- 1
- 2
به تو گفتم . نگفتم 6 مرداد 87 - 15:52 |
به تو گفتم منو عاشق نکن ، دیونه میشم .
منو از خونه آواره نکن ، بی خونه میشم . به تو گفتم . نگفتم ؟!! خطر کردی نترسیدی منو دلداده کردی . تو کردی هر چه با این ساکت افتاده کردی . دیگه از کوچه من راه برگشتن نداری ... منم دوست و منم دشمن کسی جز من نداری ... به تو گفتم . نگفتم ؟!!نگفتم دل من بی اعتباره ... اگه عاشق بشه پروا نداره ... نمی فهمه خطر این مرغ بی دل .. قفس میشکنه میره تا ستاره ... به تو گفتم . نگفتم ؟!!به تو گفتم اگه مستم کنی مثل پرنده ... دیگه از من نپرس مستی عاشق چون و چنده ؟ چنان دلسوخته می زنم به عشقت زیر آواز که آوازه من راه فرارت را ببنده. به تو گفتم . نگفتم ؟!!به تو گفتم . نگفتم ؟!! |
دلتنگی 6 تیر 87 - 09:58 |
در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در حسرت و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید که باید رفت و شاید و ماند در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟ در این دنیا که چون دل بر کسی بندی به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب است چه باید کرد؟ من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه، وانفسا به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که میدانم و می ترسم میترسم.......... میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد و بیزارم از این دل بستن و کندن از این ماندن ولی رفتن وزین عشق پر از نفرت از این سرگشتگی هایم از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت پا برجا چه بیزارم، چه بیزارم از این ماندن و این گه گاه و گاهی ها و شایدها چه بیزارم از این......
|
راه و رسم عاشقی 21 خرداد 87 - 15:45 |
راه و رسم عاشقی
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم، چشم هایم را بستم تا او را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم، من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود. می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواستبسازم نه آن گونه که خدا می خواست، به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم، اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد، دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم: "خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم، خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"، در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد، او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید، گفتم: "خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم"، خدا گفت: "هیچ، فقط عشقم رابپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم"، گفتم: "خدایا عشقت راپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم"، سپس بی آنکه نظر او را بپرسم به ساختن کاخرویایی زندگی ام ادامه دادم، اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم، نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه، از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم، زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم، با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"، پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم، در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد میشدند درخواست می کردم، عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا کهپشت سرم آماده کمک ایستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند، اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند، در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند، همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم، آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم، هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند، همان طور که من صدای خدا را نشنیدم، من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم، قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود، گفتم: "خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم." خدا گفت: "تو خود آنها رابه زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"، گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیههستم، اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم، دیگر تو را فراموش نخواهم کرد"، و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد، نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد. گفتم: "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"، و خدا پاسخ داد: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مراباور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم"، پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم؟"، گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذیری، وجودت آکنده از عشق می شود، آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی، چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم، بدان که من عشق مطلق،آرامش مطلق و نور مطلق هستم و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور،آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد." اگر گوشه ای از داستان زندگی من برای شما نیز صادق است، تنها بدانید که او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشتاق برای یاری رساندن به شما، عشق او را بپذیرید، خواهید دید که با چه سرعتی زندگی شما ر متحول خواهد نمود. من شما را باور دارم.
|
زندگی 19 خرداد 87 - 06:45 |
زمانی از خیلی چیزها غافل میشیم كه یادمون میره موجوداتی فانی هستیم...
همیشه به خودمون میگیم :
حالا فرصت هست...
فردا درستش میكنم...
بذار 3روز بگذره بعد میرم از دلش در میارم...
توی هفته آینده یه زنگی بهش بزنم خیلی وقته ازش بی خبرم...
روز تولد مامان بهش میگم كه چقدر دوستش دارم...
حالا 2سال بگذره بعد باهاش ازدواج میكنم...
لازمه با پدر یه گپی بزنم انگار از چیزی ناراحته...
بذار والنتاین بشه براش بهترین هدیه دنیا رو میخرم...
. . . .
ببینم كسی میدونه بعدا" زندگیش تا كی اعتبار داره ؟؟؟ یا اصلا كسی میدونه نقطه پایانی بعدا" زندگی دیگران كجاست ؟؟؟
بالاخره یه روزی ... یه جایی... كه شاید اصلا انتظارشو نداریم توپ قرمز پایان بهمون میخوره و از دور بازی حذف میشیم و یا همبازیهامون رو از دست میدیم! اونجاست كه میبینیم دیگه بعدنی وجود نداره.
بعدا" همون موقعی بود كه فكر اون گپ دوستانه به ذهنمون رسید... همون زمانی كه احساس كردیم دلمون میخواد بغلش كنیم و بگیم كه دوستش داریم... همونجایی كه به فكر یه زندگی مشترك با اون افتادیم... همون لحظه كه تصمیم گرفتیم از دلش در بیاریم و ...
زندگی یه هدیه زیباست با آپشنهای فراوان برای ما... میتونیم از خیلی فرمانها استفاده كنیم و یا اینكه تنها بزنیم روی دگمه اتومات و یا علی برو كه رفتی! واقعا حیف نیست؟ شاید تنها فرصت تست آپشنهای دیگه همین الان باشه! شاید همین الان زمان خروج از چرخه اتوماته! به قولی:
Live today as if it's your last day!
راستی اگه الان بعدا" زندگیتون باشه چه میكنید؟ |
این گونه باش 12 اردیبهشت 87 - 12:53 |
آزموده های مادر ترزا مردم، اغلب، نامعقول و غیر منطقی و خودخواه هستند؛ باری، آنها را ببخش |
انتظار 4 اردیبهشت 87 - 18:19 |
زندگی خوردن و خوابیدن نیست انتظارو هوس و دیدن و نا دیدن نیست زندگی چون گل سرخی است دکتر علی شریعتی |
دوستت دارم 4 اردیبهشت 87 - 18:17 |
![]() |
بمب هایی به شكل نان 14 اسفند 86 - 15:32 |
من در نانوایی , قلبی دیدم از جنس نان,
|
جعبه 27 بهمن 86 - 07:21 |
و خداوند فرمود ....... در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هدیه داده است . او به من گفت : غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی جمع كن . من نیز چنین كردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادیهایم را در جعبه طلایی ! با وجود اینكه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه كاسته می شد ! در جعبه سیاه را باز كردم و با تعجب دیدم كه ته آن سوراخ است !!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من كجا هستند ؟! خداوند لبخندی زد و گفت : غمهای تو این جا هستند ، نزد من ! از او پرسیدم : خدایا ، چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را ؟ و خدا فرمود : بنده ی عزیزم ، جعبه ی طلایی مال آنست كه قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه ، تا غمهایت را رها كنی ! |
- 1
- 2













