تبلیغات


__
مترسک :)
10 اسفند 86 - 02:58
سلام دوستای خوبم،
این داستان خیلی زیبا که در پایین آوردم،از وبلاگ قشنگ دوست عزیزم  مهدی برداشتم.لطفاً همگی نظر بدید!


scarecrow.jpg

یکی بود... یکی نبود...
یه روز تو یه مزرعه خیلی بزرگ ذرت یه مترسک مثل صلیب بود که تمام تنش پر از کاه بود...
کار این مترسکه این بود که از صبح تا شب تو مزرعه وای می ایستاد که کلاغها نیان سراغ بلالها...
کلاغها هم روی تیر چراغ برق بغل مزرعه می شستن و به ذرتها نگاه می کردن...
ولی خب می ترسیدن که برن سراغ ذرتها... آخه مترسکه اونجا بود...
یه روز یه کلاغه رویی تیر چراق نشسته بود و داشت به مترسکه نگاه می کرد...
اون وقت دید که مترسکه داره می خنده...
برگشت گفت: چیه الکی می خندی... داری به این می خندی که ما نمی تونیم بیایم ذرتها رو بخوریم؟
ولی مترسکه فقط خندید...
کلاغه گفت: ااا... نخند دیگه....
مترسکه بازم خندید...
کلاغه گفت: نکنه می خوای با من دوست باشی؟
مترسکه دوباره خندید...
کلاغه گفت: آره؟ می خوای دوست باشیم؟
مترسکه این دفه کله شو اینجوری آورد پایین و گفت اوهوم...
کلاغه گفت: چه جوری؟
مترسکه گفت: بیا بشین رو شونه من...
اون وقت کلاغه اومد و نشست رو شونه مترسکه...
بعدش گفت: یعنی می ذاری از ذرتها بخورم؟
مترسکه گفت: آره .. با هم دوستیم دیگه... کلاغه هم خندید...
رفت و نشست و شروع کرد به خوردن بلالها...
بعدم پرید و رفت تا به بقیه کلاغها هم بگه...
بقیه کلاغها گفتن که حتما نقشه ای تو کار بوده و حتما این یه دامه و حاضر نشدن بیان...
اون وقت کلاغه رفت پیش مترسکه و بهش گفت که بقیه باور نمی کنن تو می خوای با ما دوست باشی...
مترسکه گفت: خوب کاری نداره... تو همه رو صدا کن... بعد جلوشون با نوکت یه کاه از تو قلب من در بیار اون وقت بقیه می بینن که من کاری ندارم و باور می کنن...
کلاغه هم همین کارو کرد...
بقیه کلاغها هم که دیدن وقتی کلاغه تو قلب مترسک نوک می زنه و اون فقط می خنده بال زدن و اومدن پایین و شروع کردن به خوردن ذرتها...
بعدم هر کدوم رفتن هی به قلب مترسکه نوک زدن و کاه هاشو کشیدن بیرون...
مترسکه لبخند می زد...
اون وقت یکی از کلاغها که رفت نوک بزنه دید قلب مترسکه تموم شده...
کلاغها ناراحت شدن...
فکر کردن که چه جوری می تونن جلوی یکی که قلبشو درآوردن و لبخند می زنه بشینن و همه ذرتها رو بخورن؟
اون وقت همه با هم حمله کردن به چشمهای مترسک که کور شه و دیگه چیزی نبینه...
چشمهای مترسک رو در آوردن...
مترسک مزرعه ی ما دیگه چشم نداشت...
ولی هنوز میخندید...
از مترسک قصه ی ما یه لبخند باقی موند
فقط یه لبخند...
بعد هم کلاغها همه ذرتها رو خوردن و رفتن سراغ یه مزرعه دیگه...
اون وقت تو یه مزرعه خالی یه مترسک موند که نه قلب داشت نه چشم....
و میخندید...
فکر کنم قصه ما به سر رسید... کلاغه هم...
کلاغه هم داره میره سراغ یه مزرعه دیگه...
و مترسکه قصه ما ...

