز دیگری است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعی کن تفاوت را درک کنی .

 

چهره ای زیبا ، بدنی زیبا ، تو به آن نگاه می کنی و احساس می کنی که عاشقانه به آن می نگری ولی چرا به آن نگاه می کنی ؟ آیا مایلی از آن چیزی به دست آوری ؟ آن عشق نیست و شهوت است . آیا می خواهی از آن بهره بکشی ؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست . آن هنگام در واقع ، تو فکر می کنی که چگونه از آن استفاده ببری ، چگونه آن را تصاحب کنی ، چگونه از آن بدن وسیله ای بسازی برای خوشوقتی خودت .

 

شهوت یعنی : چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی و عشق یعنی ، خوشوقتی تو ابدا مطرح نیست . در واقع ، شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی . این دو درست نقطه مقابل هم هستند .

 

اگر چهره ای زیبا ببینی و به آن عشق احساس کنی ، احساس بی درنگ تو در آگاهی ات این خواهد بود که چگونه می توانی این چهره را خشنود کنی ، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی . در این جا خودت اهمیتی نداری .

 

در عشق دیگری مهم است اما در شهوت مهم تو هستی . در شهوت تو فکر می کنی دیگری را وسیله خوشحالی خودت قرار دهی ، در عشق فکر می کنی که خودت چگونه وسیله شوی .

 

عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم .

 

تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن می گویی . پس فریب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به این ادراک خواهی رسید که در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکرده ای .

 

دومین تفاوتی که باید درک شود این است ... اگر عاشقانه به چیزی مادی یا بی جان نگاه کنی ، آن شی به یک شخص تبدیل می شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کنی ، آن گاه عشق تو کلیدی می شود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد . اگر به یک درخت عاشقانه بنگری ، درخت یک شخص می گردد .

 

هر گاه عاشقانه به چیزی نگاه کنی ، آن چیز یک شخص می شود و برعکس . هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی ، آن شخص به یک شی تبدیل می شود . برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند . چرا که هیچ کس نمی خواهد شی شود . وقتی به همسرت با چشمان شهوانی می نگری او احساس ازردگی می کند . در واقع تو چه می کنی ؟ تو یک شخص را ، یک شخص زنده را به وسیله ای بی جان تغییر می دهی . تو می پنداری که چگونه استفاده کنی و آن شخص کشته می شود .

 

چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند .

 

وقتی با عشق به کسی نگاه کنی ، او والا می گردد . یگانه می گردد . ناگهان او یک شخص می شود . یک شخص را نمی توان با دیگری جایگزین کرد ولی یک اشیا را می توان جایگزین کرد . یک شی قابل جایگزینی است ولی یک شخص جایگزینی ندارد . او یکتا و یگانه است .

 

عشق همه چیز را یگانه می کند . به همین سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمی کنی که شخص هستی . تا زمانی که کسی عمیقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی و به راحتی می توان تو را تغییر داد و جایگزین کرد .

 

در رابطه شهوانی ، همه چیز شی هست و این غیر انسانی ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد : تبدیل شخصی به شی .

 

وقتی عاشقانه می نگری ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . برای امتحان یه یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی از یاد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غایب باشی . گل را احساس کن ، آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه می گردد . تو به وجد می آیی و آن گل ، یک شخص می گردد .

 

به موضوع دیگری نپرداز . با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان . تنها با قلبت بمان . با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتی چنین باشد ، تو غایب خواهی بود ، هرگز به خودت توجه نخواهی کرد .

 

وقتی به خودت توجه نداری ، خالی می گردی ، فضایی درونت آفریده می شود . وقتی ذهنت کاملا به دیگری متوجه می گردد ، آن گاه درونت خلا ایجاد می شود .

 

با معشوق ، انسان به تمامی ناتوان می گردد ، این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی ، احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند . او مایل است همه کار بکند ، می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ، ولی چه می تواند بکند ؟

 

تو تهی هستی و به همین سبب عشق به یک مراقبه عمیف تبدیل می گردد . در حقیقت ، اگر کسی را دوست داشته باشی ، به هیچ مراقبه دیگری نیازی نیست ولی چون در واقع کسی عاشق نیست ، به 112 تکنیک نیاز دارد و حتی شاید این ها هم کافی نباشد . خود عشق بزرگ ترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی ناممکن .

 

عشق یعنی خود را آگاهی رها کردن و در همان مکان ، جایی که نفس تو وجود داشته ، دیگری را جای دادن . جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق . گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست .

 

سارتر می گوید که دیگری جهنم است و حق با اوست . او درست می گوید زیرا که دیگری فقط برای تو جهنم می آفریند ولی همچنین او اشتباه می کند ، زیرا اگر دیگری بتواند جهنم باشد ، می تواند بهشت هم باشد ، کافی است با عشق نگاه کنیم . هر زن و شوهر برای یکدیگر جهنم می سازند زیرا هر یک می کوشد تا دیگری را تصاحب کند . غافل از اینکه تنها تصاحب اشیا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص !

 

اگر عاشق باشی ، حتی نگاه خیره بسیار زیباست ، زیرا خیره شدن تو ، او را یک شی نمی سازد . آن گاه می توانی مستقیم به چشمان او نگاه کنی . آن گاه می توانی عمیقا وارد چشمان دیگری شوی . تو او را به یک شی تبدیل نمی کنی ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او یک شخص می سازد . برای همین است که تنها نگاه خیره عاشقان زیباست و گرنه خیره نگریستن زشت است .