داره میخنده هنوز...

                                                                                                                     
tracker    
                  
                                                     
  • ارسال نظر (59)
زن عشق میخرد و کینه درو!
6 اسفند 86 - 10:26
سلام دوستای خوبم،
متنی که در زیر میبینید برگرفته از وبلاگ آقای ارشیا، یکی از دوستای گل ماست.خوشحال میشم نظر بدید


 IN MATNE ZIBA AZ PROFILE BAHAR MEHR AST  BESYAR ZIBA BOD --- OMID KE KHOSHETONBIYAD


HAR BAR KE KHONDIN VASE SALAMATIYE ISHON HAM DOA KONID -- KHODA NEGAHESH  DAREE
 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

می تواند تنها یك همسر داشته باشد


و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه


لازم است ولی تو هر زمانی بخواهی

به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی!

 

در محبسی به نام بكارت زندانی است


و تو . . .

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی


او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد.


او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

او مادر می شود و همه جا می پرسند


نام پدر....


و هر روز او متولد میشود؛

عاشق می شود  

مادر می شود     


پیر می شود و  میمیرد

وقرن هاست كه اوعشق می كارد و كینه درو می كند

چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان


جوانی بر باد رفته اش را می بیند

و در قدم های لرزان مردش ،

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن

و درد های منقطع قلب مرد ،

سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده


و پیری مرد


رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد.


خداوندا تو میدانی که انسان بودن


و ماندن در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی میکشد آنکس که انسان است


و از احساس سر شار است . . . . .


لازم به یادآوریه که من خودم در این مورد نظر نخواهم داد و از روی نظرات دوستانم قضاوت میکنم.

tracker


یه سوال؟!
4 اسفند 86 - 18:57
سلام دوستان،
امروز یکی از دوستای خوبم آقای دکتر کامران نامداری از من یه سوال پرسیدن که به نظرم سوال جالبی اومد و تصمیم گرفتم اینجا مطرحش کنم تا نظر بقیه دوستان را هم در موردش بدونیم البته من جوابمو دیرتر از همه میگم

سوال : چی تو این دنیا می تونه شما رو اغنا كنه بطوریكه اگه دوباره برگردین و فیلم زندگیتونو یه بار دیگه ببینین بگین خوشبخت بودین . و ضرر نكردین ؟



tracker

نقاشی
2 اسفند 86 - 23:50

2dgotqf.jpg

این نقاشی قشنگو دوست هنرمندمون امیر با یه مداد HB روی کاغذ کشیده و به بازدید کنندگان این وبلاگ تقدیم کرده.واقعاً قشنگه نه؟

اینم اضافه کنم که امیر اصلاً نقاش نیست و هیچ دوره ای هم ندیده.

اینو حتماً ببینید :(
2 اسفند 86 - 12:51


****خواهش میکنم منو ببخشید که اینو اینجا گذاشتم.
دوستان من تا حالا به کسی بی ادبی نکردم و تا جایی که تونستم برای همه احترام قائل شدم.
میتونید تو یادداشتهام این یادداشتو ببینید.سایت کلوب بخاطر این افراد فیلتر میشه!!!
واقعاً متاسفم.
لطفاً نظرتونو همین جا بنویسید.اگه میشه برای حمایت از من لطف کنید به دوستاتون هم لینک کنید.البته این بعد از 24 ساعت پاک میشه.****


من اونو میبخشم دوستان.

قابل توجه دوستایی که دیر از این وبلاگ بازدید کردن : یه آقای با شخصیت لطف کرده بودن به دلیل اینکه من حاضر نشده بودم با ایشون بچتم برام کلی حرفای رکیک بصورت یادداشت فرستادن.من هم ازاین یادداشت عکس گرفتم و گذاشته بودم اینجا که با نصیحت دوستای خوبم برداشتمش.امیدوارم روزی برسه که آدما همگی به هم احترام بذارن.


tracker
نقاشی
29 بهمن 86 - 10:29
                    

2h3scpl.jpg        
  

tracker
__