 

هرگاه شخصی را به یک شی تبدیل کنی ، عملی غیراخلاقی مرتکب شده ای ولی اگر سرشار از عشق باشی ، در آن لحظه سرشار از عشق ، این پدیده ، این برکت با هر موضوعی روی خواهد داد و تو زندگی می بخشی .

 

هنگامی که معشوق به تصاحب در آید ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها یک شی خواهد بود . می توانی از او استفاده کنی ، ولی برکات هرگز برنمی گردند ، زیرا آن برکات فقط زمانی می آمدند که او یک انسان بود ، دیگری آفریده شده بود ، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز ، شخص را در تو آفریده بود . هیچ کدام شی نبودید . هر دو ذهنیت هایی بودید که با هم تلاقی کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه یک انسان و یک شی .

 

اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر کس ، وقتی که تمام آگاهی ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد در آن غیبت نفس ، برکات نازل می شوند .

مجله روانشناسی - جامعه

اردیبهشت 83

حرف آخر
21 فروردین 87 - 20:58

 

 

حرف من حرف خودم نیست

 

حرف خاكه حرف ریشست

 

حرف دیروز ندیده

 

حرف فردا و همیشست

 

صحبت سكوت سرده آدمای توی قابه

 

حرف این صورتكا نیست حرف اون ور نقابه

 

تو بگو اگر كه حرفام

 

واسه تو شنیدنی نیست

 

منه امروز و نگاه كن

 

دیگه عكسام دیدنی نیست

 

حرف آخرو نمیگم

 

تا نگی خوابت پریده

 

هركی رو دیوار گوشش

 

آخرین حرفو شنیده

 

حرف تردید یه نسله

 

میون رفتن و موندن

 

بین خوابیدن تا ظهر

 

یا دم سحر پریدن

 

یكی باید بگه آخر منو تو كجای كاریم

 

وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم

 

یكی باید بگه آخر

 

چرا رنگ ما پریده

 

چرا با این همه عینك هیچكسی ما رو ندیده

 

ساده
17 فروردین 87 - 13:45

همه چی ساده شروع شد    تو مسیر یه خیابون

 

توی یك غروب پاییز     زیر چتر خیس بارون

 

یه نگاه ساده از تو    یه سلام ساده از من

 

چند تا لبخند دروغی    چند قدم پیاده رفتن

 

چند تا پرسش از گذشته    چند تا حرف كودكانه

 

دل زدن به قلب دریا    یه سوال عاشقانه

 

همه چی ساده شروع شد    ساده مثل دل سپردن

 

مثل عاشق شدن تو    مثل عاشق شدن من

 

هر قدم كه با تو رفتم    هنوزم به خاطرم هست

 

كوچه ها تموم نمیشد     حتی كوچه های بن بست

عطیه ی الهی
11 اسفند 86 - 22:43
   در جهان خدا هیچ اشتباهی روی نمی‏دهد و هیچ رویدادی تصادفی نیست. هیچ کسی  به‏ سویت نمی‏آید، مگر آن‏ که هدیه ‏ای را برای تو به ارمغان آورد. چه شاکر  باشی یا نباشی، خدا نعمت را برای تو می‏فرستد.
قلبی از جنس نان...
26 بهمن 86 - 14:53

 

 

این شعر که برنده شعر کودکان هم هست توسط آننا سولدی یازده ساله از ایتالیا نوشته شده است.


من در نانوایی , قلبی دیدم از جنس نان,
قلبی بزرگ, گرم و خوشبو,
و فکر کردم ((اگر من قلبی از جنس نان داشتم چند کودک می توانست آن را بخورد!
یک لقمه برای تو , دوست من
برای تو که گرسنه ای !
یک لقمه از این نان قلبی برای توست
و برای تو , و برای تو!))
به کودکی که گرسنه است و می ترسد
کافی نیست که بگویی ((دوستت دارم !))
وقتی که کودکی را گریان می بینی
کافی نیست که بگویی : ((طفلک بیچاره !))
اگر قلب من از جنس نان بود
چندین کودک می توانست آن را بخورد!
و تو ! ای فرمانده
چه چیز مانع از آن می شود که
بمب هایت را به شکل نان نسازی؟
آنگاه در پایان جنگ ها , هر سربازی
می توانست خوشحال به خانه بازگردد
با سبدی از بمب های برشته و خوشبو.
اما این فقط یک رویاست
و دوست گرسنه من هنوز هم می گرید
آه, اگر قلب من از جنس نان بود

 

نامه ای به قلبم
23 آذر 86 - 14:22

 

 قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .

 قلب من ، من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .

 قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم .

 از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .

 هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .

مکتوب - پائولو کوئیلو

رنجش
18 آذر 86 - 01:08

روزی سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت است.علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد:در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذاشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت چرا رنجیدی؟اگر در راه کسی را میدیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود میپیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده میشدی؟

مرد گفت مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمیشود.سقراط پرسید:به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه میکردی؟مرد جواب داد:احساس دلسوزی و شفقت و سعی میکردم طبیب یا دارویی به او برسانم.

سقراط گفت:همه این کارها را به خاطر آن میکردی که او را بیمار میدانستی.آیا انسان تنها جسمش بیمار میشود؟و آیا کسی که رفتارش نادرست است.روانش بیمار نیست؟اگر  کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمیشود؟بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی میکند و غافل  است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی میکند در ان لحظه بیمار است.

__